تبليغاتX
قطره ها در جریان
اينجا كه وارد مي شويد، دست از هر اميدي بكشيد...
صدایت را نسیم از فراز کوهستان سرد آورد؛ آنجا که نباتات، روح خود را در آن غسل می دهند.

خواهم آمد، از بیرهه ای که به شکوه زندگی خطم می شود.

خواهمت دید، در همان کوهستان سرد، همانجایی که طنین گرم صدایت، فکرها را مغشوش می کند.

همانجا، با تمام شکوه و تردید،

روح کم سالم را با روح جاودانه ات پیوند می زنم؛

در آن هنگام است که من جزیی از طبیعت ماندگار می شوم.

در جستجویت جان خواهم داد، تنها مأمن آدمی!



__________________________________-------


ت.ن: سخنانی نپخته دارم، جدی مگیرید!




+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 15:44  توسط شایلی | 

 خــــــــدای مـــــــــــن...

درد اینجاست؛ و ما درد را در هوس های زود گذر جوانی خلاصه کرده ایم.

ما در این دهکده ی سرگردانی خود را نیز گم کرده ایم.

ما آدمیان، آتش بدون دودیم...

همین!

 

------ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ------

 ت.ن: در جستجوی جایی برای آرمیدنِ آدمیان!

ت.ن۲: جدا غیر قابل تحمل این عکس... حالا ما هم داد بزنیم: آی آدمهـــــا!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 12:31  توسط شایلی | 

لرزه ای بر اندام ما انداخت آن حکیم
کز رعشه اش جانها *رمید!

ها؟ کلا تو چرت و پرت گویی مهارت بسیار دارم؛ ولی جالب شد، نه؟

راستی...

من و MHD، تصمیم گرفتیم  شبهای زندگی رو با هم بنویسیم  -بعدا می توضیحم!- .

البته محمد مثل اینکه تا یه مدت تو وبلاگ خودش نمی نویسه، ولی من همچنان پایه ثابت گروه جستجوی آرامش هستم!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

*نمی دونم تو اینجا دمید درسته یا رمید... مهم اینکه حکیم لرزه انداخت و ما همچو ژله لرزیدیم!

ت.ن: فعلا  without  ت.ن!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 10:53  توسط شایلی | 
دلم گرفته...

دلم عجیب گرفته...

دل من هوس پوست انداختن دارد...

دل من هوس خاموشی دارد...

دلم عجیب گرفته...

***

ای بابا! تا ۲ ساعت پیش به بقیه می گفتم دنیا دو روزه، ولی انگار تو توهم بودم... دنیا همچین دو روز هم نیست! چی بگم؟ دلم گرفته؛ هر چی بگم نا امیدیه!

بی خیال...

دنیا دو روزه!!!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 خرداد1386ساعت 2:46  توسط شایلی | 
 

*حقایق زندگی در چند بند خلاصه می شود:

۱.خدا تنهای تنهاست.

۲.عشاق را به دار آویختن، هنر است.

۳.آدم بودن جرم است.

۴.پشت دریاها هیچ شهری نیست.

۵.فاصله یه حرف سادس!

۶.نشان ها بی نشانه اند.

۷.جایی برای آرمیدن نیست؛ زحمت نکشید!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: واژه ی حقیقت در ادبیات جهان کلمه ای گنگ و نامفهوم است!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 19:41  توسط شایلی | 
براستی الکساندر دوما، نویسنده ی مشهور فرانسوی در داستان کوتاه خود به نام "مردی که اشک نداشت" به مهمترین شاخصه ی مردم زمان خود پرداخته است،یعنی نداشتن اشک و رنج فراوانشان، از این حیث آنها را توصیف کرده -شاید مشکل مردم اون زمان فقط همین بوده!- .
*حالا از جو ادبی می یام بیرون* اگر دوما بخواد داستانی در مورد ما بنویسه، فکر کنم اولین انتخابش "مردمی که قلب ندارند" باشه!
یا مثلا اگر بخواد مادری رو به تصویر بکشه -مربوط به داستان مادر از همین نویسنده- از مادری که جنین خودش رو کنار جوی رها می کنه مثال می زنه؛ و پری دریایی کوچولو رو تشویق به دور شدن از شیاطین انسانی می کنه !


کلا این مختص دوما نیست، شاعران خودمون هم هنوز از تکاپو نیفتادند:
نیما همچنان فریاد می زند: آی آدمها !


و سهراب همچنان از سطح سیمانی قرن می ترسد!


و شاید اخوان هنوز منتظر برگشت قاصدک باشه و من بهش خبر می دم که عاشقان سالهاست که مرده اند!


~~~~~~~~~~~~


ت.ن: فعلا ت.ن خاصی برای نوشتن ندارم!!

ت.ن۲:هر چی بگم می گی دوروغه! پس نمی گم که ...!

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 11:22  توسط شایلی | 
الان من ریلکس ریلکسم، فکر نکنی عصبی یا قرمزم؛ فقط می خوام ببینم:

من به جای پ.ن می خوام بنویسم ت.ن ، کی چی می خواد بگه؟

می خوام تو دانشگاه فیزیک، هوا فضا، مهندسی پزشکی، شیمی آلی، هندسه، فلسفه، اقتصاد، ادبیات بخونم؛ وقتی می شه پس حرف حسابت چیه؟

تو که از کتاب حسنی نگو یه دسته گل بیشتر نخوندی به من نگو فلسفه اسلامی نخون، من فلسفه ی لودویگ ویتگنشتاین رو خوندم حالا می خوام اینم تجربه کنم؛ حالا می  گی چی؟ حسنی بخونم؟

آقا من از رپ بدم میاد، کلاسیک و پاپ و اینا گوش می دم، اشکالش چیه؟
من نمی تونم مثل بقیه جینگولی مستون بیام باشم،این طرز فکر لطمه ای به جوونیم می زنه؟

بابا من نمی خوام زنده بشم، می خـــوام زنـــدگــــی کنـــــــــــــــم، جرمه؟

~~~~~~~~~~~~~~~~~

و خدایی که در این نزدیکی ست:

لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند.

روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.

ت.ن: عشق مادی و معنوی هیچ ضدیتی با هم ندارن، مهم اینه که باید در طول همدیگه باشن و مهم تر اینکه از راه درستش وارد بشی!!

+ نوشته شده در  جمعه 11 خرداد1386ساعت 20:17  توسط شایلی | 

چه می کنی با خلایق؟ می خواهی بزرگیت را به اثبات برسانی؟ بزرگی تو سالهاست که به اثبات رسیده...
چه می خواهی؟ می خواهی دوباره شیون هایم را آغاز کنم؟ من *دچار توام و چه تنها...
سفره را باز کرده ای؟ من گدای کوی توام و چه غنی...
ای عاقله زن! من عشقه ات شدم... عشقه ات را از عشق ناب خود سیراب کن که بس تشنه است...
واکنون...
زبان و کلمات قدرت وصف ترا ندارند... تو خود بیا و وجودت را در کام من وصف کن!


"زندگی ام در تو خلاصه می شود ،ای خلاصه ی هستی!"

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

*دچار یعنی عاشق؛
و فکر کن که چه تنهاست ماهی کوچکی که
دچار آبی بی کران دریا شده است!


+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 21:54  توسط شایلی |