آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
شاعری وجود داره که وقتی حالش خوبه هم بتونه شعر بگه؟ من که حالم بد میشه تازه شاعر میشم!



امشب همه غمهای عالم را خبر کن

بنشین و با من گریه سر کن، گریه سر کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۰ساعت 22:0  توسط زهره  | 

مراحل خودسازی مثل مراحل پرداخت سطحی قطعاته! با سختترین و زبرترین شروع میشه اما در نهایت به نرمی ابریشم ختم میشه!



دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت

آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت

خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد

کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت

در قنوتم ز خدا عقل طلب می کردم

"عشق" اما خبر از گوشه محراب گرفت

نتوانست فراموش کند مستی را

هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را می شود از حافظه آب گرفت!؟


-فاضل نظری-

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۰ساعت 22:26  توسط زهره  | 

انقدر تو این شهر خر پیدا میشه که ما پیاده جایی نریم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۰ساعت 21:36  توسط زهره 

از همه صداهای دنیا خسته ام. کاش میشد توی اوج شلوغی و سر و صدا، هندز فری ام رو بذارم گوشم و به موسیقی دلپذیر سکوت گوش بدم!



با همه بی سرو سامانی ام

...

خوب ترین حادثه می دانی ام؟

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۰ساعت 23:23  توسط زهره  | 

آنگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد، به یاد من باش که من همواره به یاد تو هستم!

اگر بندگانم می دانستند... (آه)... هر آینه جان می دادند...

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۰ساعت 22:56  توسط زهره  | 

از آدمای بزرگ مجسمه ساختیمو دورش نرده کشیدیم.  اگه کسی حرف این مجسمه ها رو باور کنه باید بین خودش و مردم نرده بکشه!

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۰ساعت 22:36  توسط زهره  | 

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود!

+ نوشته شده در  شنبه ۱۰ دی ۱۳۹۰ساعت 22:20  توسط زهره 

دلم لک زده واسه یه خواب روی پای مامانی و لالایی!

همه فکر و دغدغه ام این چند مدت شده بود نشریه و صنف و کانون و ... حالا من موندم و 19 واحد پاس نشده! استاتیک یه طرف، تئوری یه طرف، جبر یه طرف، علم مواد و اقتصاد یه طرف دیگه. جدا اگر نیفتم معجزه است!

نمیدونم چه سریه که صرفا بعضی آدمها از هم صحبتی های یک طرفه ای که با من دارند اینقدر خوشحالند. فکر کنم بنده های خدا هیچ جا گوش مفت و مجانی گیر نمیارن اینه که از رو ناچاری به لنگه کفش افتاده در بیابان دلخوشند!

هی تا وسطای راه میرم و دوباره پشیمون میشم برمی گردم! آخرش بی خیال میشم و کلا دور میزنم این خیابون لعنتی رو!


دل بدید به موسیقی زیبای کودکیمون:

گنجشک لالا، سنجاب لالا، آمد دوباره مهتاب، لالا لالا لالالالایی لالا لالایی لالا لالایی گل زود خوابید، مثل همیشه قورباغه ساکت! خوابیده بیشه لالا لالایی لالالالایی لالالالایی لالالالایی جنگل لالالا برکه لالالا شب بر همه خوش تا صبح فردا...

+ نوشته شده در  جمعه ۹ دی ۱۳۹۰ساعت 22:2  توسط زهره  | 

گرچه می گفت که زارت بکشم می دیدم

که نهانش نظری با من دلسوخته بود

+ نوشته شده در  جمعه ۹ دی ۱۳۹۰ساعت 16:14  توسط زهره 

شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان

ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی

+ نوشته شده در  شنبه ۳ دی ۱۳۹۰ساعت 23:25  توسط زهره 

بنان میخونه: تا بهار دلنشین آمده سوی چمن/ ای بهار آرزو! بر سرم سایه فکن!

هیچ کس اینجا اینو حفظ نیست که وقتی داریم باهم راه میرم دو تایی زمزمه اش کنیم...


این روزا مردم کمتر به "شعور" و "درونیات" توجه می کنند! من که فکر میکنم زیادی برون گرا بودن زندگی رو خراب میکنه و حتی خود فرد هم متوجهش نمیشه! هرچی سعی میکنم گاهی از روی خستگی و گاهی هم حرص مث خودشون بشم، نمیشه! سخته!


چه زمستونی بی غیرتی! یه بارون نمیزنه محض رضای خدا! برف پیشکش!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱ دی ۱۳۹۰ساعت 21:17  توسط زهره  | 

زندانبان خوبی نیستم! دلم که به لرزه میفتد، کلید می اندازد و زندانی هایش را یکجا آزاد می کند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱ دی ۱۳۹۰ساعت 18:2  توسط زهره  |