آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
روی دل با توی دل زمین تا آسمون فرق میکنه. بعضیا هم سر ِ دلن، باید گلاب به روتون...
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۲ساعت 23:39  توسط زهره  | 

خواهرم بهم میگفت این آهنگا چیه گوش میکنی، مث پیرمردا! ازش ناراحت نشدم.

بععضیا میدونن چطوری باید باهام حرف بزنن که نتونم نه بگم. اینم ناراحت کننده نیست.

دلم نمیخواد دلم برای کسی بسوزه. وقتی از سر دلسوزی به کسی کمک میکنم، از خودم بدم میاد. دلم میخواد از روی دوست داشتن کمک حالشون باشم. با این حال بازم بهم میگن که خوششون نمیاد دلم براشون بسوزه. این اما ناراحت کننده است...

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۲ساعت 18:52  توسط زهره  | 

یکی از دلایلی که خیلی دوست داشتم پسر میشدم، درک حسشون در دو وضعیته: یکی وقتی یه دختری از دیدگاه من لوس و چندش آور حرف میزنه و دومی زمانی که دختری باز هم از دید من صورتش رو شبیه دراکولا گریم کرده! جداً خوششون میاد؟!

ان اتقیتنّ فلا تخضعن بالقول فیطمع الذی فی قلبه مرض و قلن قولا معروفا! اگر سر پروا داريد پس به ناز سخن مگوييد تا آنكه در دلش بيمارى است طمع ورزد و گفتارى شايسته گوييد. 32 احزاب

به روتون نمیارم که از اینجا کپی میکنید... :|

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۲ساعت 1:24  توسط زهره  | 

وقتی سرما میخورم همه کلافه میشن از دستم! یه لحظه سردمه، یه لحظه گرمم! یه لحظه شاد و شنگولم، یه لحظه بی حس و کرخت میشم! یه لحظه سرم درد میکنه به لحظه درد نمیکنه! خلاصه نمیدونم چله تابستون سرما خوردنم چی بود!

استاد بیچاره ام برام میل زده کار پروژه ام رو پیگیری کنه و برام چندییین پاراگراف نوشته! جواب میلشو ندادم! یعنی خجالت کشیدم در جواب همه حرفاش بنویسم "هیچی"!

چند روزه مدام با خواهرم میریم خرید! همه پاساژا پر شده از خنزر پنزر! اونم گرون تومن! واقعا موندم! یعنی مردم انقد بد سلیقه شدن؟ محض رضای خدا یه جفت جورابم نپسندیدیم!!! من فقط لباس بچه می پسندم :دی

حتی دلم نمیخواد بی اجازه به کسی فکر کنم. حس میکنم به حریم خصوصیش وارد شدم.

چقدر جمله های قشنگی میشه با "شاید اگر ..." ساخت. اما از حسرت خوشم نمیاد.

+ نوشته شده در  شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۲ساعت 21:14  توسط زهره  | 

حتی دلم نمیخواد بخاطر کسی اتاقم رو مرتب تر از چیزی که همیشه هست کنم. احساس میکنم دیگه خودم نیستم.

خدا جون! عادتم نده به مهربونیات، بد عادت میشما! یا من آنسنی و آوانی...

+ نوشته شده در  جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۲ساعت 22:39  توسط زهره  | 

یکی از نماینده های تهران، با وزیر پیشنهادی فرهنگ و ارشاد مخالف بود و طوماری از دلایل رو داشت ارائه میداد. رایی که بهش دادم، حلالش باشه! :)

قاعدتا باید الان بشینم درس بخونم، اما حسش نیست! باز دو نفر درونم دعواشون شده، حوصله ندارم کارشونو پیگیری کنم، هر وقت به نتیجه رسیدن خبرم میکنن، من برم بخوابم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۲ساعت 14:43  توسط زهره  | 

به هوا پری مگسی باشی، بر آب روی خسی باشی، بیجا گفته که دل به دست آر تا کسی باشی... حکماً باید دل از دست داد. نه که به دست آورد.

-من ِ او، رضا امیرخانی-

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۲ساعت 22:26  توسط زهره  | 

این روزا فقط این آیه تو گوشم زنگ میخوره که "عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم و برعکس" و من دقیقا با برعکسش کار دارم.

 

بی ربط:

از برای نامه ما قاصدی در کار نیست/ کاروان اشک ما منزل به منزل میرود!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۲ساعت 22:4  توسط زهره 

کاش فقط مجبور بودیم به خدا جواب پس بدیم...

توی خانواده ما، محبت و توجه حرف اولو میزنه. اوایل که رفته بودم خوابگاه، میتونستم خانواده های دوستام رو با خودمون مقایسه کنم. دوستام از اینکه میدیدن انقدر دلتنگ میشم، از اینکه ثانیه شماری میکردم آخر هفته بشه، تعجب میکردن. برام قابل درک نبود که چرا انقدر بی تفاوتن و بی قراری نمکینن؟! اما انگار این وسط ما غیر عادی بودیم!


و لقد نعلم انّک یضیق صدرک بما یقولون. الحجر، 97

و ما میدانیم سینه ات از آنجه آنها میگویند تنگ میشود.

+ نوشته شده در  شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۲ساعت 19:22  توسط زهره  | 

خیلی اوقات بی مشورت و حتی از روی لجبازی تصمیم هایی گرفتم که اشتباه بودن هر کدومشون می تونست عواقب بدی برام داشته باشه. اما در خیلی موارد یا تصادفا تصمیمم درست بوده، یا خدا جون دلش برام سوخته. دارم سعی میکنم کنترلش کنم، اما همیشه درونم در حال زبانه کشیدنه. گرچه ظاهرم خونسرد و آروم بنظر میرسه اما توی دلم آتیش بازیه! کاش بشه این آتیش بی مصرف خاموش بشه...

از باغ وحش عروسکیم، فقط یه الاغ قرمز باقی مونده. از دستاش به دستگیره در گره اش زدم! احساس دین میکنم...

+ نوشته شده در  جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۲ساعت 1:28  توسط زهره  | 

کاش میشد چشمامو در بیارم بذارم تو یه ظرف پر از یخ! اصلا کاش همه اعضای بدنمون پیچ و مهره ای بود. شبا دستامو باز میکردم میذاشتم یه گوشه ای که مزاحم خوابم نباشن، چشمامو میذاشتم تو ظرف یخ، موهامم باز میکردم که زیر دست و پام نمونن و دور گردنم نپیچن. همین! خدا جون، از ما که گذشت درمورد نسلهای آتی اعمال کن!

احساس مسئولیت میکنم چند تا لغت فارسی رو با املای صحیح سرمشق بدم: سپاسگزار، ضرس قاطع، ضجه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۲ساعت 16:32  توسط زهره  | 

دل من یکی هنوز زبون باز نکرده! تخم کبوتر باید بدم بهش!
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۲ساعت 1:52  توسط زهره  | 

روی زمین دراز کشیده بودم و نسبت به اتاق اریب بودم. هرچی به دوستم می گفتم که من فقط نسبت به اتاق کج خوابیدم، اما در واقع کج نخوابیدم و کمرم درد نمیگیره، متوجه منظورم نمیشد! از همون بچگی ریاضی اش ضعیف بود الانم منطق ریاضی نداره. 

یه بار خواستم خواهرکم ریاضی اش رو شیر فهم بشه، یه سوال طرح کردم که سه تا مبحث توش بود. وقتی براش توضیح دادم، کتابشو ازم گرفت و گریه کنان رفت!

منابع ارشد ادبیات رو سرچ کردم، بعدشم هنگ کردم!


شب فراق تو را روز وصل پیدا نیست!

+ نوشته شده در  جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۹۲ساعت 1:17  توسط زهره  | 

حس میکنم یه چیزی گم کردم، اما نمیدونم چی!

+ نوشته شده در  سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۲ساعت 17:35  توسط زهره  | 

یه وقتا که حالم خوب نیست حتی به سوالاتی که جوابهای بدیهی دارن هم نمیتونم جواب بدم. حتی اگه بپرسن به چی فکر میکنی! فکرم پراکنده است. سررسید عزیزتر از جانم از اول فروردین تا به امروز سفید و بکر مونده اما اینجا کلی خط خطی شده. اصلا یعنی چی که آدم وبلاگ بنویسه؟ (میذاشتم چند سال دیگه به این موضوع فکر میکردم! نه؟)

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۲ساعت 0:0  توسط زهره  | 

گرچه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر

باز کن ساقی مجلس سر مینای دگر

امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم

شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۲ساعت 1:0  توسط زهره  | 

هر چی زمان جلوتر میره سنگدل تر میشم. تمام "خیلی غم انگیز"های دیروز، امروز فقط "کمی غم انگیز" هستن!

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۲ساعت 1:34  توسط زهره  |