آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
بالا بلند عشوه گر نقش باز من

کوتاه کرد قصه زهد دراز من

دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم

با من چه کرد دیده معشوقه باز من

میترسم از خرابی ایمان که میبرد

محراب ابروی تو حضور نماز من

 گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق

غماز بود اشک و عیان کرد راز من

مست است یار و یاد حریفان نمیکند

ذکرش بخیر ساقی مسکین نواز من

یا رب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن

گردد شمامه کرمش کارساز من

نقشی بر آب میزنم از گریه حالیا

تا کی شود قرین حقیقت مجاز من

بر خود چو شمع خنده زنان گریه میکند

تا با تو سنگدل چه کند سوز و ساز من

زاهد چو از نماز تو کاری نمیرود

هم مستی شبانه و راز و نیاز من

حافظ ز گریه سوخت بگو حالش ای صبا

با شاه دوست پرور دشمن گداز من!

-حافظ-

+ نوشته شده در  شنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۲ساعت 18:27  توسط زهره  | 

گاهی یادم میره که چند سالمه! هنوز تو حال و هوای نوجوونیام موندم! چقدر داره زود میگذره!

از اینکه به استاد بی حال و بی انرژیمون جای پروژه ای که 4 نمره داره یه سی دی خالی بدم احساس عذاب وجدان نمیکنم. کسی که طی 1 ساعت سه فصل درس میده و بی اینکه حتی 1 دقیقه نرم افزار یادمون داده باشه ازمون انتظار فیل هوا کردن داره، واقعا جای قدردانی هم داره.

بعضی از مردم واکنشهای عجیب دارن! توی دانشگاه نمایشگاه صنایع دستی بود و لواشک و ترشیجات هم داشت. منم لواشک خریدم و همونجا بازش کردم که بخورم، کنار دستیام جوری نگاه میکردن که انگار دارم آدم میکشم!

26 روز تا پایان ترم ِ جهنمی باقیست!

 

میترسم از خرابی ایمان که میبرد

محراب ابروی تو حضور نماز من!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲ساعت 22:34  توسط زهره  | 

ماهیگیری: سنگدلانه ترین تفریح!


از دلم میپرسم آیا همچنان از عشق ناچاری؟

من تپشهای دلم را میشناسم، پاسخش آری است!

+ نوشته شده در  جمعه ۲۲ آذر ۱۳۹۲ساعت 22:1  توسط زهره  | 

برام سخته همیشه خودم رو به قالبهای تعریف شده محدود کنم. اما همیشه هم ته دلم ترسی هست که نمیذاره حتی نوک انگشتم از این قالبها بیرون بزنه!

نشریه دانشگاهمون اینبار سنگین شده بود. چند نفر نه چندان اسم و رسم دار به مناسبت روز دانشجو برامون به صورت کاملا اختصاصی نوشته بودن!

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۲ساعت 16:9  توسط زهره  | 

خیلی کم به آدمهای اطرافم نگاه میکنم. اصلا ممکنه کسی بیاد یه ساعت کنارم روی صندلی مترو بشینه و من حتی یه لحظه هم نگاهش نکنم. یا یه شی خیلی درخشان که نورش به چشمم بازتاب میشه دستش باشه و حتی نگاه نکنم که این چیه که داره کورم میکنه. اگر بخوام این خصلتم رو کمی تعمیمش بدم، باید بگم اصلا در مورد مسائل خصوصی کسی کنجکاو نیستم و تا بهم نگن نمیپرسم! ممکنه سالها با کسی دوست باشم اما حتی یه سوال هم ازش نپرسم. همیشه با خودم فکر میکنم همینطور که خودم هرچی که دوست داشته باشم رو میگم، اون هم حتما اگه دوست داشته باشه میگه! وقتی کسی منو نمیشناسه ممکنه فکر کنه که دارم سعی میکنم بهش بفهمونم که برام مهم نیست!
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲ساعت 23:44  توسط زهره  | 

دوست صمیمی ِ خیلی فهمیده ی ِ باشعور داشتن از اون نعمتهاییه که نصیب هر کسی نمیشه! خیلی هم لازم نیست کار شاقّی انجام بده. همینکه جای همه علامت سوالای مسخره دیگران، یه لبخند مهربون داشته باشه کافیه...

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۲ساعت 22:40  توسط زهره  | 

مراد ما وصال توست از دنیا و از عُقبی

وگرنه بی شما قدری نباشد دین و دنیا را

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۲ساعت 22:37  توسط زهره  | 

چقدر خوب که بعد از هر سختی آسانی است!
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۲ساعت 21:48  توسط زهره  | 

منکه هر وقت به طوفان ذهنیم اعتماد کردم ضرر نکردم!

+ نوشته شده در  جمعه ۸ آذر ۱۳۹۲ساعت 19:35  توسط زهره  | 

در برابر خیلی حرفا و خیلی آدما، فقط میتونم دستامو بذارم تو جیبم و برم تو افق محو بشم...
+ نوشته شده در  دوشنبه ۴ آذر ۱۳۹۲ساعت 23:0  توسط زهره  | 

یه گروه از اطرافیانم معتقدن که ارشد خودن ارجح ِ بر کار کردن و گروه دیگه عکس این گروه! انگار دو دسته آدم دارن دستامو از دو طرف میکشن! اما من هر دوشو با هم میخوام!

دردای دنیا دفعی و جمعی هجوم میارن!

بعضی اوقات دوستام حرفای جالبی میزنن. برای تولد دوستم هدیه گرفته بودم، میگفتن که اگه حتی به دوستم نگم هدیه از طرف کیه، خود هدیه گویاست و صاحبشو لو میده! درمورد لباسام هم چنین عقیده ای دارن!

شب شعر گذشته تقریبا هیچ کس برای شعرخوانی داوطلب نبود! خودم تنهایی سه بار رفتم شعر خوندم. یکی بهم گفت که همه شعرات وزن یکسان دارن، براش سه تا دوبیتی خوندم که هر سه رو طی 15 دقیقه با سه وزن متفات گفته بودم! روش کم شد :دی

دلم میخواد نه دیگه از اینترنت استفاده کنم نه گوشی نه لپ تاپ و نه هیچ تکنولوژی وقت تلف کنی!


هیچ میدانی چرا چون موج

در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟

زانکه بر این پرده تاریک

این خاموشی نزدیک

آنچه می خواهم نمی بینم

آنچه می بینم نمی خواهم!

-شفیعی کدکنی-

+ نوشته شده در  یکشنبه ۳ آذر ۱۳۹۲ساعت 23:38  توسط زهره  | 

چقدر اعتقادات عجیب زیاد شده! گاهی نگران میشم که نکنه روی فکر من هم تاثیر بگذارن! امروز یه دختری تو شب شعر اومد "کفرنامه" کارو رو خوند! بدم میاد از آدمای جو گیری که با هر بادی به سمتی متمایل میشن و اعتقاداتشون بازیچه دست دیگرانه! جو گیری خیلی موضوع بحث انگیزیه! خیلی...
+ نوشته شده در  یکشنبه ۳ آذر ۱۳۹۲ساعت 20:43  توسط زهره  | 

حیف از این لحظات بی بازگشت...

+ نوشته شده در  شنبه ۲ آذر ۱۳۹۲ساعت 22:13  توسط زهره  |