آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
در دو حالت خیلی درسخون میشم: وقتی از استادی میترسم، وقتی کسی هست که باعث میشه از نتیجه نگرفتنم خجالت بکشم. نتیجه گیری اخلاقی اینکه درسخونی تو خونم نیست، تحمیلیه. 

خیلی دلم برای بچه های امروزی میسوزه. طفلکا طعم لذت بخش رقابت بین نمره 20 و 19.75 رو نچشیدند. اصلا حسادت به نمره 20 وقتی خودت 19.75 شدی یه حسادت کشنده ایه که فقط باید تجربه اش کرد. و البته غرور بیست شدن نیز بسیار لذت بخشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 0:17  توسط زهره  | 

کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست

مگر آنکس که به شهر آید و غافل برود

-سعدی-

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 0:25  توسط زهره  | 

برام جالب بود: 

The Trivium is a systematic method of critical thinking used to derive factual certainty from information perceived with the traditional five senses: sight, sound, taste, touch, and smell. In the medieval university, the trivium was the lower division of the seven liberal arts, and comprised grammar, logic, and rhetoric(input, process and output).

Etymologically, the Latin word trivium means "the place where three roads meet" (tri + via); hence, the subjects of the trivium are the foundation for the quadrivium, the upper division of the medieval education in theliberal arts, which comprised Arithmetic(number), Geometry (number in space), Music(number in time), and Astronomy (number in space and time). Educationally, the trivium and the quadrivium imparted to the student the seven liberal arts of Classical antiquity.

منبع: ویکی پدیا

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 13:42  توسط زهره  | 

یه وقتا حلقه ی خیلی ریز و کوچیکی تو زندگیم گم میشه. ذهن وسواسیم تمرکزش رو از دست میده و تا اون حلقه ریز و بی اهمیت رو پیدا نکنه آروم نمیشه!

حیف از وقت و انرژی که صرف بعضی آدما میشه. واقعا حیف...

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:14  توسط زهره  | 

قدیمها هروقت کسی جمله سنگینی میگفت در جوابش میگفتند "شعار نده". امروز این جمله از مد افتاده اما ما همچنان داریم شعار میدیم.

گاهی با خودم فکر میکنم دقیقا در کدوم موقعیت حساس زندگیم، زیبا عمل کردم؟ با گذشت، فروتن، کم توقع، بی چشم داشت، به دور از تجمل و ... بودن خیلی سخته. در این موقعیتهاست که برام مشخص میشه خدا چقدر در زندگیم نقش داره. منم زیاد شعار میدم...

گاهی تضاد بین رفتار و فکرم بخاطر دیگرانه. خانواده ام در اکثر موقعیتهای حساس بهم اجازه نمیدن مطابق میلم عمل کنم و این خیلی اذیتم میکنه...

+ نوشته شده در  جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 0:34  توسط زهره  | 

هر كه از خدا قطع امید كند و به غیر او پناهنده شود، خداوند او را به همان شخص واگذار مى كند.

امام جواد ع

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:31  توسط زهره  | 

نظم! امروز فهمیدم که نظم خیلی برام اهمیت داره. از بچگی به صورت کاملا خودجوش مرتب بودم. حتی برای مدرسه رفتن لازم نبود کسی از خواب بیدارم کنه. به خوابیدن و بیدار شدن سر ساعت مشخصی زود عادت میکردم. اکثر مسائلی که باعث رنجشم میشن از بی نظمی نشات میگیرن. نظم روحی، نظم فکری، نظم تحلیلی، نظم احساسی و بی شمار نظم من درآوردی دیگه که دیگران به راحتی به بی نظمی تبدیلش میکنن. شاید از وجود چنین نظمی بی خبرن. خودم هم تازه کشفشون کردم.

گوش دادن آهنگهای قدیمی حس جالبی به آدم میدن. الان تو سال اول دانشگاه سیر میکنم: چقدر ادمه بدم به گم شدن تو این خیابونای شلوغ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 0:8  توسط زهره  | 

هر کدوم از اطرافیانم تو حوزه بخصوصی از زندگیم نقش دارن: یکی علمی، یکی تفریحی، یکی پژوهش، ورزش، عقیدتی، سیاسی، ادبی...

اصلا برای حفظ ارتباطم با دوستانم تلاش نمیکنم! 

خدا رو شکر سالی یکبار نمایشگاه کتاب برگزار میشه و دوستانم رو که تو شهرهای دیگه زندگی میکنن به این بهانه میبینم. خدا میدونه چند بار باید برم نمایشگاه!

 

در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست

ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:23  توسط زهره  | 

از ضعیفها فراری ام. اصلا دلم نمیخواد با هیچ آدم ضعیف النفسی در ارتباط باشم. نه اینکه خودم قوی هستم، نه. اما حداقل برای قوی بودن تلاش میکنم. 

مشکلات زندگی مثل فرصت هستن. فرصت برای شناخت آدمها، شناخت خود، قوی تر شدن، تجربه کسب کردن، و خیلی چیزهای مثبت دیگه. وقتی خدا میگه که ما رو در رنج آفریده، پس ما از چی فرار می کنیم؟ از سیالی که درونش شناوریم؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 14:6  توسط زهره  | 

با تمام اینکه این روزا خیلی وقت آزاد دارم اما خیلی کم به کارهای عقب افتاده ام میرسم. دیگران برای وقت آزادم بیشتر از من برنامه دارن و بیشتر وقتم صرف دیگران میشه. از جمله این کارای عقب افتاده کتابهای نخریده و نخونده هستن. امروز لیستی از کتابای خریدنی ام تهیه کردم که حدودا 20 کتاب شد. کاش میشد برم خوابگاه کتابامو بخونم، برگردم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:56  توسط زهره  |