|
آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
|
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بیتابم آنچنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی می آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را؟
-قیصر امین پور-
تحلیل این جمله ارزشمند ِ دیوار کوب اینه که با گذر زمان آدما به صفر میل میکنن! اصلا از این افکار نهیلیستی خوشم نمیاد! همه بینهایت طلبی و رشد و کمال آدما رو زیر سوال میبره!
آنگاه که دوست داری کسی به یادت باشد به یادم باش که همواره به یاد توام! (152، بقره)
رمضان مبارک!
ای سیب سرخ! غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است!
فال امروز: با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم/ یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
خیلی این حدیث حضرت علی (ع) رو دوست دارم. حس همون پرواز حسرت برانگیز پرنده ها رو در آدم ایجاد میکنه:
"بگذارید و بگذرید، ببینید و دل مبندید، چشم بیاندازید و دل مبازید، که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت!"
همچنان احساس میکنم پاهام در معرض برخورد امواج آبه!
داره بارون میاد...
توی مسافرت چقدر میشه فکر کرد. بنظرم برای اینکه بخوام به یه موضوع خیلی مهم فکر کنم، باید بذارم از شهر برم تا بلکه بتونم یکمی تمرکز کنم. آرامشی که توی تنهایی هست واقعا تجربه کردنیه! مثل تنها بودن توی جنگل با موسیقی پیچش باد بین برگها و یا کنار دریا با موسیقی روحنواز موجها! خیلی لذت بخشند...
روزگاری که سر عاشقی ام بود گذشت
آمد آن فصل دل انگیز ولی زود گذشت
با من از شوکت و زیبایی دریا گفتی
نشنیدی که در این راه چه بر رود گذشت
برق چشمان تو بر زندگی ام آتش زد
کاش میشد که از این آتش نمرود گذشت
مشت خاکستری از کوه به جا ماند ولی
ابر خونسرد از این حادثه چون دود گذشت
دل تنگم همه عمر به فردا خوش بود
دل من دیگر از آن لحظه موعود گذشت
صبح از دخترکان لب جو می شنوی
ماهی کوچکی از آب گل آلود گذشت!
-سید ابوالفضل صمدی-
جقدر بعضیا تعارف میکنن. یکی از هم دانشگاهیام هم اینطوریه. موقع حرف زدن باهاش تعارف کم میارم و نمیدونم در جواب تعارفاش چی بگم! یه شب تو خوابگاه با دوستام یه لیستی از تعارفات موجود درآوردیم ودسته بندی کردیم! چه کارا که نمیکنیم تو خوابگاه!
ماهیم کوش؟!
چند شب پیش مهمون داشتیم دخترشون پرسید: "مدرسه میری؟ کللاس چندمی؟"
یه وقتایی که تجربه های خوبی کسب میکنم با خودم مرور میکنم که یادم نره و یه روزی ازشون استفاده کنم. اما وقتی که توی موقعیتی قرار میگیرم که باید از اون تجارب استفاده کنم، همه شون رو یادم میره! مسخره است!
کاش میشد با بعضی از خانومهای مسن که دین و خرافات رو بی اندازه با هم قاطی کردن، بدون اینکه ناراحت بشن و فکر کنن بهشون بی احترامی شده، یکم صحبت کنم. فقط یکم...
امروز داشتم به این دوستم که میخوام برم نی نی شو ببینم فکر میکردم. از 5 سالگی باهاش دوست بودم تا دوم دبستان. بعدش ما خونه مون رو عوض کردیم و خیلی کم با هم در ارتباط بودیم و بعدترش کاملا ارتباطمون قطع شد... تا امروز! نمیدونم چرا هیچ وقت توی اون دو سالی که با هم همکلاسی بودیم، اصلا توی مدرسه به من نزدیک نبود. گاهی واقعا احساس تنهایی میکردم از اینکه دوست صمیمیم اینجاست اما با من نیست! تا اینکه با یه نفر دیگه که تمام اون دو سال رو بغلدستیم بود دوست شدم. خیلی حراف و خیال پرداز بود. دیگه کاملا دوست قدیمیم رو فراموش کرده بودم. اون روزا دوستام رو می تونستم طبقه بندی کنم. اما الان جز تعداد انگشت شماری، بقیه مث مث مث همند! غریبه غریبه!
موسیقی اینجا خیلی قشنگه!
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
-سعدی-
چنان به موی تو آشفته ام به بوی تو مست
که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست
-سعدی-
اینو به خاطر عطر هلو گفتم!
در آخرت، آتش وسیله ای برای پاک شدن و خالص شدنه. یعنی هر انسانی تا وقتی که کاملا از گناه پاک نشده باشه، نمی تونه به کمال برسه. اما در این دنیا توبه وسیله پاک شدنه.
-برگرفته از حرفهای یک دوست-
اعتماد ندارم! یا شایدم ایمان! یه وقتایی با کارام همه افکارم رو نقض میکنم. وای خدا جون! نمیدونم اشکال کارم کجاست...
هر وقت به ظرفیت وجودی که هر انسان داره فکر میکنم و اینکه من از این ظرفیتها حتی اندازه ارزنی هم استفاده نکردم، از خودم خجالت میکشم. باز هم نمیدونم که ایراد کارم کجاست...
انگار همه ایرادای دنیا از "ندانستن" ناشی میشه!
از اونجایی که امشب، احیاء شب مستحبه من هم پای لپ تاپ شب رو تا خود سپیده زنده نگه میدارم.
بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید
بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا
یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟
-حمیدرضا برقعی-
إِلَهِی! انْ كُنْتُ غَيْرَ مُسْتَأْهِلٍ لِرَحْمَتِكَ فَأَنْتَ أَهْلٌ أَنْ تَجُودَ عَلَيَّ بِفَضْلِ سَعَتِكَ.
بعد از لیلالی قدر، امشب از پرفضیلت ترین شبهاست. التماس دعا!
رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن/ ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
-مولانا-
ای نور ما! ای سور ما! ای دولت منصور ما!
جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما!
-مولانا-
خیلی عذاب آوره که زحمت بکشی اما نتیجه نگیری... :( اینجور مواقع فکر میکنم کاری کردم خدا جون ناراحته! چیکار کردم؟! :(
وباز هم خیلی دلم میخواد از مامان و باباهایی که اسم بچه هاشون رو "یس" و "طه" میذارن بپرسم هدفشون چیه؟ چرا نمیذارن "کهیعص" یا "الم" و یا حتی "قل هو الله احد" خب اینا همه آیه قرآنند دیگه! وافعا چرا؟!
این وبلاگ نویسی آدمو از قلم و کاغذ و حس خوبی که دارن دور میکنه. قبلتر خیلی توی سرسیدم می نوشتم اما الان یا نمی نویسم یا اینجا می نویسم!
چقدر امروز وقتم بیخودی تلف شد. صبح یکم درس خوندم (!) و کمی هم "درباره شعر" که خیلی مزخرف بود، خودم همشو می دونستم، بعدش یه دفعه بی حوصله شدم! درست مث شله زرد وا رفتم! هنوزم بی حوصله ام!
باید یه چند روزی برم پیش مامانی و بابایی. بهشون قول دادم. یه سر هم برم دیدن نی نی دوستم و یه سر هم برم پیش استادم که داره کم کم آبروم میره پیشش! هنوز شیرینی قبولی کنکورم رو بهش ندادم! آخه یکم پر توقعه و به کمتر از آق بانو راضی نمیشه! حال ندارم توی این گرما برم تا آق بانو! شاید بشه با دستپخت خودم هم سر و تهش رو هم بیارم.
امروز تو خونمون سوسک اومده بود! جالبناکه بدونید که توی بمباران هسته ای هیروشیما تنها موجودی که زنده مونده بود "سوسک" بوده!
دو-سه روزه قرآن نخوندم! باید اسراء رو شروع کنم. یعنی میشه تا قبل ماه رمضون ختم بشه؟!
چقدر چیزهایی که یه روزی برام باارزش بودن، امروز بی ارزش و دورریختنی شدن! این یعنی تغییر! خوشحالم که از خیل دلبستگی هام کاسته شده، حتی اندازه یه برگه باطله!
اینم فهمیدم: صبوریم کمه، بی قراریم زیاده...
شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد
من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد
از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا
بیتهای روشن و شعله ورم را باد برد
با همین نیمه، همین معمولی نیمه بساز
دیر کردی نیمه عاشقترم را باد برد
بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وانشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد
-حامد عسکری-