آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را

می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بیتابم آنچنان که درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته ای چنان که تپیدن برای دل

یا آنچنان که بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی می آفرینمت

چونان که التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را؟


-قیصر امین پور-

+ نوشته شده در  شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۱ساعت 14:44  توسط زهره 

دوستم می گفت "آدما همیشه بخشی از خودشونو تو گذشته جا میذارن" بنظر نمیاد از خودش گفته باشه!

تحلیل این جمله ارزشمند ِ دیوار کوب اینه که با گذر زمان آدما به صفر میل میکنن! اصلا از این افکار نهیلیستی خوشم نمیاد! همه بینهایت طلبی و رشد و کمال آدما رو زیر سوال میبره!


آنگاه که دوست داری کسی به یادت باشد به یادم باش که همواره به یاد توام! (152، بقره)

رمضان مبارک!

+ نوشته شده در  جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۱ساعت 0:50  توسط زهره  | 

ای سیب سرخ! غلت زنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۱ساعت 23:43  توسط زهره 

میگن برای درک اکثر (شما بخونید تمام) مسائل عرفانی، لازمه اول ایمان داشته باشید تا بتونید نیتجه اش رو ببینید! برای درک بزرگی خداوند لازمه که اول به خدا ایمان بیارید. اینکه چقدر از این دست مسائل توی زندگی شما محقق نشده، درستی شون رو (حداقل برای من) زیر سوال نمیبره!


فال امروز: با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم/ یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۱ساعت 23:2  توسط زهره  | 

خدا توی قرآن به صراحت گفته که هر قدر از اموالتون رو انفاق کنید، دو برابر نصیبتون میشه! خیلی سخته باور کردنش! (آیات 11 و 18 سوره حدید)

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۱ساعت 17:21  توسط زهره  | 

وصال او ز عمر جاودان به

خداوندا! مرا آن ده که آن به



دونوازی

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۱ساعت 23:4  توسط زهره 

خیلی این حدیث حضرت علی (ع) رو دوست دارم. حس همون پرواز حسرت برانگیز پرنده ها رو در آدم ایجاد میکنه:

"بگذارید و بگذرید، ببینید و دل مبندید، چشم بیاندازید و دل مبازید، که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت!"


همچنان احساس میکنم پاهام در معرض برخورد امواج آبه!

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۱ساعت 12:4  توسط زهره  | 

سابقا دوست وبلاگ نویسی داشتم که مهمترین بخش حرفش رو توی عنوان نوشته هاش میزد. دلم براش تنگ شده!

داره بارون میاد...

توی مسافرت چقدر میشه فکر کرد. بنظرم برای اینکه بخوام به یه موضوع خیلی مهم فکر کنم، باید بذارم از شهر برم تا بلکه بتونم یکمی تمرکز کنم. آرامشی که توی تنهایی هست واقعا تجربه کردنیه! مثل تنها بودن توی جنگل با موسیقی پیچش باد بین برگها و یا کنار دریا با موسیقی روحنواز موجها! خیلی لذت بخشند...

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۱ساعت 0:46  توسط زهره  | 

دوستم پیامک زده بهم که "فکر میکنی این ترم مشکل خوابگاهمون رفع بشه؟" می پرسم "کدوم مشکل؟ ما که مشکل زیاد داریم" میگه "مشکل کمبود نیروهای امداد رسان مذکر" آخه توی خوابگاه ما انواع و اقسام حشرات با ما زندگی می کنند. گرچه هزینه اتاق 7 نفره رو از ما میگیرن، اما میلیونی هم اتاقی داریم! یه شب که کسی نبود بره سوسک عزیز هم اتاقی رو بکشه، به این نتیجه رسیدیم که باید به هر واحد، یه مرد اختصاص بدن که اینجور مواقع مشکلی نداشته باشیم! براشون اسم هم گذاشته بودیم!

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۱ساعت 0:40  توسط زهره  | 

روزگاری که سر عاشقی ام بود گذشت

آمد آن فصل دل انگیز ولی زود گذشت

با من از شوکت و زیبایی دریا گفتی

نشنیدی که در این راه چه بر رود گذشت

برق چشمان تو بر زندگی ام آتش زد

کاش میشد که از این آتش نمرود گذشت

مشت خاکستری از کوه به جا ماند ولی

ابر خونسرد از این حادثه چون دود گذشت

دل تنگم همه عمر به فردا خوش بود

دل من دیگر از آن لحظه موعود گذشت

صبح از دخترکان لب جو می شنوی

ماهی کوچکی از آب گل آلود گذشت!


-سید ابوالفضل صمدی-

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۱ساعت 23:10  توسط زهره 

روزهایی که تصمیم دارم تحقیق بخونم, علاوه بر اینکه نمی تونم صبح زود بیدار بشم، ظهرها هم حسابی خواب آلود میشم! اما روزهایی مث امروز که تصمیم نداشتم درس بخونم و نخوندم، هم صبح زود بیدار شدم و هم اینکه الان خوابم نمیاد! اینا رو گفتم که بگم "ترجیح" های ما که از علاقمندی هامون ناشی میشه برنامه های روزانه ما رو، در حالت تعمیم یافته، می سازه!

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۱ساعت 18:40  توسط زهره  | 

چقدر به پرنده هایی که دسته جمعی پرواز میکنن حسودیم میشه. انگار دارن فخرفروشی میکنن که دل ما آب بشه... جدا دو تا بال چی بود خدا جون که از ما دریغش کردی؟! :(

جقدر بعضیا تعارف میکنن. یکی از هم دانشگاهیام هم اینطوریه. موقع حرف زدن باهاش تعارف کم میارم و نمیدونم در جواب تعارفاش چی بگم! یه شب تو خوابگاه با دوستام یه لیستی از تعارفات موجود درآوردیم ودسته بندی کردیم! چه کارا که نمیکنیم تو خوابگاه!


ماهیم کوش؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۱ساعت 22:33  توسط زهره  | 

دربرخورد با آدمهایی که تکلیفشون با خودشون مشخص نیست نمیدونم باید چه واکنشی نشون بدم! آدمو دچار یه حس دوگانه ای میکنن که گیج کننده است! لابد اونها هم فکر میکنن که منم تکلیفم با خودم معلوم نیست!

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۱ساعت 19:4  توسط زهره  | 

نی نی دوستم شبیه جوجه اردک زشت بود! خنگم بود! می رفتم نزدیکش که ببوسمش چشماش چپ میشد!

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۱ساعت 17:20  توسط زهره  | 

مخاطب داشتن یکی از نیازهای امروزه آدماست!

+ نوشته شده در  شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۱ساعت 14:56  توسط زهره  | 

یه بنده خدایی داشت در زمینه شعر و شاعری نصیحتم میکرد و میگفت که غزلیات سعدی بخون فلان بشه، قصاید خاقانی رو بخون بهمان بشه و... ده دقیقه ای نصیحت کرد و آخرشم گفت: "به قیافه ات نمیاد حرف گوش کن باشی!"

چند شب پیش مهمون داشتیم دخترشون پرسید: "مدرسه میری؟ کللاس چندمی؟"

یه وقتایی که تجربه های خوبی کسب میکنم با خودم مرور میکنم که یادم نره و یه روزی ازشون استفاده کنم. اما وقتی که توی موقعیتی قرار میگیرم که باید از اون تجارب استفاده کنم، همه شون رو یادم میره! مسخره است!

کاش میشد با بعضی از خانومهای مسن که دین و خرافات رو بی اندازه با هم قاطی کردن، بدون اینکه ناراحت بشن و فکر کنن بهشون بی احترامی شده، یکم صحبت کنم. فقط یکم...

امروز داشتم به این دوستم که میخوام برم نی نی شو ببینم فکر میکردم. از 5 سالگی باهاش دوست بودم تا دوم دبستان. بعدش ما خونه مون رو عوض کردیم و خیلی کم با هم در ارتباط بودیم و بعدترش کاملا ارتباطمون قطع شد... تا امروز! نمیدونم چرا هیچ وقت توی اون دو سالی که با هم همکلاسی بودیم، اصلا توی مدرسه به من نزدیک نبود. گاهی واقعا احساس تنهایی میکردم از اینکه دوست صمیمیم اینجاست اما با من نیست! تا اینکه با یه نفر دیگه که تمام اون دو سال رو بغلدستیم بود دوست شدم. خیلی حراف و خیال پرداز بود. دیگه کاملا دوست قدیمیم رو فراموش کرده بودم. اون روزا دوستام رو می تونستم طبقه بندی کنم. اما الان جز تعداد انگشت شماری، بقیه مث مث مث همند! غریبه غریبه!

 

موسیقی اینجا خیلی قشنگه!

+ نوشته شده در  شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۱ساعت 0:20  توسط زهره  | 

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم


-سعدی-

+ نوشته شده در  جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۱ساعت 23:28  توسط زهره 

چنان به موی تو آشفته ام به بوی تو مست

که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست


-سعدی-

+ نوشته شده در  جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۱ساعت 22:22  توسط زهره 

اگه بدونید هربار که پورتالم رو باز میکنم تا نمراتم رو چک کنم چه فشاری به قلبم میاد! آخرش وایمیسه (همون می ایسته) میره پی کارش!

+ نوشته شده در  جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۱ساعت 14:16  توسط زهره  | 

شاید یه روزی علم انقدر پیشرفت کنه که بتونیم عطر مورد علاقه مون رو آپلود کنیم و بذاریم تو وبلاگمون!

اینو به خاطر عطر هلو گفتم!

+ نوشته شده در  جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۱ساعت 0:47  توسط زهره  | 

از حرفهای خدا توی قرآن اینطور برمیاد که هدف خلقت شناخته شدن خدا و عبادت خدا توسط موجودی فهیم و مختار بوده و البته هست! از این جهت خداوند از روح خودش که میتونه استعاره از صفات کمالیه خداوند باشه، در ما انسانها دمیده (یعنی ما ظرفیت کسب این صفات رو داریم) تا با شناختی که از خداوند پیدا میکنیم، خداوند رو با اختیار خودمون شایسته ستایش بدونیم و عبادت کنیم. از اونجایی که این صفات کمالیه در همه انسانها وجود داره و خداوند کار بیهوده انجام نمیده، پس همه انسانها "باید" این صفات رو کسب کنند و به کمال نهایی برسند تا قدرت درک اینکه خداوند واقعا لایق ستایشه رو پیدا کنند. راه رسیدن به این کمال، از طریق دنیا بسیار آسونتر از آخرته. اگر کسی در دنیا به این کمال رسید که خوش به حالش، اگر نه اون دنیا باید از راه های بسیار سختتر به این کمال برسه.

در آخرت، آتش وسیله ای برای پاک شدن و خالص شدنه. یعنی هر انسانی تا وقتی که کاملا از گناه پاک نشده باشه، نمی تونه به کمال برسه. اما در این دنیا توبه وسیله پاک شدنه.


-برگرفته از حرفهای یک دوست-

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۱ساعت 23:50  توسط زهره  | 

اگه پدر جان اجازه میدادن، الان می بایست اردوی جهادی بودم نه خونه پای لپ تاپ! خیلی دلم می خواست برم... :(

اعتماد ندارم! یا شایدم ایمان! یه وقتایی با کارام همه افکارم رو نقض میکنم. وای خدا جون! نمیدونم اشکال کارم کجاست...

هر وقت به ظرفیت وجودی که هر انسان داره فکر میکنم و اینکه من از این ظرفیتها حتی اندازه ارزنی هم استفاده نکردم، از خودم خجالت میکشم. باز هم نمیدونم که ایراد کارم کجاست...

انگار همه ایرادای دنیا از "ندانستن" ناشی میشه!

از اونجایی که امشب، احیاء شب مستحبه من هم پای لپ تاپ شب رو تا خود سپیده زنده نگه میدارم.



بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید

بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا

یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟

-حمیدرضا برقعی-

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۱ساعت 1:56  توسط زهره  | 

إِلَهِی! انْ كُنْتُ غَيْرَ مُسْتَأْهِلٍ لِرَحْمَتِكَ فَأَنْتَ أَهْلٌ أَنْ تَجُودَ عَلَيَّ بِفَضْلِ سَعَتِكَ.


بعد از لیلالی قدر، امشب از پرفضیلت ترین شبهاست. التماس دعا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۱ساعت 22:42  توسط زهره  | 

تعریف خدا از پشیمانی (توبه) خیلی قشنگ و هوشمندانه است. ندامت وقتی برای خدا معنا پیدا میکنه (و توبه پذیرفته میشه) که وقتی به گذشته ها فکر میکنیم دیگه هیچ نقطه سفیدی برامون چشمک نزنه (و از مرور گذشته لذت نبریم بلکه احساس خجالت کنیم). چقدر خدا زرنگه! خیلی سخته ها!



رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن/ ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

-مولانا-

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۱ساعت 0:31  توسط زهره  | 

ای نور ما! ای سور ما! ای دولت منصور ما!

جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما!


-مولانا-

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۱ساعت 19:33  توسط زهره 

طه و یس


خیلی عذاب آوره که زحمت بکشی اما نتیجه نگیری... :( اینجور مواقع فکر میکنم کاری کردم خدا جون ناراحته! چیکار کردم؟! :(

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۱ساعت 17:47  توسط زهره  | 

خیلی دلم میخواد انقدر شجاع بودم که می تونستم با همه آدمای زندگیم صریح حرف بزنم. متاسفانه نیستم! نمیدونم چقدر باعث آزار دیگرانم اما خودم که خیلی اذیت میشم.

وباز هم خیلی دلم میخواد از مامان و باباهایی که اسم بچه هاشون رو "یس" و "طه" میذارن بپرسم هدفشون چیه؟ چرا نمیذارن "کهیعص" یا "الم" و یا حتی "قل هو الله احد" خب اینا همه آیه قرآنند دیگه! وافعا چرا؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۱ساعت 0:44  توسط زهره  | 

آخ جون! داداشیم قول داد بازی قارچ خور واسم دانلود کنه. خودم دانلودش کردم نصب نمیشه!

این وبلاگ نویسی آدمو از قلم و کاغذ و حس خوبی که دارن دور میکنه. قبلتر خیلی توی سرسیدم می نوشتم اما الان یا نمی نویسم یا اینجا می نویسم! 

چقدر امروز وقتم بیخودی تلف شد. صبح یکم درس خوندم (!) و کمی هم "درباره شعر" که خیلی مزخرف بود، خودم همشو می دونستم، بعدش یه دفعه بی حوصله شدم! درست مث شله زرد وا رفتم! هنوزم بی حوصله ام!

باید یه چند روزی برم پیش مامانی و بابایی. بهشون قول دادم. یه سر هم برم دیدن نی نی دوستم و یه سر هم برم پیش استادم که داره کم کم آبروم میره پیشش! هنوز شیرینی قبولی کنکورم رو بهش ندادم! آخه یکم پر توقعه و به کمتر از آق بانو راضی نمیشه! حال ندارم توی این گرما برم تا آق بانو! شاید بشه با دستپخت خودم هم سر و تهش رو هم بیارم.

امروز تو خونمون سوسک اومده بود! جالبناکه بدونید که توی بمباران هسته ای هیروشیما تنها موجودی که زنده مونده بود "سوسک" بوده!

دو-سه روزه قرآن نخوندم! باید اسراء رو شروع کنم. یعنی میشه تا قبل ماه رمضون ختم بشه؟!

چقدر چیزهایی که یه روزی برام باارزش بودن، امروز بی ارزش و دورریختنی شدن! این یعنی تغییر! خوشحالم که از خیل دلبستگی هام کاسته شده، حتی اندازه یه برگه باطله!

اینم فهمیدم: صبوریم کمه، بی قراریم زیاده...

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۱ساعت 0:5  توسط زهره  | 

شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد

خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد

من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند

نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد

از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا

بیتهای روشن و شعله ورم را باد برد

با همین نیمه، همین معمولی نیمه بساز

دیر کردی نیمه عاشقترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت

وانشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد


-حامد عسکری-

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۱ساعت 23:25  توسط زهره 

بعضی از "دو قدم"ها هستن که هزار سال طول میکشه تا برداشته بشن...

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۱ساعت 17:11  توسط زهره  |