آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
فقط 4 روز دیگه تا پایان کابوس خوابگاه باقیه!

قبل از فرجه ها برای یکی از بچه های هم خوابگاهی که این ترم ادبیات داشتن، به عنوان مطلب کنفرانس، نقد یکی از غزلیات حافظ رو نوشتم! 3 نمره داشت که خدا رور شکر نمره اش رو کامل گرفته. نقدی که من بر شعر حافظ بنویسم... استاد ادبیاتم، استاد ادبیاتای قدیم!

دیشب یه دفعه هوا بارونی شد! این دومین باری بود که بارون به این شدت میدیدم! باور کردنی نبود! به قول دوستم خدا آسمونو ترکوند! خیلی خوشگل بود!

یک عادت بدی که در همه ما آدمها وجود داره، مقایسه کردنه! مخصوصا وقتی میشینیم و گناه هامون رو با هم مقایسه می کنیم! کوچک شمردن گناه، بزرگترین گناهه!



از بخت بد در لحظه پرواز جان داد

یعنی دقیقا در همان آغاز جان داد

آن شب میان بهت تلخ جوجه هامان

در دستهای کودکی لجباز جان داد

می گفت می خواهد بخواند، آخرش هم

تا داشت می زد زیر یک آواز جان داد

از اولش هم فرق می کردیم با هم

او ناز آمد، ناز ماند و ناز جان داد

من این طرف کنج قفس با چشم بسته

او آن طرف با چشمهایی باز جان داد

دیگر کبوتر با کبوتر، باز با باز

شاید به عشق یک کبوتر باز جان داد

آری نشد قسمت که با هم پر بگیریم

من ماندم و او لحظه پرواز جان داد!


-علیرضا خجو-

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۱ساعت 22:19  توسط زهره  | 

خسته شدم از درس خوندن! بالاخره امروز بعد از 3 بار مبانی برق خوندن، فهمیدم ماجرا از چه قراره! شکرت خدا جون!


إن احسَنتم احسَنتُم لِانفُسکُم و إن اساتُم فَلها (اسراء، 7)

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۱ساعت 20:30  توسط زهره  | 

وقتی می فهمی عاشق شدی که می بینی دوست نداری بخوابی، چون واقعیت شیرین تر از رویاهایت شده است.

-دکتر زئوس-

+ نوشته شده در  سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۱ساعت 23:49  توسط زهره  | 

آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین،

چه دل آزارترین شد، چه دل آزارترین!


-مشیری-

+ نوشته شده در  سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۱ساعت 22:42  توسط زهره 

یه وقتایی هست که به گذشته نگاه میکنم و میبینم که هیچ جا برای هیچ کسی مفید نبودم، هیچ مطلب جدیدی یاد نگرفتم و قدمی نه برای خودم و نه برای دیگران برنداشتم. خیلی احساس بدیه! تصمیم دارم من بعد هفته ای یه کار مفید برای دیگران انجام بدم و یه مطلب جدید هم برای خودم یاد بگیرم! بلکه کمتر احساس بی خاصیت بودن کنم!


کار خوب این هفته ام: با اینکه از یکی از هم دانشگیاهیم هیچ خوشم نمیاد، اما دلم براش سوخت و تمرینایی که باید به استاد تحویل میدادیم رو بهش دادم که نمره اش رو از دست نده! واقعا روی یه حس منفی پا گذاشتن سخته ها! خیلی سخته!

مطلب جدید این هفته ام: اگر گفتید منظور حضرت علی (ع) از حدیث "خنده زیاد دل را می میراند" چیه؟ یعنی اسلام با شاد بودن مخالفه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۱ساعت 0:44  توسط زهره  | 

خیلی روزها، اول صبح از خودم می پرسم که مهمترین برنامه امروزم چیه؟ گاهی هم که یادم میره آخر شب به همه کارام فکر میکنم. گاهی با خودم عهد میکنم که بعضی هاشون رو ترک کنم یا همیشه انجام بدم. شما هم امتحان کنید. خیلی تاثیر گذاره.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۱ساعت 16:38  توسط زهره  | 

دل اندر زلف لیلی بند و کار عشق مجنون کن

که عاشق را زیان دارد مقالات خردمندی!

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۱ساعت 0:19  توسط زهره 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۱ساعت 12:36  توسط زهره  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۱ساعت 11:11  توسط زهره  | 

درد من حصار برکه نیست

درد من زیستن با ماهیانی است که

فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!

+ نوشته شده در  شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۱ساعت 17:5  توسط زهره  | 

مونده تو دلم جواب یه ایمیل رو بدم اما یه حسی مانعم میشه. یه وقتا انقدر خوددار میشم که خودم تعجب میکنم!

+ نوشته شده در  جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۱ساعت 23:40  توسط زهره  | 

دل خوشم با غزلی تازه، همینم کافی است

تو مرا باز رساندی به یقینم کافی است

قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی است

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خواب ببینم کافی است

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همینقدر که گرم است زمینم کافی است

من همینقدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه شعر بچینم کافی است

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا خوبترینم کافی است


-محمدعلی بهمنی-

+ نوشته شده در  جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۱ساعت 22:31  توسط زهره 

به نقل از یه آقای وبلاگ نویس "زنها روح و رنگ دنیان". واقعا اگه ما نبودیم "رنگ" تعریف نمیشد. هیچ مردی رو نمیشناسم که تفاوت رنگهای مختلف رو تشخیص بده. توی یه مقاله هم خوندم که 90% مبتلایان به کورنگی مرد هستن! حرف من خیلی به نقل قولم ربطی نداشت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۱ساعت 22:37  توسط زهره  | 

گفتی

دوستت دارم و

من

به خیابان رفتم.

فضای اتاق

برای پرواز کافی نبود!


-گروس عبدالملکیان-

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۱ساعت 21:48  توسط زهره 

دیروز امتحان تفسیر متون اسلامی داشتیم که خیلی خیلی آسون بود. اکثر سوالات تستی بود و فقط 4 تا سوال تشریحی داشت. همه سوالات تشریحی رو در دو مرحله جواب دادم. یکی از دیدگاه خودم و یکی از دیدگاه کتاب! اول تصمیم داشتم که دیدگاه های خودمو فاکتور بگیرم و ننویسم، اما فکر کردم شاید به درد استاد بخوره و ترمهای آتی به بچه ها بگه! سر کلاس ما که فقط حرفهای کتاب رو روخونی کرد واسمون. دوستام معتقدن که به عنوان اولین نفر در تاریخ دانشگاه، این درس رو میفتم! اما خودم فکر میکنم 19 بشم. غلط نداشتم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۱ساعت 15:53  توسط زهره  | 

داشتم فکر میکردم اگه بتونم به گذشته برگردم چه چیزایی رو تغییر میدم؟ اول اینکه همه اون روزهایی که نمازم قضا شده رو میخوندم. خیلی برای اون روزها ناراحتم. دوم اینکه قدر دوستای دوران راهنمایی ام رو بیشتر میدونستم و ارتباطم رو باهاشون قطع نمیکردم. رشته ریاضی نمیخوندم و ادبیات میخوندم. رفتارم رو با یک شخص خاص تغییر میدادم. فعلا همینا! چیز دیگه ای یادم نمیاد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۱ساعت 22:59  توسط زهره  | 

چقدر به بعضی آدمها نمیاد که با احساس باشن. وقتی بروز نمیدن فکر میکنم که احساس ندارن! بعضی از این آدمها به شدت احساساتی و حساسند. فقط راه ابرازش رو بلد نیستن.

دلم برای مردها و زنهای متاهلی که از زندگیشون راضی نیستن خیلی میسوزه. وبلاگهاشون خیلی برای من آموزنده بوده. همه توی یک موضوع مشترکن: انتخاب اشتباه! یکی بچه بوده ازدواج کرده، یکی مامانش براش انتخاب کرده، یکی درست نشناخته و ... خدا جون! همه رو عاقبت بخیر کن. آمین!



حسرت نبرم به خواب آن مرداب

کآرام درون دشت شب خفته است

دریایم و نیست باکم از طوفان

دریا همه عمر خوابش آشفته است!


-شفیعی کدکنی-

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۱ساعت 18:20  توسط زهره  | 

خدا رو شکر امتحان امروز بسی آسون بود. احتمالا 19 بشم. امتحان دیروزم کمتر از 17 نمیشم. اما امتحان دو روز پیش... واقعا خستگی از تنم میره وقتی نتیجه زحمتام رو میبینم. اما بازم هیچی قطعی نیس. بس که استادای گرامی هرجور دلشون میخواد برگه تصحیح میکنن و گاهی اصلا زحمت تصحیح کردن به خودشون نمیدن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۱ساعت 17:39  توسط زهره  | 

گر دست رسد در خم گیسوی تو بازم...

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۱ساعت 23:59  توسط زهره 

ثم تاب علیهم لیتوبوا انّ الله هو التّوّاب الرحیم. (توبه،118)

و این همان حکایت یک قدم و 10 قدم است...


-بهره ای از درس تفسیر متون اسلامی-

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۱ساعت 18:15  توسط زهره  | 

امتحان جزوه باز امروز، یه شباهت جالب به زندگی روزمره ام داشت. اینکه گاهی برای فهمیدن، عجله می کنم و انقدر معلومات (مقابل مجهولات) برای خودم پیدا می کنم که نمی تونم از ارتباط بینشون سر در بیارم. اما اگه کم کم مجهولات رو حذف کنم سردرگم نمیشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۱ساعت 17:3  توسط زهره  | 

امروز سه ساعت و نیم سر جلسه امتحان بودم! بعد از کنکور طولانی ترین امتحانم بود! بعضی از استادا اصلا انصاف ندارن. یک عالمه برگه و جزوه و کتاب برده بودم سر جلسه. چقد مراقب امتحان بهمون خندید! یا خودکارم میفتاد، یا برگه هام می ریخت، یا ماشین حسابم گم می شد! یه بارم برگه هام ریخت و قاطی برگه های کنار دستیم شد! دلم می خواست گریه کنم از این همه سردرگمی! خدا بخیر بگذرونه باقیشو!

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۱ساعت 13:27  توسط زهره  | 

نوشتن خوابو از سرم می پرونه!


فردا اولین امتحانمه. دعا کنید...

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۱ساعت 22:34  توسط زهره  | 

آنقدر نیامدی

که از چهره ام بهار

برگ به برگ ریخت

پاییز شدم!

دیگر نیا

آشفته می شود خوابهای رنگی ام!


-رضا کاظمی-

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۱ساعت 20:16  توسط زهره 

میگم: تو که بیست و چند سالته چقدر خودتو میشناسی؟ میگه: خودشناسی که همینطوری نمیشه! باید آدم زندگی کنه تا بتونه خودشو بشناسه! (منظورش بعد از ازدواج بود) گفتم: یعنی الان داری مردگی میکنی و تا بعد از ازدواج زندگی رو تجربه نمی کنی؟! بعد از سالها، رفت تو فکر!

+ نوشته شده در  شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۱ساعت 23:19  توسط زهره  | 

برای همه مهمه که از دید دیگران چطور سنجیده میشن. اگر نگاه ها و قضاوتهای من راجع به اطرافیانم درست و دور از خودخواهی باشه، دیگران هم حداقل در برخورد با من خوب میشن. همه چی در مباحث تئوریک بی نقصه اما متاسفانه در عمل...


تقریبا 2 روز از 16 روزی که باید خوابگاه باشم گذشت. 14 روز دیگه باقی است!

+ نوشته شده در  شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۱ساعت 21:37  توسط زهره  | 

آدمی که نمی پرسه، لابد از جواب دادن می ترسه! و کسی که از گفتن می ترسه، باید حرفی برای نزدن داشته باشه! البته فقط نظر شخصیمه.

+ نوشته شده در  جمعه ۱۹ خرداد ۱۳۹۱ساعت 22:53  توسط زهره  | 

حریم قائل شدن برای دیگران علاوه بر اینکه نشانه توجه و احترامه، باعث پایداری روابط میشه. بعضی ها نه قدرت تشخیص این حریم ها رو دارند و نه قدرت حفظش رو! گاهی حریم رو برای خودمون می شکنیم و خودمون به دیگران اجازی تعدی میدیم! و این نوعی بی احترامی و کم توجهی به "خود" باید باشه! البته فقط از دیدگاه من!


کی میگه بچه های امروز باهوشتر شدن؟ مگه جهش ژنتیکی دسته جمعی اتفاق افتاده؟! کله شق تر شدن!


انقدر دلم میخواد برم نی نی دوستم رو که چند وقت پیش دنیا اومد، ببینم! الان باید مث طالبی نرم باشه!

+ نوشته شده در  جمعه ۱۹ خرداد ۱۳۹۱ساعت 15:3  توسط زهره  | 

درسته که گفتند "اطلبوا العلم من المهد الی اللحد" اما نگفتند که همه زندگی تون رو درس خوندن کنید! الان 14 ساله که زندگیه من فقط بر محور درس می چرخه!


اگر حوصله خوندن یه غزل از من رو داشتید بگید تا رمز ادامه مطلب رو تقدیمتون کنم. البته باید نظر هم "بدهید"!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۱ساعت 19:32  توسط زهره  | 

ماساژور روح هنوز اختراع نشده؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۱ساعت 10:26  توسط زهره  |