آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
چقدر بده وجهه آدم خراب بشه! اومدم برای دوستام افتخاری آشپزی کنم و براشون کوکو سبزی درست کنم، نمیدونم چرا یه جور غیر طبیعی شد! زیرش سرخ شده بود داشت می سوخت اما وسطش شل و وارفته بود! دیگه آخرش ایده به ذهنم رسید و مث سبزی قورمه سبزی سرخش کردم خیلی هم خوشمزه تر شد :دی

+ نوشته شده در  یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۱ساعت 23:31  توسط زهره  | 

وقتی از پیچیدگی به سادگی میرسیم، یعنی یکسری گره از ذهنمون باز شده. نه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۱ساعت 18:44  توسط زهره  | 

یکی از چیزهایی که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه، بی توجهی آدما به حرفامه. تک تکشون توی ذهنم می مونه! یه وقتا هم خیلی بدم نمیاد یه جا مث خودشون به حرفاشون بی توجه بشم!

+ نوشته شده در  شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۱ساعت 22:29  توسط زهره  | 

یه مدته دارم خیلی سعی میکنم که تحملم رو بیشتر کنم و خیلی چیزها رو هم نادیده بگیرم. این وسط یه وقتا انگ نفهم بودن میخورم. خیلی بامزه است! آخر هر روز به خودم بستنی و آبمیوه جایزه میدم. خیلی خوش میگذره! :)
+ نوشته شده در  شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۱ساعت 16:38  توسط زهره  | 

یکی از سرگرمی هام اینه که تا حد ممکن فضولی شخص مقابلم رو برانگیخته کنم، بعد بالا و پایین پریدنشو تماشا کنم. یکی دیگه اش هم اینه که وقتی قصد داره عصبیم کنه، سکوت کنم و لبخند بزنم!

+ نوشته شده در  جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۱ساعت 21:14  توسط زهره  | 

بعضیا حتی اگه یه جمله بگن بنظرم میاد دارن پرحرفی میکنن و زود خسته میشم و دلم میخواد ازشون فرار کنم. اما بعضیا هرقدر حرف میزنن برام خسته کننده نیس و باز هم مشتاق شنیدنم. برعکس هرچی گروه اول مشتاق گفتن، گروه دوم فراری از حرف زدن!

تغییر سلیقه هر کس توی وبلاگ خوندن هم میتونه روند رشد فکریش رو نشون بده. درمورد من که صادقه!

+ نوشته شده در  جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۱ساعت 11:37  توسط زهره  | 

دلم گرفته از این نبضهای تکراری

دلی که یاد تو را دم نمیزند دل نیست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۱ساعت 22:10  توسط زهره 

خوش به حال ماهی. از این سر تنگ که میره اون سر تنگ حافظه اش پاک شده...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۱ساعت 21:21  توسط زهره  | 

دلم میخواد چشمامو ببندم دیگه باز نکنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۱ساعت 22:25  توسط زهره 

هر طایفه ای ز من گمانی دارد

من زان خودم چنان که هستم هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۱ساعت 17:2  توسط زهره 

گاهی باید بعضیا رو مدام پررنگ کنم که مبادا فراموششون کنم. از اینکه مجبورم اینطوری براشون نقش بازی کنم تا ناراحت نشن خیلی اذیت میشم. اما هیچ راه دیگه ای هم به ذهن نخودیم نمیرسه...

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۱ساعت 8:44  توسط زهره  | 

قبلا تصورم این بود که بالاخره یه جایی به ثبات فکری میرسم. اما الان این تصور برام بی معناست. این ثبات یعنی توقف رشد! پس اگه قراره که رشد ادامه پیدا کنه و هیچ وقت متوقف نشه، خیلی ترسناک میشه اگه نظرم راجع به موضوعات اساسی زندگیم تغییر کنه! می ترسم یه روز به عقب برگردم و از راهی که اومدم پشیمون باشم و همینطور از آدمایی که دنبال خودم کشوندمشون! اون وقت تکلیف چیه!؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۱ساعت 21:50  توسط زهره  | 

امروز دحوالارض بود.

حوصله ام از خودم سر رفته. طفلکی مامانم که این همه منو تحمل میکنه. اگه یه بچه مث خودم داشتم، بی شک میذاشتمش سر راه.

حوصله اینم ندارم که یه آدم جدید بخواد وارد زندگیم بشه. همه آدما وقتی تازه از راه میرسن یک عالمه دردسر با خودشون میارن. گرچه از سکون خوشم نمیاد، اما الان وقت خوبی برای این هیجانات نیست. دلم برای آدمای مظلومی که نگاهشونم مظلومه میسوزه... اما حوصله شونو ندارم!

رئیس امور فرهنگی دانشگاه فرمودن که بابد شب شعرها هم تفکیک جنسیتی بشن! فقط نگفتن چطوری؟!

یه دوست دارم دانشجوی پزشکیه، هروقت میبینمش باید به ماجراهای کلاس تشریحشون گوش بدم! یه جوری با شور و هیجان از دل و روده جسد حرف میزنه انگار داره باغ و بوستان توصیف میکنه! دلی دارنا!

+ نوشته شده در  جمعه ۲۱ مهر ۱۳۹۱ساعت 19:56  توسط زهره  | 

از آدمایی که مث خودم نیستن زود خسته میشم...

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۱ساعت 23:31  توسط زهره 

درسته این همه واسه خودم فلسفه می بافم و دنبال دلیل و برهانم و از ریسمون گره میزنم به آسمون تا بلکه قانع بشم، آمّا (همون امّا) جز در موارد کمی که اون هم حاصل فکر زیاد و توجه باشه، برام کاربرد پیدا نمیکنن. داشتم فکر میکردم چرا؟ که فهمیدم بخاطر اینه که از ناخودآگاهم نیستند و باید سعی کنم نهادینه شون کنم تا بلکه فسفر بیخودکی نسوزونده باشم. من بعد فقط موضوعات فکری و دغدغه ها و مشکلات رو باید لیست کنم، یکی یکی و به نوبت بهشون فکر کنم! الان خیلی احساس سردرگمی دارم!

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۱ساعت 19:1  توسط زهره  | 

سجاده نشین باوقاری بودم

بازیچه کودکان کویم کردی


-مولانا-

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۱ساعت 20:36  توسط زهره 

یه وقتا که دارم فکر میکنم، یه دفعه یکی پیدا میشه و یه جوری نگام میکنه که به خودم شک میکنم که نکنه داشتم بلند بلند فکر میکردم؟! چقدر خوب که فکرام فقط واسه خودمه. هیچ خوشم نمیاد کسی بتونه فکرم رو بخونه. احساس احمق بودن بهم دست میده.

+ نوشته شده در  شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۱ساعت 21:46  توسط زهره  | 

بنظرم جنس اتفاقها با ابعادشون رابطه داشته باشه. هرچه اتفاق سختتر باشه، بزرگتر هم هست. این هم خیلی مهمه که جنس روح ما چی باشه. گاهی اتفاقها از روحمون سخترن...

+ نوشته شده در  شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۱ساعت 0:0  توسط زهره  | 

خوش نامی قدم اول است... از خوش نامی به بد نامی رسیدن قدمی بعدی بود. قدم آخر، گم نامی است... طوبا للغرباء!


-قیدار، رضا امیرخانی-

+ نوشته شده در  جمعه ۱۴ مهر ۱۳۹۱ساعت 16:25  توسط زهره  | 

لازم نیست روی شانه هایمان بال داشته باشیم. روحمان باید بال داشته باشد.

-به سوی آزادی، کازانتزاکیس-



و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم

و عسی ان تحبّوا شیئا و هو شر لکم

و الله یعلم و انتم لاتعلمون.

بقره، 216

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۱ساعت 17:6  توسط زهره  | 

سر کلاس داشتم فکر میکردم که چقدر برای خانواده ام با رفت و آمدام دردسر درست میکنم و تو زحمت میندازمشون و چقدر بچه بدی هستم و طفلک مامان و بابام و... که انگار زیادی رفته بودم تو فکر. استادمون بلند اسممو داد زد و گفت که از استان خارج نشو! بعد همه زدن زیر خنده!

تصمیم داشتم که این ترم هیچ فعالیت غیردرسی نداشته باشم. نه نشریه، نه شعر! نشریه که مدیر مسئولش تغییر کرده و دیگه اصلا نمیرم. اما هیچ آدم مسئولیت پذیر و قابل اعتمادی پیدا نمیکنیم که بخوایم تنها محیط فرهنگی دانشگاه رو که به هیچ سمت و سویی هم متمایل نیست، بهش بسپاریم. تازه! طبق آخرین تحقیقات انجام  شده، تنها کانون شعر فعال دانشگاهی رو داریم. همه بچه های ارشد هم که از دانشگاه های مختلف از تهران تا شهرستانها میان هم تاییدش میکنن. خلاصه قرار شد امسال هم اینجا رو رها نکنیم و ... خیلی قرارهای دیگه هم شد که از حوصله اینجا خارجه.

تکلیف یکی از درسامون برای این هفته اینه که برای عناوین مختلف درس نقاشی بکشیم! خیلی خلاقانه است! تقریبا جز من همه معترض بودن! خیلی این درسمونو دوس  دارم :)


امروز توی اتوبوس حافظ فرمودند: دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود/ تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۱ساعت 23:14  توسط زهره  | 

می ایستم پای تو با جان و تنم من

پا میگذارم روی قلب آهنم من

یک عمر -تنگاتنگ- بوی بودنت را

حس کرده ام بین تن و پیراهنم من

از کودکی با خویش گفتم "عاشقی کن"

خواندم الفبای تو را در دامنم من

ای شمع! می خواهم که رازی را بگویم

از بوسه دیشب به این سو، روشنم من

دریا تویی، صحرا تویی، جنگل تویی، تو

ماهی منم، آهو منم، تیهو منم، من

در باز بود و آسمان پروانه بازار

اما مگر از این قفس دل میکنم من؟


-مهدی فرجی-

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۱ساعت 23:37  توسط زهره 

نگاه بعضی آدما یه حس عجیبی بهم میده که باعث میشه اصلا نتونم باهاشون ارتباط چشمی داشته باشم و انقدر درگیر این فکر میشم که حتی متوجه حرفهاشونم نمیشم. یه حس منفی که دلم میخواد مدام نگاهم رو ازشون بدزدم!

هرچی سعی میکنم که نگم "بعضی آدما" نمیشه!

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۱ساعت 22:3  توسط زهره  | 

دوستم ازم یه سوالی پرسید، وقتی جوابش رو دادم ناراحت شد و گفت که دو سال پیشم در جواب همین سوالش، همینو گفته بودم! خداییش نمیدونم دیگه باید از دست این دختره چیکار کنم! خب هر سوالی یه جواب بیشتر نداره دیگه!

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۱ساعت 22:20  توسط زهره  | 

خیلی به این فکر کردم که کدوم رفتارهام باعث رنجش اطرافیانم میشه. غالبا وقتی برای کسی وقت زیادی اونطور که خودش مایله صرف نمیکنم ازم دلگیر میشه که بنظرم خیلی انتظار بیجایی دارن. همیشه باید اول به خودشون رجوع کنن تا دلیلش رو بفهمن. اما دلیل دیگه ای هم که باعث میشه ازم برنجن، صراحتمه. مخصوصا وقتی که خودشون ازم میخوان نظرم رو راجع بهشون بگم یا وقتی حس میکنم که حریمی داره شکسته میشه. همه اینا با نادیده گرفتن و گذشت کردن حل میشه. اما نه! حل نمیشه! رسوب میکنه ته دلم!
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۱ساعت 17:57  توسط زهره  | 

پرواز در هوای خیال تو دیدنی است

حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی است

شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشین کلام تو چیدنی است

یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی است

خم شد، شکست پشت دل نازکم ولی

بار غمت، عزیزتر از جان، کشیدنی است

من در فضای خلوت تو خیمه میزنم

طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی است

تا اوج راهی ام به تماشای من بیا

با بالهای عشق تو پرواز دیدنی است!


-طهورا ؟-

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۱ساعت 13:56  توسط زهره 

نمیدونم خصلت بدیه یا نه، اما وقتی از کسی فاصله میگیرم، با گذشت زمان نه میتونم حسم رو نسبت بهش ثابت نگه دارم و نه اینکه واسه خودم خیالبافی نکنم و قضاوت نکنم. خیلی اوقات هم میفهمم که چقد فکرام بیخود بودن! اصلا اون شخص ظرفیت این رو نداشته که بخواد این همه پیش رفته باشه! بنظرم فکرام شبیه جوک شدن :))

+ نوشته شده در  یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۱ساعت 11:38  توسط زهره  | 

سکوت زیباترین موسیقی دنیاست! بعدش موسیقی برگهای خشک پاییزی و بعد هم امواج دریا! اعصاب خوردکن ترین صداها هم چک چک آب و قیژ قیژ در! البته همه سکوتها هم خوب نیستن. مثلا وقتی میدونم یکی میخواد حرفی بزنه اما سکوت کرده خیلی حرصم درمیاد!

فشارم پایینه انگار تو فضام! حس خوبیه ها!

+ نوشته شده در  شنبه ۸ مهر ۱۳۹۱ساعت 22:9  توسط زهره  | 

این ترم باید دو تا پروژه انجام بدیم. یکیش خیلی پروژه است (یعنی سخته) و یکیش کم پروژه است (یعنی بنظر سخت نمیاد). اما اونی که کمتر پروژه است بسی کاربردی تر از دیگریه! همین اول ترمی کلی سرچ کردم که بفهمم دقیقا باید چیکار کنیم. وقتی دوستام فهمیدن سر اینکه من با کیا همگروه بشم بحثشون شد! یعنی چه مهندسایی بشیم ما!

+ نوشته شده در  جمعه ۷ مهر ۱۳۹۱ساعت 23:32  توسط زهره  | 

خسته از یکرنگی ام میخواهم از حالا به بعد

تا ابد پاییز باشم، اعتدالم را نگیر

+ نوشته شده در  جمعه ۷ مهر ۱۳۹۱ساعت 16:34  توسط زهره