آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!

چاره من نمیکنی، چون کنم و کجا برم

شکوه بی نهایت و خاطر ناشکیب را؟

گر به دروغ هم بود شیوه مهر ساز کن

دیده عقل بسته ام کز تو خورم فریب را


-رهی معیری-

+ نوشته شده در  جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۹۱ساعت 23:40  توسط زهره 

حیف! تابستون تموم شد. معمولا توی تابستونها برام اتفاق مهم و هیجان انگیزی نمیفته. همیشه هم تو مدرسه اولین موضوع انشامون "تابستان خود را چگونه گذراندید" بود. منم همیشه خیالبافی میکردم و کلی ماجرا چاخان میکردم و کلی معلما کیف میکردن. تازه! واسه بقیه هم مینوشتم. کاش تو دانشگاه انشا1 و انشا2 داشتیم! هر کدوم 3 واحد! چه خوش میگذشتا!


خیلی برام پیش میاد که از رفتارای خوبم با بعضیا پشیمون میشم. واقعا آدم باید خیلی قدر نشناس باشه که یکی نسبت بهش این حسو پیدا کنه. حیف انرژی و وقتی که صرف این آدما میشه... کمی بیرحمی هم توی زندگی لازمه. هی یادم میره.

+ نوشته شده در  جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:48  توسط زهره  | 

اگر واقعا مشکلات و مصائب رو "مشکل" به حساب بیاریم، براشون راه حلی هم پیدا میکنیم. اما گاهی برام پیش میاد که جای حل کردن مشکلاتم، سعی میکنم باهاشون کنار بیام!

بچه مدرسه ای که بودم، همیشه این موقع داشتم کتاب جلد میکردم. واسه برادرم هم جلد میکردم. هنوز هم با شنیدن آهنگایی که واسه بازگشایی مدارس میخونن، دلهره میگیرم. وای خدا! چقدر سر صف وایسادن مزخرف بودا!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۱ساعت 13:40  توسط زهره  | 

خیلی برام لذت بخشه که میفهمم دلیل موفق نشدنم توی بعضی کارها چیه. همینم خودش یه نوع موفقیته. مثلا یکی از دلایلی که خیلی کارهام رو تحت الشعاع قرار میده، ترسه. بابام میگه جای اینکه از خودم دفاع کنم، فرار میکنم. یه وقتا اینطوریم اما نه همیشه. گاهی هم با اینکه میترسم اما اعتماد به نفسم رو حفظ میکنم و فرار نمیکنم. البته هیچ وقت نمیتونم تحمل کنم که حقم ضایع بشه و این مواقع از فرار خبری نیست. همیشه هم سعی میکنم بی ترس و واهمه از حقم دفاع کنم. اگر هم جایی از حقم بگذرم، از ترس نیست. حتما دلیلی دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۱ساعت 21:59  توسط زهره  | 

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی

آخر ای ماه! تو همدرد من مسکینی

کاهش جان تو من دارم و من میدانم

که تو از دوری خورشید چها میبینی...


-شهریار-

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۱ساعت 23:17  توسط زهره 

داشتیم میرفتیم یه سر دانشگاه، برای کارای خوابگاهم، آسفالتهای سمت چپ کمرنگتر از سمت راست بودن. برادرم خیلی تعجب کرده بود. بنظرم اصلا هم عجیب نیست. کمتر میرن، بیشتر برمیگردن...

یکی از قوانین نانوشته درددل کردن اینه که به ازای هر حرف نگفتنی و یا رازی که یکی میگه، اون یکی هم حرفی بزنه و رازی بگه. اما من همیشه نقش گوش رو بازی میکنم.اکثر موارد که رازی ندارم. اما گاهی هم دارم و برعکس اونا که میتونن اعتماد کنن، دلیلی نمیبینم که بخوام برای هر بنی بشری درددل کنم. جز خود خدا هیچ کس دیگه ای ستار العیوب نیست...

بهترین دعایی که توی تمام مدت وبلاگ نویسیم توی وبلاگها خوندم این بوده: "خدایا! عاقلم کن! آمین"

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:21  توسط زهره  | 

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست

سوگند می خورم به مرام پرندگان

در عرف ما، سزای پریدن تفنگ نیست

با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما

وقتی بیا که حوصله غنچه تنگ نیست

در کارگاه رنگرزان دیار ما

رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

از بردگی مقام بلالی گرفته اند

در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست

دارد بهار میگذر با شتاب عمر

فکری کنید که فرصت پلکی درنگ نیست

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را

فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

تنها یکی به قله تاریخ میرسد

هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست


-محمد سلمانی-

+ نوشته شده در  شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۱ساعت 23:41  توسط زهره 

استاد هندسه و گسسته پیش دانشگاهیمون، یه روز عصبی اومد سر کلاس. آزمونمون رو حسابی خراب کرده بودیم. گفت: "اگه الان بهتون بگم که 99% بچه های این کلاس خنگن، هیچ کس اعتراض نمیکنه. چون همه پیش خودشون فکر میکنن که لابد جزء اون یه درصدن." الانم خیلی دلم میخواد به یه نفر یه جمله بگم. اما بعید بنظر میرسه به خودش بگیره!!!

+ نوشته شده در  شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۱ساعت 21:0  توسط زهره  | 

هر چیزی لازم باشد گفته شود، قبلا گفته شده است. اما چون کسی گوش نکرده همه چیز باید دوباره گفته شود.

-آندره ژید-

+ نوشته شده در  شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۱ساعت 12:10  توسط زهره  | 

تمام مردم دنیا به یک زبان سکوت می کنند.

-پرویز شاپور-

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:53  توسط زهره  | 

یکی از همکلاسیهای دوم دبیرستانم اسمش دلارام بود. امروز بعد از سالها زنگ زد شعری رو که همیشه براش میخوندم و توش "دلارام" داشت رو بپرسه. واسه کارت دعوت عروسیش میخواست.

هرکه دلارام دید از دلش آرام رفت/ چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت...
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۱ساعت 15:39  توسط زهره  | 

برای من اعصاب خورد کننده ترین شی، ساعتیه که ثانیه شمار داره و مدام تیک تیک میکنه. این روزا هم که عقربه ها با هم مسابقه گذاشتن...

یه ساعت رومیزی قدیمی داشتم که امروز روانه سطل زباله اش کردم. قبل از اینکه بندازمشون دور، گذاشته بودمش روی جای همیشگیش و داشتم تو ذهنم همه اون روزهایی که برام گذرشون رو شمرده مرور میکردم. بعدش فهمیدم که خیلی ساعتمو دوست دارم. اما بازم تصمیمم عوض نشد. آخه خیلی احساس ضعف میکنم وقتی خودمو به اشیا (و حتی گاهی بعضی آدما) وابسته می بینم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:53  توسط زهره  | 

بعد از ایجاد کردن هرچیزی، فرآیند حفظ کردن یکی از ملزوماته. وگرنه زحمت بیهوده برای ایجاد کشیدیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:2  توسط زهره  | 

غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را


-سعدی-

+ نوشته شده در  شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:17  توسط زهره 

از کتابای نخونده ای که توی کتابخونه ام ردیفشون کردم خجالت میکشم. در حال حاضرحوصله کتاب خوندن ندارم. اما خیلی دلم برای کتابای "چشمهایش" و "بلندی های بادگیر"، فکر کنم 14 سالم بود که خوندمشون، تنگ شده. حیف ندارمشون :(

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:16  توسط زهره  | 

توی این تابستون تصمیم گرفتم یه عادت بد که داشتم و اون هم "غصه درس خوردن" بود رو ترک کردم. نمیتونم بیشتر از 16 واحد بردارم که نمیتونم! از 9 ترم شدن که بالاتر نیست. فدای سرم!

توی این لحظات شیرین سردرگمی که نمیدونم باید چیکار کنم آخ میچسبه کلا بیخیال انتخاب واحد بشم، شعر بخونم. من آن طبیب زمینگیر و زار و بیمارم/ که هرچه زهر به خود میدهم نمیمیرم. تازه! مسئول روحیه دادن به همنوعانم هم هستم! واقعا به عقل مسئولای آموشمون باید شک کرد! امتحانا تداخل داره، ساعتا تداخل داره، واسه ورودیای ما ارائه نشده، معلوم نیس کی از چارت حذف شده، ظرفیتش کم بوده پر شده... این ترم فقط 9 واحد با یه استاد داشتم، که یکیشو با ریسک بالا برنخواهم داشت! ترم پیش سه واحد باهاش داشتم حذفش کردم! خدا به دادم برسه این ترم با 6 واحد! نمیدونم استاد دیگه ای تو دانشگاه نداریم که بنده خدا این همه تو زحمت نیفته! یه تنه کل دانشگاهو حریفه!



این طرف مشتی صدف آنجا کمی گل ریخته/ موج ماهی های عاشق را به ساحل ریخته...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۱ساعت 0:57  توسط زهره  | 

یه وقتا انقدر برای انجام کارهام مصمم میشم و تلاش میکنم که دلم میخواد سریع به هدفم برسم. یه وقتا هم همون هدفا به نظرم پوچ میان. در حال حاضر چشمام و بخشی از سرم درد میکنن. ترجیح میدم جای فکر کردن، به صدای جیرجیرکها گوش بدم...

اگه حوصله داشتم به خوابیدن، تغییرات ناگهانی و انتخاب واحد فکر میکردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱ساعت 0:10  توسط زهره  | 

آتش بزن به سینه آتش گرفته ام

آتش گرفته را مگر آتش کند خموش!

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:43  توسط زهره 

گوش شیطون کر بعد از 4 ترم، بخونید چاهــــــــــــــــــــــار ترم، این ترم شنبه و پنجشنبه هام خالی خواهند بود! البته بستگی به استادمون داره که آیا تحقیق ارائه بده یا نه! وگرنه شنبه هم باید کلاس بردارم! چقدر خوب میشه اگه بشه ها!

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۱ساعت 19:58  توسط زهره  | 

دیشب داشتم یه مقاله مدیریتی میخوندم که البته خیلی هم به روز نبود. اما جالب بود. باید روی تند خوانی و تمرکزم خیلی کار کنم. مطالعاتم به اندازه ای که براشون وقت صرف میکنم کیفیت ندارن. نرم افزار تاتات میگن موثره. خیلی وقته احساس ضعف حافظه میکنم. تا چند روز پیش به کندر خوردن رو آورده بودم که فهمیدم مامانم کندرامو ریخته دور! امیدوارم این نرم افزار جواب بده! انتخاب واحد هم نزدیکه. شاهکار دانشگاه ما اینه که عمرا نمیتونه درسها رو یکبار هم که شده خوب ارائه بده. خدا بخیر بگذرونه! توی سایت کلاسیمون بچه ها یه مسابفه گذاشتن که عکس بچگی هامون رو میذارن و دیگران باید صاحب عکس رو حدس بزنن! من خجالت میکشم عکسم رو بفرستم. هم ممکنه چشم بخورم و هم اینکه دوستام وقتی عکسمو دیدن گفتن "اول چشم بودی بعد دست و پا درآوردی" پسرا چی میخوان بگن!؟


کارراهه یعنی چی؟ کوچک سازی نوآوری یعنی چی؟

+ نوشته شده در  شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۱ساعت 23:1  توسط زهره  | 

هرکسی برای روند زندگیش مبنایی داره. برای من این مبنا یادگیریه. هر روزی که چیزی یاد نگیرم و به دانسته هام اضافه نشه، جزء روزهای تلف شده ام محسوب میشه.


خواب میدیدم روی دیوار خونمون دو تا دزد وایسادن. درحالیکه داشتم از ترس سکته میکردم از خواب پریدم. معمولا هر خوابی که معنا و مفهوم داره میبینم، به محض اینکه چشمامو باز میکنم صدای اذان صبح از مسجد محل میاد. دیشب هم ایضا.


یه ایده ای مدتیه به ذهنم رسیده که خیلی دلم میخواد عملی بشه. نمی دونم دقیقا با چه کسی مشورت کنم که هم بتونه راهنمایی ام کنه و هم ایده ام رو ندزده. آخه ایده دزدی زیاد دیدم. خیلی هم سرچ کردم. تا حالا کسی همچین کاری نکرده.


+ نوشته شده در  جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۹۱ساعت 15:24  توسط زهره  | 

هر کسی هر جا به هر کی میگه "نفهم"، یه حسی از ناخودآگاهم بهم هشدار میده که ممکنه با من بوده باشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۱ساعت 21:55  توسط زهره  | 

و عمر شیشه عطر است، پس نمی ماند
پرنده تا به ابد در قفس نمی ماند

مگو که خاطرت از حرف من مکدر شد
که روی آینه جای نفس نمی ماند

طلای اصل و بدل آنچنان یکی شده اند
که عشق جز به هوای هوس نمی ماند

مرا چه دوست چه دشمن ز دست او برهان
که این طبیب به فریادرس نمی ماند

من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم
قطار منتظر هیچ کس نمی ماند 


-فاضل نظری-

+ نوشته شده در  سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:47  توسط زهره 

امروز داشتن توی اخبار اسم بعضی از کشورهایی که برای اجلاس تشریف آرودن تهران رو نام می بردند، یاد این کاریکاتورهای گل آقا افتادم:


+ نوشته شده در  دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:51  توسط زهره  | 

امروز تقریبا یک ساعت بعد از صبحونه که اتفاقا عسل خورده بودم، خربزه خوردم! تا چند دقیقه حواسم نبود، اما بعد که متوجه شدم خنده ام گرفته بود! مامانم طفلکی انقدر هول کرده بود! از اونجایی که عسل خیلی زود هضمه زنده موندم! تازگیا خیلی شانس میارم! توی مشهدم نزدیک بود برم زیر پیکان.


فکر کنم من جزء معدود دخترهایی هستم که از خرید کردن خوشم نمیاد! مث عذابه برام!


یه مدته شبها با اینکه خیلی خوابم میاد و از فرط خواب آلودگی چشمام درد میگیره، اما خوابم نمیبره. به مامانم گفتم به هیچی فکر نمیکنم، اما اینجا که مامانم نیس میگم به خوابگاه و دانشگاه و... فکر میکنم. کی میشه این دو سالم تموم بشه؟ دلم میخواد برم انصراف بدم. فوق دیپلم بس نیست؟! بسه دیگه :دی دیشب همینطور که خوابم میومد اما خوابم نمیبرد دلم بارون خواست، چند دقیقه بعد بوی بارونو حس کردم! بارون اومده بود! اما نرفتم تماشا کنم! ترسیدم همون یه ذره خواب آلودگی هم از سرم بپره.


حافظ فرمودند: رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد/ صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد

+ نوشته شده در  یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:57  توسط زهره  | 

سعی کن اول دل بگوید و آنگاه زبان. ای من به فدای آنکه دلش با زبانش یکیست!

-علامه حسن زاده آملی-

+ نوشته شده در  یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:13  توسط زهره  | 

اینکه میگن آدما اونچه که دوست دارن رو باور میکنن و نه حقیقت رو، خیلی راسته!

+ نوشته شده در  شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:22  توسط زهره  | 

خواهر بزرگتر بودن هم خیلی دنیای خوبیه. هم مشاورم، هم گوش شنوا، هم گاهی جایگزین مامان میشم، مسکن روحی، یادآور تاریخهای مهم و ساعتها، پشتیبان فکری و گاهی هم مالی، واسطه قهر و آشتی ها، گاهی رو حساب جوانمردی باید تقصیرها رو گردن بگیرم، باید پند و اندرز هم بدم، کتاب قرض بدم، در برابر خرابکاری ها صبور باشم، گذشت داشته باشم، لبخند بزنم، همراه پارک و کوه و سینما رفتنهاشون باشم، سوال اضافه ریاضی بنویسم، دیکته بگم، خاطره روزهایی که نبودن و یا یادشون نمیاد رو تعریف کنم، از حق انتخابم بگذرم، الگو باشم، مایه افتخار باشم، انشا بنویسم، لغت زبان ترجمه کنم، رایتینگ بنویسم، ایده بدم، کاردستی درست کنم و...


گفتم سینما یاد کلاه قرمزی و بچه ننه افتادم. خیلی بامزه بود.

+ نوشته شده در  جمعه ۳ شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:58  توسط زهره  | 

یه گروهایی تو دانشگاهمون هستن که به شدت روی فکر و اعتقادات دانشجوها کار میکنن. بعضی هاشون انقدر روی این افکار و اعتقاداتشون تعصب دارن که حاضرن از هرچیزی بگذرن و هر کاری انجام بدن. به صورت دوره ای جلسه برگزار میکنن. خیلی دلم میخواد بتونم یه بار توی جلساتشون شرکت کنم. یکی از همین آدمها که بر عکس بقیه خیلی تعصبی نیست رو از طریق کانون شعر می شناسم. اما قبول نکرد که منو به عنوان همراه با خودش ببره. خیلی کنجکاوم...

+ نوشته شده در  جمعه ۳ شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:13  توسط زهره  | 

میگم کسانی که مسئولیت خطیر امر به معروف و نهی از منکر رو به عهده دارند (گرچه همه به عهده دارند) باید انقدر از خودشون مطمئن باشن که به شخص خاطی بتونن بگن "مث من باش"! همیشه وقتی گشت ارشادی ها و خانوم ها و آقایونی حراستی دانشگاه رو می بینم به این موضوع فکر میکنم و به اعتماد به نفسشون غبطه می خورم!


من از پیشگوی پیاده شطرنج شنیده ام

بازآمدن نجات دهنده بزرگ نزدیک است

ما

سرانجام

مالک رویاهای خویش خواهیم شد


-سید علی صالحی-

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۱ساعت 23:13  توسط زهره  |