|
آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
|
خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش/ بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
گفتم خنک دلم آب آلبالو و آب زرشک تگرگی خواست!
می دانند چه آدم حسودی هستم!
همه آنها که تو را می شناسند،
.
.
.
لعنت به همه آنها که تو را می شناسند!
-نزار قبانی-
دلم میخواد مدام برنامه این تابستون رو برای خودم مرور کنم. یک عالمه کار دارم. خیلی خوشحالم از اینکه انقدر براش برنامه ریزی کردم. :)
پاشو پاشو تابستونو صدا کن
تابستونو با همه آشنا کن
بگو بیاد گرم کنه دلا رو... (بقیشو یادم نیس)
وقتی مرددم، حسم اینه که انگار لبه پرتگاه وایسادم اما نمیتونم ببینم که کدوم سمت برم که نیفتم. بالاخره یه سمتی رو میرم. تا لحظاتی هم ممکنه اصلا متوجه نباشم الان در حال سقوطم یا به خیر گذشته؟!
قصد داریم به همت یکی از همکلاسی هامون چند نفر از خانومهای مسن خانه سالمندان رو ببریم قم و جمکران زیارت! اولش فکر کردم که درس دارم و نمیتونم برم. بعدش توی ذهنم مقایسه کردم که کدومش بهتره؟ یه لحظه توی ذهنم کفه ترازویی که روش درس خوندن رو گذاشته بودم چنان سبک شد و به هوا رفت که در لحظه نظرم تغییر کرد. چه خوب میشد اگه همه مقایسه ها انقدر راحت میبود...
و انّه هو اضحک و ابکی...
it is time to plant books
to pass them into the ground
so that
flowers and vegetables may grow
from these pages...
-Richard Brautigan-
اول دبیرستان که بودم پنجره کلاسمون رو به حیاط مهد کودک کنار مدرسمون باز میشد. توی حیاط مهد هم چند تا نیمکت و یه حوض آب و چند تا وسیله بازی بود. یه زنگ تفریح بچه ها از پنجره دیدن که چند تا پسر بچه هم سن و سال خودمون روی نیمکت مهد نشستن. یکیشون که خیلی شیطون بود شروع کرد باهاشون حرف زدن. اونا هم انگار خوششون نیومد چون زود پا شدن و رفتن. ما هم فکر کردیم که واقعا رفتن! اما چند دقیقه بعد با یه شونه تخم مرغ برگشتن و با پرتاب تخم مرغ پنجره کلاسمون رو مزین کردن! همون دختر شیطون رو چند وقت پیش توی خیابون دیدم در حالیکه با گوشی حرف میزد. انگار با کسی دعوا میکرد. آزاده! آزی صداش میکردیم! اون روزا هم زمان 3 تا دوست پسر داشت! یعنی الان زندگیش چطوریه؟
اگر این ترم همه درسام رو با 10 هم پاس کنم راضیم. فقط با مشروطی چه کنم؟ جواب بابا رو کی میده؟!
کسی تا به حال استاد بافهم و خیلی با شعور که درک بالایی هم داشته باشه دیده؟
نمیدونم چرا همه گرمشونه ولی من سردمه! اعصاب همه رو خورد کردم...
چه ترم بدیه این ترم. هیچ کس به فکر ما نیست. امتحاناتمون بدون فرجه برگزار میشه. این درحالیه که 19 واحد تخصصی دارم!
چقدر آمار شکست عشقی بالاست. آدم می ترسه!
نحن اقرب الیه من حبل الورید...
(الهی) اجعل رغبتی فیما عندک...
اول... یک جمله بگویم!
راستش
گاهی از شدت علاقه به زندگی
حتی سنگها را هم میبوسم،
کلمهها را
کتابها را
آدمها را!
دارم دیوانه میشوم از حلول،
از میل حلول در هرچه هست
در هرچه نیست
در هرچه که هرچه
چه...
و هی فکر میکنم،
مخصوصا به تو فکر میکنم،
آنفدر فکر میکنم
که یادم میرود به چه فکر میکنم.
به تو فکر میکنم
مثل مومنی که به ایمان باد و به تکلیف بید،
به تو فکر میکنم
مثل مسافر به راه
مثل علف به ابر
مثل شکوفه به صبح وُ
مثل واژه به شعر.
به تو فکر میکنم
مثل خسته به خواب و نرگس به اردیبهشت،
به تو فکر میکنم
مثل کوچه به روز
مثل نوشتن به نی
مثل خدا به کافر خویش و
مثل زندان به زندگی.
به تو فکر میکنم
مثل برهنگی به لمس وُ تن به شست و شو.
به تو فکر میکنم
مثل کلید به قفل
مثل قصه به کودک
مثل پری به چشمه وُ پسین به پروانه.
به تو فکر میکنم
مثل آسمان به ستاره وُ ستاره به شب.
به تو فکر میکنم
مثل اَبونواس به می
مثل نقطه به خط
مثل حروف الفباء به عین
مثل حروف الفباء به شین
مثل حروف الفباء به قاف.
همین!
هرچه گفتم
انگار انتظارِ آسان رسیدن به همین سه حرف آخر بود.
حالا باید بخوابم
فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد
مثل دریا به ادامهی خویش...
-سید علی صالحی-
تو باید تازگی ها
از اینجا گذشته باشی
گفتگوی مخفی ماه و
پرده پوشی آب هم
همین را می گویند.
دیگر نیازی به دعای دریا نیست
گلدانها را آب داده ام
ظرفها را شسته ام
خانه را رفت و رو کرده ام
دنیا خیلی خوب است،
بیا!
علامت خانه بودن من
همین پنجره رو به جنوب آفتاب است،
تا تو نیایی،
پرده را نخواهم کشید!
-سید علی صالحی-
خدا بزرگ، خدا مهربان، خدا خوب است
تو خوب هستی و من خوبم و هوا خوب است...
همیشه احساس میکنم کلمه های "خوب" و "مهربان" دارن بهم لبخند میزنن.
میدونم که هیچ آدمی کامل نیس و همه توی شرایطهای مختلف ممکنه به هم احتیاج داشته باشن و منطقیه که از هم کمک بخوان، خیلی هم از اینکه بتونم برای کسی کاری انجام بدم خوشحال میشم اماحاضر نیستم تا وقتی مجبور نشدم از کسی کمک بخوام. انگار با دست خودم و درحالیکه خودمو به بیخیالی زدم همه عزت نفسمو ریختم تو چرخ گوشت! یعنی اونهایی که خیلی راحت حتی برای کارهایی که به آسونی خودشون از پسش برمیان اما ترجیح میدن کاراشون رو به گردن دیگران بندازن، این حس بهشون دست نمیده؟ یعنی عزت نفس ندارن؟ یعنی اون طبیعیه یا این؟ درکشون نمیکنم...
یه نوع خاصی از شخصیتها هستن که وقتی بهشون نزدیکم میخوام ازشون فرار کنم اما وقتی هم ازشون دورم دلم براشون تنگ میشه. خیلی به این موضوع فکر کردم و متاسفانه به این نتیجه رسیدم که تقصیر من نیست وگرنه نمیذاشتم همیشه همینطوری بمونه.
خواب به چشمم نمیاد!
یکی از دلایلی که توی خونه حالم بهتره از وقتیه که خوابگاهم اینه که توی خوابگاه با صدای نتراشیده و نخراشیده ساعت بیدار میشم، اما خونه مون با صدای مامانم.
تو این چند روزه 3 نفر بهم گفتن که ازم نا امید شدن. آخه خیلی تنبل شدم و اصلا حوصله انجام دادن هیچ کار مهم و مفیدی رو ندارم. دلم میخواد استراحت مطلق داشته باشم. اما یک عالمه هم درس دارم. این ترم خیلی ترم سختیه. کاش با خوبی و خوشی بگذره. همه استادای این ترم مث دیو سه سر میمونن! میبینمشون تو دلم خالی میشه.
فکر کنم اگه مامانم بخواد بین دوست داشتن بچه هاش اولویت بندی کنه، من آخریم. اما برای بابام اولی.
توی سال قدیم برای سال جدید تصمیم جدّی گرفتم که دیگه هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی در برابر هر کسی روی نظرم پافشاری نکنم. کمتر حرف بزنم و بیشتر گوش بدم. تا صراحتا ازم نخواستن که نظر بدم اظهار وجود نکنم. قضاوت هم موقوف.
تصمیم داشتم هر بچه ای که اومد خونمون از باغ وحش عروسکیم بهشون عیدی بدم دیدم تقریبا همه عروسکام هدیه ان. قبلنا بیشتر دوسشون داشتم الان هیچ حسی بهشون ندارم. یه مدته هیچ چیزی ندارم که خیلی دوسش داشته باشم مگر خانوده ام. یه ترس عجیبی هم ته دلم دارم!
مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد؟
سرشار رموز گریه هستی بانو
در اصل تو سوز گریه هستی بانو
ما واژه برای خواندنت کم داریم
تو سوژه روز گریه هستی بانو
در بهت وداع بوی آغاز آمد
آن جان ز تن رفته به تن بازآمد
دیدم که چگونه با دعای دو یتیم
در بال شکسته شوق پرواز آمد
-مجید میرزایی-