آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
توی این گوشه متروک دنیا، در مقابل چیزهای خوبی که از دست دادم تقریبا هیچی بدست نیاوردم. از اینجا بدم میاد... الان دلم میخواد یه استاد داشتم. هرقدر هم که در نظرش شاگرد کودنی می بودم مهم نبود...

+ نوشته شده در  شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۲ساعت 22:29  توسط زهره  | 

دیداری که مولانا با شمس داشت، برای شمس هم مفید بود؟ انگار فقط مولانا بود که از این دیدار چیزی کسب کرد و شمس روی همون نقطه ای که بود ثابت موند! 


خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش/ بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر


گفتم خنک دلم آب آلبالو و آب زرشک تگرگی خواست!

+ نوشته شده در  شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۲ساعت 19:37  توسط زهره  | 

دوست دارم سطح پیاده رو زندگیم سنگی باشه که وقتی روش راه میرم صدای غلتیدن سنگهای زیر پام رو بشنوم. این صدا رو خیلی دوس دارم. ممکنه بارون هم که میزنه همه سطحش گل بشه! یادم نمیاد کسی رو مجبور کرده باشم از مسیری بره که من می پسندم. هر کی ناراحته خب مسیرش رو تغییر بده! بعضیا باید از مالرو برن!
+ نوشته شده در  شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۲ساعت 16:1  توسط زهره  | 

همه آنها که مرا می شناسند

می دانند چه آدم حسودی هستم!

همه آنها که تو را می شناسند،

.

.

.

لعنت به همه آنها که تو را می شناسند!


-نزار قبانی-

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۲ساعت 21:21  توسط زهره  | 

انگار یه حس ذاتی درون هر کسی وجود داره که باعث میشه خودش رو خیلی متفاوت تر از دیگران ببینه. خاص بودن و دیده شدن! گاه هم ترکیبش: خاص دیده شدن! برای من این حس اولین باری که جدی شد 13-14 سالم بود. استادم بهم گفت! یادم نمیاد دقیقا چی گفت ولی اون لحظه احساس کردم از جمع 40 نفری کلاس بهترم و استاد منو خاص میبینه. اون روزا برام خیلی حس دلنشینی بود، مخصوصا اینکه از همه شاگردای کلاس کوچیکتر بودم! الان برام خنده داره!

دلم میخواد مدام برنامه این تابستون رو برای خودم مرور کنم. یک عالمه کار دارم. خیلی خوشحالم از اینکه انقدر براش برنامه ریزی کردم. :)

پاشو پاشو تابستونو صدا کن

تابستونو با همه آشنا کن

بگو بیاد گرم کنه دلا رو... (بقیشو یادم نیس)

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۲ساعت 12:35  توسط زهره  | 

دیشب وقتی همه خواب بودن آسمون به قدری بارید و رعد و برق زد که حد نداشت.

وقتی مرددم، حسم اینه که انگار لبه پرتگاه وایسادم اما نمیتونم ببینم که کدوم سمت برم که نیفتم. بالاخره یه سمتی رو میرم. تا لحظاتی هم ممکنه اصلا متوجه نباشم الان در حال سقوطم یا به خیر گذشته؟!

قصد داریم به همت یکی از همکلاسی هامون چند نفر از خانومهای مسن خانه سالمندان رو ببریم قم و جمکران زیارت! اولش فکر کردم که درس دارم و نمیتونم برم. بعدش توی ذهنم مقایسه کردم که کدومش بهتره؟ یه لحظه توی ذهنم کفه ترازویی که روش درس خوندن رو گذاشته بودم چنان سبک شد و به هوا رفت که در لحظه نظرم تغییر کرد. چه خوب میشد اگه همه مقایسه ها انقدر راحت میبود...


و انّه هو اضحک و ابکی...

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۲ساعت 0:8  توسط زهره  | 

چقدر دلم واسه زبان خوندن تنگ شده. از وقتی اومدم دانشگاه به کل زبان رو گذاشتم کنار. همه چی یادم رفته!


it is time to plant books

to pass them into the ground

so that

flowers and vegetables may grow

from these pages...

-Richard Brautigan-

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۲ساعت 0:2  توسط زهره  | 

با دوستام رفته بودیم اطراف شهر که درختهای گردو رو که پر از شکوفه شدن تماشا کنیم. دوستام داشتن از دیدن طبیعت حظ وافر میبردن اما من هیچی نمیدیدم. بنظرم اصلا هم قشنگ نبودن. حسهای منفیم به همه حسهای مثبتم غلبه کردن. از دانشگاه و هر چیزی که بهش ربط داره دلزده شدم... یکی از استادامون سر کلاس داشت نصیحتمون میکرد که یا بعد از کارشناسی بلافاصله ارشد بخونید یا زود برید سر کار. من گفتم می خوام ازدواج کنم! دوستام خندیدن! خنده نداشت! :|

اول دبیرستان که بودم پنجره کلاسمون رو به حیاط مهد کودک کنار مدرسمون باز میشد. توی حیاط مهد هم چند تا نیمکت و یه حوض آب و چند تا وسیله بازی بود. یه زنگ تفریح بچه ها از پنجره دیدن که چند تا پسر بچه هم سن و سال خودمون روی نیمکت مهد نشستن. یکیشون که خیلی شیطون بود شروع کرد باهاشون حرف زدن. اونا هم انگار خوششون نیومد چون زود پا شدن و رفتن. ما هم فکر کردیم که واقعا رفتن! اما چند دقیقه بعد با یه شونه تخم مرغ برگشتن و با پرتاب تخم مرغ پنجره کلاسمون رو مزین کردن! همون دختر شیطون رو چند وقت پیش توی خیابون دیدم در حالیکه با گوشی حرف میزد. انگار با کسی دعوا میکرد. آزاده! آزی صداش میکردیم! اون روزا هم زمان 3 تا دوست پسر داشت! یعنی الان زندگیش چطوریه؟

اگر این ترم همه درسام رو با 10 هم پاس کنم راضیم. فقط با مشروطی چه کنم؟ جواب بابا رو کی میده؟! 

کسی تا به حال استاد بافهم و خیلی با شعور که درک بالایی هم داشته باشه دیده؟

نمیدونم چرا همه گرمشونه ولی من سردمه! اعصاب همه رو خورد کردم...

+ نوشته شده در  جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۹۲ساعت 1:32  توسط زهره  | 

اگه بخوام تصویر ذهنیم رو از همه مردها به صورت کلی بکشم، یک عالمه سیم که بهم حسابی گره خوردن و سر و تهشون نامشخصه میکشم در حالیکه حتی جرئت ندارم بهش دست بزنم چون احتمالا برق داشته باشه! 

چه ترم بدیه این ترم. هیچ کس به فکر ما نیست. امتحاناتمون بدون فرجه برگزار میشه. این درحالیه که 19 واحد تخصصی دارم!

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۲ساعت 14:37  توسط زهره  | 

اگه دورریختنی رو به موقع دور نریزیم، کثیفیش به همه جا سرایت میکنه...

چقدر آمار شکست عشقی بالاست. آدم می ترسه!

+ نوشته شده در  جمعه ۱۶ فروردین ۱۳۹۲ساعت 0:29  توسط زهره  | 

یه وقتایی هست که خودمم نمیدونم چمه، اما یکی هست که درکم میکنه!

نحن اقرب الیه من حبل الورید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۲ساعت 20:47  توسط زهره  | 

هرچی فکر میکنم هیچ نعمتی بهتر از آرامش نیست.

(الهی) اجعل رغبتی فیما عندک...

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۲ساعت 1:18  توسط زهره  | 

 اول... یک جمله بگویم!

 راستش

 گاهی از شدت علاقه به زندگی

 حتی سنگ‌ها را هم می‌بوسم،

 کلمه‌ها را

 کتاب‌ها را

 آدم‌ها را!

 

دارم دیوانه می‌شوم از حلول،

 از میل حلول در هرچه هست

 در هرچه نیست

 در هرچه که هرچه

 چه...

 و هی فکر می‌کنم،

 مخصوصا به تو فکر می‌کنم،

 آنفدر فکر می‌کنم

 که یادم می‌رود به چه فکر می‌کنم.

 

به تو فکر می‌کنم

 مثل مومنی که به ایمان باد و به تکلیف بید،

 به تو فکر می‌کنم

 مثل مسافر به راه

 مثل علف به ابر

 مثل شکوفه به صبح وُ

 مثل واژه به شعر.

 

به تو فکر می‌کنم

 مثل خسته به خواب و نرگس به اردیبهشت،

 به تو فکر می‌کنم

 مثل کوچه به روز

 مثل نوشتن به نی

 مثل خدا به کافر خویش و

 مثل زندان به زندگی.

 

به تو فکر می‌کنم

 مثل برهنگی به لمس وُ تن به شست و شو.

 به تو فکر می‌کنم

 مثل کلید به قفل

 مثل قصه به کودک

 مثل پری به چشمه وُ پسین به پروانه.

 به تو فکر می‌کنم

 مثل آسمان به ستاره وُ ستاره به شب.

 

به تو فکر می‌کنم

 مثل اَبونواس به می

 مثل نقطه به خط

 مثل حروف الفباء به عین

 مثل حروف الفباء به شین

 مثل حروف الفباء به قاف.

 همین!

 هرچه گفتم

 انگار انتظارِ آسان رسیدن به همین سه حرف آخر بود.

 

حالا باید بخوابم

 فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد

 مثل دریا به ادامه‌ی خویش...


-سید علی صالحی-

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۲ساعت 1:30  توسط زهره  | 

من از عطر آهسته هوا می فهمم

تو باید تازگی ها

از اینجا گذشته باشی


گفتگوی مخفی ماه و

پرده پوشی آب هم

همین را می گویند.


دیگر نیازی به دعای دریا نیست

گلدانها را آب داده ام

ظرفها را شسته ام

خانه را رفت و رو کرده ام

دنیا خیلی خوب است،

بیا!

علامت خانه بودن من

همین پنجره رو به جنوب آفتاب است،

تا تو نیایی،

پرده را نخواهم کشید!


-سید علی صالحی-

+ نوشته شده در  شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۲ساعت 14:44  توسط زهره  | 

خدا بزرگ، خدا مهربان، خدا خوب است

تو خوب هستی و من خوبم و هوا خوب است...


همیشه احساس میکنم کلمه های "خوب" و "مهربان" دارن بهم لبخند میزنن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳۹۲ساعت 1:49  توسط زهره  | 

یا تغییر نمیکنم یا چنان تغییر میکنم که مامانم هم تعجب میکنه. البته برای خودم کم کم اتفاق میفته اما بروزش ناگهانی و دفعیه!

میدونم که هیچ آدمی کامل نیس و همه توی شرایطهای مختلف ممکنه به هم احتیاج داشته باشن و منطقیه که از هم کمک بخوان، خیلی هم از اینکه بتونم برای کسی کاری انجام بدم خوشحال میشم اماحاضر نیستم تا وقتی مجبور نشدم از کسی کمک بخوام. انگار با دست خودم و درحالیکه خودمو به بیخیالی زدم همه عزت نفسمو ریختم تو چرخ گوشت! یعنی اونهایی که خیلی راحت حتی برای کارهایی که به آسونی خودشون از پسش برمیان اما ترجیح میدن کاراشون رو به گردن دیگران بندازن، این حس بهشون دست نمیده؟ یعنی عزت نفس ندارن؟ یعنی اون طبیعیه یا این؟ درکشون نمیکنم...

یه نوع خاصی از شخصیتها هستن که وقتی بهشون نزدیکم میخوام ازشون فرار کنم اما وقتی هم ازشون دورم دلم براشون تنگ میشه. خیلی به این موضوع فکر کردم و متاسفانه به این نتیجه رسیدم که تقصیر من نیست وگرنه نمیذاشتم همیشه همینطوری بمونه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۲ساعت 2:58  توسط زهره  | 

کتاب خوندن یه چیزه، دوباره خوندنش هم یه چیزه دیگه. قبل از دوباره خوندن هر کتابی اول باید برگه هاشو ورق بزنی و بو کنی. خیلی بوشو دوست دارم. اصلا هرچیزی که بوی خوبی داره، خوبه (و بالعکس).

خواب به چشمم نمیاد!

یکی از دلایلی که توی خونه حالم بهتره از وقتیه که خوابگاهم اینه که توی خوابگاه با صدای نتراشیده و نخراشیده ساعت بیدار میشم، اما خونه مون با صدای مامانم.

تو این چند روزه 3 نفر بهم گفتن که ازم نا امید شدن. آخه خیلی تنبل شدم و اصلا حوصله انجام دادن هیچ کار مهم و مفیدی رو ندارم. دلم میخواد استراحت مطلق داشته باشم. اما یک عالمه هم درس دارم. این ترم خیلی ترم سختیه. کاش با خوبی و خوشی بگذره. همه استادای این ترم مث دیو سه سر میمونن! میبینمشون تو دلم خالی میشه.

فکر کنم اگه مامانم بخواد بین دوست داشتن بچه هاش اولویت بندی کنه، من آخریم. اما برای بابام اولی.

توی سال قدیم برای سال جدید تصمیم جدّی گرفتم که دیگه هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی در برابر هر کسی روی نظرم پافشاری نکنم. کمتر حرف بزنم و بیشتر گوش بدم. تا صراحتا ازم نخواستن که نظر بدم اظهار وجود نکنم. قضاوت هم موقوف.

تصمیم داشتم هر بچه ای که اومد خونمون از باغ وحش عروسکیم بهشون عیدی بدم دیدم تقریبا همه عروسکام هدیه ان. قبلنا بیشتر دوسشون داشتم الان هیچ حسی بهشون ندارم. یه مدته هیچ چیزی ندارم که خیلی دوسش داشته باشم مگر خانوده ام. یه ترس عجیبی هم ته دلم دارم!


مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۲ساعت 1:33  توسط زهره  | 

سرشار رموز گریه هستی بانو

در اصل تو سوز گریه هستی بانو

ما واژه برای خواندنت کم داریم

تو سوژه روز گریه هستی بانو


در بهت وداع بوی آغاز آمد

آن جان ز تن رفته به تن بازآمد

دیدم که چگونه با دعای دو یتیم

در بال شکسته شوق پرواز آمد


-مجید میرزایی-

+ نوشته شده در  یکشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۲ساعت 21:57  توسط زهره