آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
دیشب وقتی همه خواب بودن آسمون به قدری بارید و رعد و برق زد که حد نداشت.

وقتی مرددم، حسم اینه که انگار لبه پرتگاه وایسادم اما نمیتونم ببینم که کدوم سمت برم که نیفتم. بالاخره یه سمتی رو میرم. تا لحظاتی هم ممکنه اصلا متوجه نباشم الان در حال سقوطم یا به خیر گذشته؟!

قصد داریم به همت یکی از همکلاسی هامون چند نفر از خانومهای مسن خانه سالمندان رو ببریم قم و جمکران زیارت! اولش فکر کردم که درس دارم و نمیتونم برم. بعدش توی ذهنم مقایسه کردم که کدومش بهتره؟ یه لحظه توی ذهنم کفه ترازویی که روش درس خوندن رو گذاشته بودم چنان سبک شد و به هوا رفت که در لحظه نظرم تغییر کرد. چه خوب میشد اگه همه مقایسه ها انقدر راحت میبود...


و انّه هو اضحک و ابکی...

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۲ساعت 0:8  توسط زهره  |