آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!

دی میشد و گفتم صنما! عهد به جای آر

گفتا غلطی خواجه، در این عهد وفا نیست...

+ نوشته شده در  شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۱ساعت 4:22  توسط زهره 

یه وقتایی برای رفتارام یه سری متغیرهای پیشگو تعریف میکنم و سعی میکنم طبق همین متغیرها رفتار کنم. اما بعد از مدتی که نتیجه دلخواهم رو نمیگیرم می فهمم باید یه سری متغیر رو حذف کنم و متغیرهای دیگه ای جایگزین کنم. مثلا بعد از مدتی فهمیدم که نمیشه با همه مهربون بود و خیلی ها سو استفاده میکنن. بعد از تغییر رفتارم، واکنششون جالب بود! گفتن که تازگیا خیلی اخلاقم بگیر نگیر داره! 

مقایسه هم فرآیند جالبیه. برای مقایسه کردن نیاز به شاخص داریم. لازمه که حتما مدلسازی کنیم و از بهینه بودن معیار ارزیابی مطمئن بشیم. اما معمولا هیچ کس سعی نمیکنه قبل از هر مقایسه ای یه شاخص خوب و حتی بهترین شاخص موجود را انتخاب کنه. بلکه به نزدکیترین شاخص (یعنی خودش) متوسل میشه و همه عالم و آدم رو با خودش می سنجه! اصلا هم فکر نمیکنه چقدر به حد ایده آل نزدیکه! جالبناکه!

ظهر نیم ساعت خوابیدم، فقط خواب ماشین حساب و ex و انتگرال و کران بالا و... دیدم! چرا از انتگرال بدم میاد!؟ خیلی مزخرفه!

راستی! آدرس وبلاگتون رو بذارید! عذاب وجدان میگیرم کامنتتون بی جواب می مونه...

+ نوشته شده در  جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۱ساعت 23:19  توسط زهره  | 

هم اتاقیام داشتن باهم مباحثه میکردن که کی شبیه چه میوه و حیوونیه! گفتن من شبیه ماهی و آلبالوم!

روی دیوار چوب خط کشیدم و آخر هر شب یکیشونو خط میزنم. منبع انرژی منفی شدم! یه ریست روحی جانانه احتیاج دارم.


این چندمین شب است که بیدار مانده ام/ آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۱ساعت 23:32  توسط زهره  | 

این بنده خدایی که فرموده "خواستن توانستن است" از کجا باید میدونسته یه روز انقد علم پیشرفت میکنه که واسه یه لیوان آب خوردن میشه شونصد تا متغیر تاثیر گذار تعریف کرد و عملا تاثیر "خواستن" رو نادیده گرفت؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۱ساعت 0:19  توسط زهره  | 

هروقت طولانی مدت می مونم خوابگاه، هم خیلی زود رنج میشم و هم عصبی و بی حوصله! فکر کنم بدترین حالتهای ممکن عصبی برام اتفاق می افته! دلم برای خونه و آرامشش تنگ شده. هنوز چهار روز مونده تا پایان این کابوس! روز آخر اوج کابوسه، دو تا امتحان تو یه روز!

داشتم فکر میکردم بعد از امتحانا چیکار کنم؟ دیدم یه عالمه ایمیل دارم چک نکرده، یه عالمه کتاب دارم نخونده، یه عالمه حرف دارم نزده، یه عالمه دوست دارم ندیده، یه عالمه جا دارم نرفته، یه عالمه فیلم دارم ندیده، یه عالمه خوراکی دارم... وای! دلم میخواد یه روز یه عالمه لواشک بخورم بی اینکه نگران باشم که فشارم میاد پایین یا نه! اصلا بیاد، یا از حال برم! میفتم تو بغل مامانم دیگه... دلم براش یه ذره شده :(


چیزی بگو! بگذار تا همصحبتت باشم/ لختی حریف لحظه های غربتت باشم... (منزوی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۱ساعت 14:36  توسط زهره  | 

چه ترس بیخودی داشتم! چون تو هیچ وقت همچین حماقتی نمیکنی! آخه تو هم مث من میترسی. در واقع سر دو فلش غیر هم جهت یه هدف ترسناک برای من و یه هدف دلخواه برای تو رو نشونه رفته! تو میترسی از دست بدی، من میترسم که بدست بیارم. کدومش بهتره؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۱ساعت 0:18  توسط زهره 

آخی! طفلکی دوستم نشسته بود به خاطر یکی از درساش که پاس نشده گریه می کرد. برای اینکه دلداریش بدم یه عالمه از واقعیتهایی که دیده بودم اما به کسی نگفته بودم تا مبادا فکر نکنن دارم از کسی بدگویی میکنم یا قصدم پر ادعاییه همه رو بهش گفتم. در کمال ناباوری آروم شد. توی زندگیم فقط یه بار برای نمره گریه کردم. که درواقع نمره بهانه بود. معلممون غرورم رو شکست، گریه ام گرفت... هه!

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۱ساعت 0:21  توسط زهره  | 

بعد از امتحانا باید 3-4 واحد "خواب توام با آرامش" پاس کنم. خیلی به خودم بدهکارم. موقع خواب همه آهنگای دنیا توی مغزم پلی میشن! قاطی کردم!


قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس/ که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست! (حافظ)


+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۱ساعت 16:21  توسط زهره  | 

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی

بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی

یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا

در تنگنای از تو پریدن گذاشتی

وقتی که آب و دانه برایم نریختی

وقتی کلید در قفس من گذاشتی
 
امروز از همیشه پشیمان تر آمدی

دنبال من بنای دویدن گذاشتی

من نیستم... نگاه کن این باغ سوخته

تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی

گیرم هنوز تشنه حرف توام ولی

گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟

آلوچه های چشم تو مثل گذشته اند

اما برای من دل چیدن گذاشتی؟

حالا برو برو که تو این نان تلخ را

در سفره ای به سادگی من گذاشتی


-مهدی فرجی-

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۱ساعت 20:45  توسط زهره 

یه وقتا دلم میخواد عملکرد خودمو ارزیابی کنم. فرمولشم اینه:

تعداد ساعات شبانه روز که خودم بودم/ 24

+ نوشته شده در  شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۱ساعت 23:57  توسط زهره  | 

قبلا نمیدونستم که فقط مهم نیست یکی شنونده حرفم باشه، اینم مهمه که ظرفیت شنیدنشم داشته باشه. یکی ظرفیت شنیدن و هضم حرف نوع A رو داره، یکی نوع B! هیچ کدوم هم بهتر از اون یکی نیست. فقط سلیقه است که باعث میشه راجع به هر کدوم قضاوت کنیم. گاهی هم آدم ِ با ظرفیتش پیدا میشه اما جای اینکه شنیده هاشو بریزه تو دلش میذاره سر زبونش، یا توی نگاه های معنی دارش! متنفرم...
+ نوشته شده در  شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۱ساعت 0:41  توسط زهره 

توی ایام امتحانات، برای فهم یه حرف معمولی باید n بار تو ذهنم تکرارش کنم، فقط نمیدونم پیامک فلسفی هایی که برام می فرستنو کجای دلم بذارم!


الهی و ربّی! من لی غیرک اسئله کشف ضرّی و النّظر فی امری؟

+ نوشته شده در  جمعه ۲۲ دی ۱۳۹۱ساعت 0:34  توسط زهره  | 

گلوم درد میکنه، رفتم دکتر بهم گفت که چته؟ منم گفتم گلوم مث زمین کویر خشک و ترک ترک شده! توی سرم هم یه گلوله سربی می غلته! از توصیف کردنم خوشش اومده بود، به زور می خواست چند تا درد دیگه رو هم براش توصیف کنم! یاد مترجم دردها افتادم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۱ساعت 0:41  توسط زهره  | 

از همون موقعی که سر اولین جلسه امتحان نشستم تا امروز، یکی از آرزوهام این بوده که یه روزی من مراقب امتحان باشم! هر کسی بهم نگاه کنه لبخند میزنم، اخم نمیکنم.

انتظار دارم هربار که کار اشتباهی انجام میدم همون لحظه خدا جون یه دستی از غیب برسونه که گوشمو بپیچونه! اما نمیرسونه...

نمیدونم نسبت به بعضیا حساس میشم یا اینکه واقعا یه طوریشون هست. فکر میکنم همش دلشون میخواد منو برنجونن. هربار هم که میخوام حرفی بزنم یه حسی بهم میگه که بگذرم! چیزی تو دلش نیست. آتشفشان صبوریم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۹۱ساعت 0:19  توسط زهره  | 

یه اصل روانشناسی تجربی و من درآوردی میگه که هر چی استاد تازه واردتر و بی سوادتر، امتحانش سختتر! فکر کنم میخوان خودشونو ثابت کنن و انتقام همه اشکالایی که ازشون گرفتیم رو بگیرن. این ترم که یکی از همین راهرو نشینها استاد یه درس خیلی مهم ما بود، از اولی که متغیر تعریف میکرد باهاش بحث داشتیم تـــــــــــا به جواب آخر مسئله برسه! خیلی بنده خدا رو اذیت کردیم! نیم ساعت جدول میکشید صبر میکردیم وقتی کارش تموم شد بهش میگفتیم اول جدولش اشتباهه! دوباره نیم ساعت مشغول میشد! ولی خوب تلافی کرد! سه ساعت و نیم سر جلسه امتحانش بودیم، وقت کم آوردیم. منکه نصف سوالامو حتی فرصت نکردم بخونم! دوباره امروزم وقت کم آوردم! خیلی عجیبه!

همه استرسها و اعصاب خوردی های شب امتحان یه طرف، پسرایی که دور آدم موقع امتحان میشینن یه طرف! تیک عصبی دارن! یا پاهاشونو می لرزونن، یا نچ نچ میکنن، یا با صندلیشون تاب بازی میکنن، یا خودکارهاشونو بهم میزنن، آخر امتحانم که حوصله شون سر میره پیس پیس میکنن!

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۱ساعت 20:31  توسط زهره  | 

الان احتیاج دارم مغزم رو بگیرم زیر آب سرد!

یسّرلی امری...

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۱ساعت 20:43  توسط زهره  | 

همینطور که نهنگها خودکشی دسته جمعی دارن، وبلاگ نویسها هم حذف دسته جمعی دارن! یکی که از یه گروه میره بقیه هم کم کم کمرنگ و بعد هم محو میشن!


گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را

تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی

در من اثر سختترین زلزله ها را

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست

از بس که گره زد به گره حوصله ها را

...

-محمد علی بهمنی-

+ نوشته شده در  جمعه ۱۵ دی ۱۳۹۱ساعت 19:40  توسط زهره  | 

نمیشه سر کلاس به حرفای استاد دل بدید جای بچه های مردم؟! :|

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۱ساعت 19:5  توسط زهره  | 

وقتی سیاهی از شهر ما برود باز هم به هزار جفت چشمهایی که خدا توی آسمان چیده شان نگاه خواهم کرد! چشمهایی که اصلا به چشمهای هیچ آدمیزادی شبیه نیستند! مردمکهای سفید و روشن میان زمینه ای سیاه و تاریک!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۱ساعت 23:45  توسط زهره  | 

تنهایی مقدس است و تا وقتی مقدس تر از آن نیافته ای، در تنهاییت بمان!
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۱ساعت 22:33  توسط زهره  | 

اگر ادراک رو مث یه فرآیند در نظر بگیریم، هر چی خطای کمتری داشته باشه قابل اعتماد تره. ادراک عقلی به ورودی و تحلیل ورودی هاش احتیاج داره تا بتونه نتیجه گیری و استدلال کنه. خطای این نوع ادراک، هم از جانب ورودی ها و هم از جانب مرحله تحلیل ایجاد میشه. اما ادراک حسی که ورودی هاش انرژِی و حس ها هستن مستقیم و بی واسطه به ادراک حسی منتقل میشن و بنظرم تحلیل هم برای این ادراک بی معناست و درکش هم بی واسطه است. پس قاعدتا باید نسبت به ادراک عقلی خطای کمتری داشته باشه. هر چی علم فیزیک بیشتر پیش میره مطمئن تر میشه که نهایت هر ماده ای به انرژی ختم میشه. جالبه با اینکه دنیا و مافیها از انرژِی ساخته شده و اعتماد کردن به انرژی ها و حسها یعنی اعتماد به ماهیت، اما همه کمتر به احساساتشون اعتماد دارن! 

همینجا یه سوال پیش میاد که آیا واقعا عقل و احساس مقابل هم قرار دارن که چیزی نمیگم تا مریمی نیاد دوباره بگه "باز این حرف فلسفی زد :دی" ولی میخوام یه درس ارائه بدم با عنوان "علم در زندگی" بچه های مردم مستفیض بشن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۱ساعت 0:0  توسط زهره  | 

دارم فکر میکنم منظور خدا جون از گفتن "قلوب" چی بوده؟ مگه ما چند تا قلب داریم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۲ دی ۱۳۹۱ساعت 0:12  توسط زهره  | 

وقتایی که مدرسه ای بودم، وقتی به حالت دو از پله ها میرفتم پایین احساس میکردم که من روی یه نقطه ثابتم و محیط اطرافم داره حرکت میکنه. انگار زمین زیر پام سُر میخورد، بعد می چرخید، دوباره سُر می خورد، بعد هم روی یه خط ممتد و صاف تا خود مدرسه حرکت می کرد و میپیچید و ... الان خیلی توجهم به اطرافم کم شده. چند روزه دارم سعی میکنم بیشتر متمرکز باشم و کمتر گیج بزنم!

بازگشت به عقب و تکرار تاریخ انگار یه اتفاق جدا نشدنی از هر آدمیه! احساس امروزم اینه که مث توزیع نرمال دارم از نقطه max سرازیر میشم! البته خیلی وقته که افتادم تو سرازیری تکرار!

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۱ساعت 23:28  توسط زهره  | 

یکی از بیماری های ناشناخته و لاعلاج دنیا، مرض سیاه کردن کاغذ سفیده! حداقل من این بیماری رو دارم!


شبیه جعبه ای باروت هستم، شعله ای بردار

بزن آغاز کن با انفجاری داستانم را!

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۱ساعت 0:58  توسط زهره  | 

بچه که بودم نمیتونستم کفش پاشنه بلند بپوشم، پاهام اذیت میشدن. اما خیلی هم دوست داشتم که بپوشم! یادمه داشتم گریه میکردم و نق میزدم! آروم که شدم، بابام گفت وقتی کفشت میگه "تق تق تق..." مث اینه که داری به همه میگی "منو نگاه کنید، منو نگاه کنید"! منم تصورم خیلی خوب بود. توی ذهنم دیدم که دارم با کفشایی که تق تق میکنن راه میرم و همه برمیگردن منو نگاه میکنن! ترسیدم و دیگه هیچ وقت نگفتم از اون کفشا میخوام. الانم هر وقت کفشام موقع راه رفتن تق تق میکنن، همین حسو پیدا میکنم!

همه کتابای غیر درسیم رو گذاشتم تو یه کتابخونه قفل دار، قفلش کردم و کلیدشم دادم دستم مامانم. بهش سفارش اکید کردم که اگه حتی دیدی دارم خودکشی میکنم بازم کلیدشو بهم نده! مامانم خیلی مهربونه. خندید گفت که در حد نمره 10 بخونم خیلی خودمو اذیت نکنم! آخ دلم میخواد برم یکیشونو بخونم... :( کاش میشد فرصت خرید. الان واقعا احتیاج دارم روزام طولانیتر از 24 ساعت باشن... خدا جون! به وقتمون برکت بده!

+ نوشته شده در  شنبه ۹ دی ۱۳۹۱ساعت 23:12  توسط زهره  | 

وقتی درس میخونم، تمرکزم روی باقی موضوع ها رو از دست میدم. امروز امتحان داشتم. آخر امتحان جای اینکه سوالات رو چک کنم که درست نوشتم یا نه، اسم و شماره دانشجوییم رو 3-4 بار چک کردم. بعد از امتحانم هرچی فکر کردم که سوال دوستم که مربوط به تئوری احتمال بود جواب بدم، نشد! انگار اصلا توی تمام زندگیم احتمال ندیده و نشنیده بودم! چه طوری بعضیا میتونن روی چند موضوع تمرکز کنن؟!

از دیشب یکریز داشت برف میبارید. هوای تفرش انگار میدونه کی قراره من برگردم، همیشه روزایی که دارم برمیگردم خونه هوا حسابی برفی و بارونی میشه. حدودا 20 سانت برف نشسته بود. همه جا یه دست سفید و تمیز. وقت نکردیم یه ذره برف بازی کنیم... توی دانشگاه به دوستم گفتم که برفای یه درختو بریز روی سرم، گفت زشته! درحالیکه دانشگاه خالی خالی بود! زشت و غیر زشت جاشون عوض شده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۷ دی ۱۳۹۱ساعت 1:23  توسط زهره  | 

ارغوان! شاخه همخون جدا مانده من!

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

ارغوان

+ نوشته شده در  سه شنبه ۵ دی ۱۳۹۱ساعت 0:17  توسط زهره 

گاهی زمان می گذره، زمین هزار دور می چرخه، آدما بزرگ میشن، دنیا عوض میشه، همه چیز نو میشه، همه تغییر میکنن، اما انگار من توی یه نقطه بین گذشته موندم. شایدم خودم دلم نمیخواد که دل بکنم. نمیدونم. هر چی هست حس خوبی نیست...

احساس ضعف میکنم. یه دفعه از بالاترین نقطه سرم یخ میشه. حس بامزه ایه! صداهای عجیبی هم تو گوشم میپیچه. مث صدای پچ پچ. 


خدایا! یه وقتا احساس میکنم از فاصله خیلی دور فقط تماشام میکنی. خیلی حس بدیه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ۳ دی ۱۳۹۱ساعت 23:27  توسط زهره  | 

من کزین فاصله غارت شده چشم توام

گر به دیدار تو افتد سر و کارم چه کنم؟

+ نوشته شده در  شنبه ۲ دی ۱۳۹۱ساعت 22:53  توسط زهره 

یکی از اصول حرکت، شناسایی مبدا است! یعنی اول آدم باید ببینه کجا وایساده! شاید لبه پرتگاه باشه! (از فرموده های خواهرم)

نمیدونم چرا وقتی توی یه جمعی قرار می گیرم، با تمام اینکه با تمام وجودم سعی میکنم باهاشون همفکر بشم و مقابلشون قرار نگیرم، یه دفعه یه جوری میشه که انگار کائنات دست به دست هم میدن منو تنهایی میذارن جلوی یه عالمه آدم (خوار!). اینبار مقابل یه غول چراغ جادو با بچه محلاشون بودم! اینطور مواقع همه اون آدمهایی که فکر میکردم با من هم عقیده اند سکوت میکنن! همیشه فکر میکردم خیلی ترسوام، اما الان که دیدم از من ترسوتر زیاده یکم به خودم امیدوار شدم. البته اینم هست که این روزا مردم نای نفس کشیدنم ندارن چه رسد به دفاع از عقایدشون!

بعضی هام خیلی شیک اصلا عقیده ای ندارن که بخوان ازش دفاع کنن یا نه. گاهی هم اگه حرفی میزنن که رنگ و بوی عقیده ای، ارزشی، فکری ... داره یه سری جمله است که حفظ کردن به همه میگن. از خودشون که گذشت، نمی دونم به بچه هاشون میخوان چی یاد بدن؟ 

یه استاد داریم جدی جدی تا نداره، بس که بروزه! یه سری پروژک (پروژه های کوچک) داشتیم که همه رو انجام دادم و براش میل کردم، در لحظه (!) جوابمو داد که: your're the first!

+ نوشته شده در  شنبه ۲ دی ۱۳۹۱ساعت 1:33  توسط زهره  |