آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
هروقت طولانی مدت می مونم خوابگاه، هم خیلی زود رنج میشم و هم عصبی و بی حوصله! فکر کنم بدترین حالتهای ممکن عصبی برام اتفاق می افته! دلم برای خونه و آرامشش تنگ شده. هنوز چهار روز مونده تا پایان این کابوس! روز آخر اوج کابوسه، دو تا امتحان تو یه روز!

داشتم فکر میکردم بعد از امتحانا چیکار کنم؟ دیدم یه عالمه ایمیل دارم چک نکرده، یه عالمه کتاب دارم نخونده، یه عالمه حرف دارم نزده، یه عالمه دوست دارم ندیده، یه عالمه جا دارم نرفته، یه عالمه فیلم دارم ندیده، یه عالمه خوراکی دارم... وای! دلم میخواد یه روز یه عالمه لواشک بخورم بی اینکه نگران باشم که فشارم میاد پایین یا نه! اصلا بیاد، یا از حال برم! میفتم تو بغل مامانم دیگه... دلم براش یه ذره شده :(


چیزی بگو! بگذار تا همصحبتت باشم/ لختی حریف لحظه های غربتت باشم... (منزوی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۱ساعت 14:36  توسط زهره  |