آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
ما الان پیر دانشگاه محسوب میشیم! دیگه مث ترمهای پیش دلهره ندارم. حس مسئولیت پذیریم هم از بین رفته و بیخیال شدم! وقتی رسیدم خوابگاه دلم میخواست چمدونام رو بذارم یه گوشه ای و فقط بخوابم! اما با دوستام کلی اتاقمون رو شستیم و رفتیم و مرتب کردیم! ساکنین قبلی با زباله ها زندگی مسالمت آمیز داشتند! با تمام اینکه خیلی خسته بودم اما تموم شب، جز لحظات نزدیک به اذون رو بیدار بودم! وقتی چشمام رو باز کردم هوا روشن شده بود و نماز صبح عزیزم قضا!

+ نوشته شده در  یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۲ساعت 18:57  توسط زهره  | 

وقتی از نگاه پر انرژی کسی نگاهم رو میدزدم، احساس ضعف میکنم. از هر نگاه "یه جوری" ای بدم میاد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۲ساعت 20:53  توسط زهره  | 

گاهی به صورت کاملا غیرمنطقی انتظار دارم دیگران انقدر منو بشناسن و یا انقدر بهم توجه داشته باشن که بدون بیان نتظاراتم، خودشون متوجه بشن! درحالیکه هر کسی از عهده چنین توجهی برنمیاد و اصلا دلیلی هم نداره که همه چنین توجهی بهم داشته باشن! اما این حس غلط همچنان درونم هست و گهگاه سعی میکنم کنترلش کنم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۲ساعت 21:1  توسط زهره  | 

بلیط ماندن است مانده روی دستهای من

در این همه مسافر حرم نبود جای من؟

رفیق عازم سفر، فقط "سلام" را ببر

سفارش مریض حضرت امام را ببر

چقدر تا تو با قطار ها سفر کند دلش

چقدر بگذرند زائرانت از مقابلش؟

چقدر بادهای دوریت مچاله اش کنند؟

و دوستان به روزهای خوش حواله اش کنند؟

...

مرا طلای گنبد تو بی قرار میکند

کسی مرا به دوش ابرها سوار میکند

خیال میکند که دیدن تو قسمتش شده

همین کسی که دارد از خودش فرار میکند

...

به بادهای آشنای شرق بوسه میدهد

به آتش ارادت تو افتخار میکند

به این امید، ضامن رئوف، تا ببیندت

هی آهوان بچه دار را شکار میکند

من از کبوتران گنبد تو کمترم مگر؟

که بعد سالها نخوانده ای مرا به این سفر

قطارهای عازم شمال شرق میروند

دقیقه های بی تو مثل باد و برق میروند

کسی بلیط رفتنی به دست من نمیدهد

به آرزوی یک جوان خام تن نمیدهد

بلیط ماندن است مانده روی دستهای من

در این همه مسافر حرم نبود جای من؟


-مهدی فرجی-

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:35  توسط زهره  | 

همه آدمایی که دوسشون ندارم یه ویژگی مشترک دارن، اینکه مجبورم میکنن خود ِ واقعیم نباشم! و البته بالعکس!

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:18  توسط زهره  | 

سه سال از شروع دانشگاه گذشت، اما زود نگذشت! از مسیر رفتش خوشم نمیاد...

این روزا هر وقت میرم جلوی آینه، احساس میکنم خیلی به میانسالی نزدیک شدم! از سی سالگی میترسم، از روزی که بخوام توی آینه بین موهام دنبال موی سفید بگردم...

تیتراژ فیلم رسوایی از خود فیلم خیلی قشنگتره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۲ساعت 18:51  توسط زهره  | 

کتاب تقریبا حجیمی در حالیکه دراز کشیده بودم سعی کردم توی دستام نگه دارم و بخونم، حالا شونه ام درد میکنه! چقدر بعضی نویسنده ها حرف زدن!

چقدر حس از دست دادن، حس بدیه. حتی اگه قلمی که دوستش دارم رو از دست بدم در حد مرگ براش غصه میخورم تا چه رسد آدمیزاد باشه!

سردرگمی هم حس بدیه. دوست دارم مسیری که خودم انتخابش کردم رو برم. اما همیشه کسی هست که بخواد راهمو عوض کنه. وقتی حمایت کسی رو فقط بخاطر اینکه خلاف میلش عمل میکنم از دست میدم زجر آوره! چرا نمیشه همه چیزای خوب با هم محقق بشن؟ خدا جون، به ما دلم دادیا!


+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:54  توسط زهره  | 

کاندیدا رأی آورد،

تابلو، نقاش را ثروتمند کرد،

شعر شاعر، به چند زبان ترجمه شد،

کارگردان، جایزه ها را درو کرد،

و هنوز

سر همان چهار راه

واکس می زند


کودکی که همیشه بهترین سوژه است...


از ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۲ساعت 18:17  توسط زهره  | 

معادله های فکری آدما جالبه. اما جز در موارد استثنایی خیلی دوست ندارم انقدر به کسی نزدیک بشم که به تمام زوایای فکریش اشراف داشته باشم. دور باشن و شبیه هم باشن (یا نباشن) بهتره!
+ نوشته شده در  جمعه ۱۵ شهریور ۱۳۹۲ساعت 14:50  توسط زهره  | 

داشتم کتاب میخوندم، قبلش قرآن خونده بودم، حواسم نبود کتاب رو بوسیدم!

این موقع از سال، دلم انار میخواد!

این ترم یکی از استادامون که تازه دکتر شده، همه درسا رو کنترات برداشته!

عاشق همه آخرینهام! مخصوصا آخرینهای مربوط به دانشگاه: آخرین ترم فرد، آخرین پاییز، آخرین خوابگاه، آخرین سال!

نقشه آسمون رو دیدید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:35  توسط زهره  | 

از دور همه مث همن!

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۲ساعت 5:28  توسط زهره  | 

یکی از دوستای دوران دبیرستانم که بعد از پیش دانشگاهی ازدواج کرد، حالا طلاق گرفته! اصلا هم ناراحت بنظر نمیومد! اومد تقریبا همه کتابای منو برد که کنکور شرکت کنه! میگفت الان که میتونه آزادانه درس بخونه، کلاس گیتار و زبان بره، مادرشوهر هم نداره؛ احساس آزادی میکنه! نمیدونم چی بهش گذشته که به عشق دیرزوش میگه اسارت، اما آدم میترسه!

جزئی بین بودن کلافه کننده است.

معنی خیلی چیزها رو نفهمیدن، زندگی رو آرومتر میکنه. مثلا اینکه ندونی فرق لبخند مهربون با لبخند تمسخر آمیز چیه...

+ نوشته شده در  جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:55  توسط زهره  | 

چقد بیکاری خوبه :) این اولین تابستونیه که از رفتن به خوابگاه ناراحت نیستم. با دوستام تصمیم داریم این ترم نهایت تلاشمون رو کنیم که از بودن در کنار هم لذت ببریم. بعدشم که گوش شیطون کر، سال آخریم و الخلاص! باید یه عالمه عکس یادگاری بگیریم!

+ نوشته شده در  سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۲ساعت 18:31  توسط زهره  | 

هرکی رو که از همه بیشتر دوسش دارم، از همه هم بیشتر میرنجونمش! عجیبه ها!

+ نوشته شده در  یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۲ساعت 14:35  توسط زهره  | 

بچه بودم هر شعر عاشقانه قشنگی که میخوندم، فکر میکردم لابد شاعرش باید هم سن و سال خودم باشه یا فوقش چند سال بزرگتر! توی دلم آرزو میکردم که کاش شوهر منم چنین شعرهایی برام بگه! وقتی میفهمیدم فلان شاعر 50-60 ساله است و گاهی حتی میفهمیدم که ساکن اون دنیاست، حسابی میخورد تو ذوقم! :|
+ نوشته شده در  جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۲ساعت 18:48  توسط زهره  |