|
آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
|
می رسد و می گذرد زندگی
آه که هر دم نفسی هست و نیست
این ترم میخوام مث یه دانشجوی واقعی، یکی از پروژه هامو که خیلی بی ربط به رشته مون نهاست اما خیلی سخت است، رو بخرم. حوصله ندارم انجامش بدم.
یه دوست دارم که توی همه مناسبتها، توی پیامکهاش میگه که بیا کینه ها رو دور بریزیم و مزرعه دلهامون رو بذر محبت بکاریم! یعنی من کینه ای هستم؟! دوست دارم از همه اتفاقها درس بگیرم. درمورد همه آدمهایی که ازشون خاطره بد دارم هم ناخودآگاه محتاط میشم. شاید واسه همینه که فکر میکنن نمیتونم فراموش کنم و ببخشم! خب مگه خنگم که فراموش کنم؟! که دوباره تکرار بشه؟! باید بگم عمرا...
نقاشی روی دیوارها دود گرفته. اما شهرداری فقط نرده ها و جدولها و پلها و نیمکتها رو دوباره رنگ میکنه! میگم اگه روی دیوارها عکس خانم گوگوش و آقای ستار بکشن صداقت بیشتری به خرج دادن! باور کنید...
از اسفند شما پیداست فروردین نخواهد شد...
الم تر انّ الله یسبّح من فی السموات و الارض و الطیر صافات کل قد علم صلاته و تسبیحه و الله علیم بما یفعلون.

استادمون رسما اعلام کرد هفته دیگه نمیاد. بقیه هم به زبون بی زبونی همینو گفتن. یعنی حدودا یک ماه تعطیل!
توی دانشگاه هر چند وقت یه بار، متناسب با مسائل سیاسی روز، کرسی آزاد اندیشی برگزار میشه. بنظرم قبل از برگزاری این جلسات، باید یکسری دوره نحوه بحث و مجادله صحیح برگزار کنن. نمیدونم میان که درست و غلط رو بفهمن یا میان که خودی نشون بدن و دیکتاتورانه حرفشون رو به دیگران تزریق کنن؟! البته نه فقط درمورد این کرسی، همه جا معمولا شیوه بحث همینه، فقط و فقط پافشاری ِ متعصبانه روی حرف خودشون!
چنان طوفانیه که انگار داره ساختمون از جا کنده میشه...
اکثر دانشگاه ها تاریخ امتحاناتشون تغییر کرده اما تو دانشگاه ما خبری نیس! اگه تغییر کنه خیلی خوش به حالم میشه. در حال حاضر دو تا از درسای سه واحدیم امتحانشون تو یه روزه. یعنی میشه که بشه؟!
ز دستم بر نمی خیزد که یکدم بی تو بنشینم...
فحبک راحتی فی کل حین
و ذکرک مونسی فی کل حال
رفته بودم دفتر مدیر گروهمون که بپرسم میتونم همین تابستون کارآموزیمو بردارم یا نه؟ چند نفر ورودی 87 هم اونجا بودن تااااازه واسه این تابستون میخواستن اقدام کنن! هم من خنده ام گرفته بود هم اونا! یکی مث من هول یکی مث اونا بیخیال!
نمیدونم چه سریه همه استادا ازم سوال میپرسن! فک کنم خیلی عمیق تو فکر میرم بنده های خدا فکر میکنن که خوب فهمیدم! اما حقیقتش اینه که پشت ژست متفکرانه ام دارم چرت میزنم!
این ترم به عنوان آخرین کارگاه دوران دانشجویی، کارگاه جوش داریم! واقعا کارگاه ترسناکیه! استاد داشت خطرات کارگاه رو توضیح میداد، به زبون خودمونی گفت که اگه خیلی حواس جمع باشیم و خدا بهمون رحم کنه و دست و پامون نسوزه، جوش روی صورت و دست و لباسمون نپره، نورش به چشممون آسیبی نرسونه، مادون قرمز و اشعه ماورای بنفش به صورتمون و دستمون برخورد نکنه، دیگه حتما حتما برق میگیرتمون! دیگه نمیشه که آدم انقدر خوش شانس باشه! بالاخره باید یه طوریمون بشه!
یادش بخیر! ترم یک برای اولین بار با یکی از هم اتاقیام رفتیم خرید. میخواستیم که هم نون بخریم و هم خیلی چیزای دیگه. منکه اولین بارم بود میرفتم نونوایی! رفتیم 2 تا سنگک خریدیم و خوش خوشان راه خوابگاه پیش گرفتیم و همینطور که از گوشه و کنار نون تیکه می کردیم و نوش جان میکردیم، یهو یادم افتاد بپرسم از دوستم پول نون ها چقدر شد؟ که دیدیم نه من حساب کردم و نه دوستم! پس کی حساب کرده؟! :دی دوباره برگشتیم و با هزار خجالت پولشو حساب کردیم!
توی دانشکده مون، روی چند تا از پله های شرقی به شدت دانشجوها و استادا زمین میخورن! بنظرم چند تا از این پله ها بلندتر از بقیه ان که اینطوری میشه! آخرین بار شاهد زمین خوردن یه پسری بودم که فکر کنم حل تمرین بود یا دانشجوی ارشد. وقتی خورد زمین عین فیلما یه عالمه کاغذ پاشیده شد تو فضا! دیر وقت هم بود و تقریبا دانشگاه خالی بود! منم خنده ام گرفته بود اون بنده خدا هم سرخ شده بود! همینطور که غش کرده بودم از خنده برگه هاشو جمع کردم! بی ادب اصلا به روی خودش نیاورد که اینهمه براش برگه جمع کردم! فکر کنم چون خندیدم ناراحت شد، چون تقریبا برگه ها رو از دستم کشید و رفت! مرسی گفتنش هم با کتک زدن تفاوت چندانی نداشت. بعضی از دوستام شاهد زمین خوردن استادا بودن! این یکی دیدنی تره! الان که فکر میکنم کاش همون موقع که دیدم بی ادبه دوباره برگه هاشو میریختم زمین! دیگه خیلی فیلم میشد! حیف دیر به ذهنم رسید... ایشالا دفعه بعد!
2 سال و نیم گذشت، رو سیاهیش موند واسه روزگار...
کاش خدا همین الان یه نفری یا یه کتابی یا هر چی که خودش صلاح میدونست برام میفرستاد که هرقدری که عشقم میکشید سوال پیچش میکردم تا حداقل برای ادامه زندگیم مفید می بود. بد میگم خدا جون؟ یعنی الان تو دلت گفتی چه پرروو!؟ :(
هرچی فکر میکنم نمی فهمم چرا باید کسی کار بی هدف ِ بی کاربرد انجام بده؟ اکثر دانشجوهایی که باهاشون برخورد دارم (مخصوصا متاهلها) بی هدف درس میخونن. نه قصد ادامه تحصیل دارن نه قصد کار کردن و نه حتی درسی میخونن که توی زندگی و روابط اجتماعی بکارشون بیاد! نمیدونم چرا همش این فکر از ذهنم میگذره که کمتر کسی بلده به نفع خودش فکر کنه!