آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
نمیدونم دو هفته دیگه باید بریم دانشگاه یا سه هفته! خیلی مهم نیست. یکی از استادامون بهم گفته بود که یه پروژه واسه دانشگاه انجام بدم که هم یه  خدمتی به دانشگاه و دانشگاهیان کرده باشم و هم پروژه خودم محسوب بشه. اما الان زده زیر حرفش و فقط میخواد که در راه رضای خودش پروژه رو انجام بدم. الانم کاشف به عمل اومده که انجام این پروژه درواقع به عهده خودش بوده و میخواسته از سر خودش وا کنه منو گول زده! اگه واقعا به عنوان پروژه ام قبولش کنه انجام میدم. ولی خیلی درد سره!

رفته بودم دفتر مدیر گروهمون که بپرسم میتونم همین تابستون کارآموزیمو بردارم یا نه؟ چند نفر ورودی 87 هم اونجا بودن تااااازه واسه این تابستون میخواستن اقدام کنن! هم من خنده ام گرفته بود هم اونا! یکی مث من هول یکی مث اونا بیخیال!

نمیدونم چه سریه همه استادا ازم سوال میپرسن! فک کنم خیلی عمیق تو فکر میرم بنده های خدا فکر میکنن که خوب فهمیدم! اما حقیقتش اینه که پشت ژست متفکرانه ام دارم چرت میزنم!

این ترم به عنوان آخرین کارگاه دوران دانشجویی، کارگاه جوش داریم! واقعا کارگاه ترسناکیه! استاد داشت خطرات کارگاه رو توضیح میداد، به زبون خودمونی گفت که اگه خیلی حواس جمع باشیم و خدا بهمون رحم کنه و دست و پامون نسوزه، جوش روی صورت و دست و لباسمون نپره، نورش به چشممون آسیبی نرسونه، مادون قرمز و اشعه ماورای بنفش به صورتمون و دستمون برخورد نکنه، دیگه حتما حتما برق میگیرتمون! دیگه نمیشه که آدم انقدر خوش شانس باشه! بالاخره باید یه طوریمون بشه!

یادش بخیر! ترم یک برای اولین بار با یکی از هم اتاقیام رفتیم خرید. میخواستیم که هم نون بخریم و هم خیلی چیزای دیگه. منکه اولین بارم بود میرفتم نونوایی! رفتیم 2 تا سنگک خریدیم و خوش خوشان راه خوابگاه پیش گرفتیم و همینطور که از گوشه و کنار نون تیکه می کردیم و نوش جان میکردیم، یهو یادم افتاد بپرسم از دوستم پول نون ها چقدر شد؟ که دیدیم نه من حساب کردم و نه دوستم! پس کی حساب کرده؟! :دی دوباره برگشتیم و با هزار خجالت پولشو حساب کردیم!

توی دانشکده مون، روی چند تا از پله های شرقی به شدت دانشجوها و استادا زمین میخورن! بنظرم چند تا از این پله ها بلندتر از بقیه ان که اینطوری میشه! آخرین بار شاهد زمین خوردن یه پسری بودم که فکر کنم حل تمرین بود یا دانشجوی ارشد. وقتی خورد زمین عین فیلما یه عالمه کاغذ پاشیده شد تو فضا! دیر وقت هم بود و تقریبا دانشگاه خالی بود! منم خنده ام گرفته بود اون بنده خدا هم سرخ شده بود! همینطور که غش کرده بودم از خنده برگه هاشو جمع کردم! بی ادب اصلا به روی خودش نیاورد که اینهمه براش برگه جمع کردم! فکر کنم چون خندیدم ناراحت شد، چون تقریبا برگه ها رو از دستم کشید و رفت! مرسی گفتنش هم با کتک زدن تفاوت چندانی نداشت. بعضی از دوستام شاهد زمین خوردن استادا بودن! این یکی دیدنی تره! الان که فکر میکنم کاش همون موقع که دیدم بی ادبه دوباره برگه هاشو میریختم زمین! دیگه خیلی فیلم میشد! حیف دیر به ذهنم رسید... ایشالا دفعه بعد!

2 سال و نیم گذشت، رو سیاهیش موند واسه روزگار...

+ نوشته شده در  جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۱ساعت 23:1  توسط زهره  |