آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
درونم کسی هست از ظاهرم مغرورتر، گستاختر، پرحرفتر، عجیبتر، نحیفتر! اما باید دفنش کنم چون هیچ کس طفلکی را آنگونه که هست، دوست ندارد. باید آرام شود، خیلی آرام.

+ نوشته شده در  جمعه ۲۷ دی ۱۳۹۲ساعت 22:29  توسط زهره  | 

شاید اگر پیچیدگی نبود، دنیا جای بهتری میشد...

دلم واسه روزهای مدرسه تنگ شده. همیشه برای زنگ تفریح اولمون برنامه صبحونه خوری داشتیم. دوستام حاضر نبودن که توی راه مدرسه کیسه مربا و خامه شکلاتی یا نون دست بگیرن. همیشه من و نازی مسئول خرید بودیم. توی راه هم نصفه نون ها رو میخوردیم. توی کلاسمون همه با هم خوب و صمیمی بودیم، اما تو دانشگاه فقط با چند نفر! بچه تر که بودم تفاوتها باعث نمیشد از کسی دور بشم اما الان به ازای هر تفاوت جزئی کلی از هر کسی دور میشم. شاید اون روزها حصار کمتری دورم کشیده بودم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۶ دی ۱۳۹۲ساعت 1:35  توسط زهره  |