|
آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
|
دلم واسه روزهای مدرسه تنگ شده. همیشه برای زنگ تفریح اولمون برنامه صبحونه خوری داشتیم. دوستام حاضر نبودن که توی راه مدرسه کیسه مربا و خامه شکلاتی یا نون دست بگیرن. همیشه من و نازی مسئول خرید بودیم. توی راه هم نصفه نون ها رو میخوردیم. توی کلاسمون همه با هم خوب و صمیمی بودیم، اما تو دانشگاه فقط با چند نفر! بچه تر که بودم تفاوتها باعث نمیشد از کسی دور بشم اما الان به ازای هر تفاوت جزئی کلی از هر کسی دور میشم. شاید اون روزها حصار کمتری دورم کشیده بودم!