آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
امروز بازی tiny toon رو دانلود کردم. سرتاسر این بازی خاطره بچگی منه! همینکه صبح صدای بسته شدن در میومد و میفهمیدم که بابام رفته، می پریدم پای سگا و با داداشی تا خود شب بازی میکردیم. بهش میگفتیم "خرگوشی"!

یکی از آرزوهای بچگیم این بود که موهام یه روز مث موهای دوستم که خیلی بلند بود، بلند بشه. آخه مامانم نمیذاشت موهام بلند بشه. میگفت نمیتونم مرتب نگهشون دارم. اصلا بچه بودم خیلی ژولیده بودم. توی اکثر عکسام هم این موضوع مشهوده. اوایل هم که دانشجو شده بودم اصلا توی این وادی هایی که اکثرا دخترا هستن نبودم! توی دنیای خودم سیر میکردم. دوستام گاهی اوقات با آینه توی بغلشون خوابشون میبره. الان یکم اومدم توی خط! بازم آخر روز که میشه خیلی دیدنی میشم!

امشب توی مسجد دانشگاه، امام جمعه شهر رو آورده بودن که سخنرانی کنن. داشت از خاطرات آیت الله بهجت صحبت میکرد! آدم دلش میسوزه...


+ نوشته شده در  سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۱ساعت 22:51  توسط زهره  | 

با هر چه عشق، نام تو را می توان نوشت

با هر چه رود، راه تو را می توان سرود

بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را

با دستهای روشن تو می توان گشود!

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۱ساعت 23:41  توسط زهره 

گودالهای آب طفلکی چه گناهی دارن که همه دورشون میزنن؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۱ساعت 23:22  توسط زهره  | 

حسین بیشتر از آب، تشنه لبیک بود. افسوس که به جای افکارش، زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند...

-دکتر شریعتی-

+ نوشته شده در  شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۱ساعت 22:7  توسط زهره  | 

همیشه فکر میکنم چون خودم سرم به کار خودمه و به کسی کاری ندارم لابد دیگران هم همینطورن، حداقل در برخورد با من! اما یه وقتایی انقدر از اینکه دلشون میخواد تو کارم سرک بکشن و منو به سمت خودشون ببرن تعجب میکنم که حد نداره. اینم یکی از هیجانات زندگیه!

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۱ساعت 23:58  توسط زهره  | 

دلم واسه همه این روزهای در حال گذر تنگ خواهد شد! این روزهای شلوغ و انرژی بر، با آدمهای تنبل و بی حوصله و گاهی هم شاد! این روزا احساس میکنم دارم به تقاطعی نزدیک میشم که هزار راه داره و من فقط باید یک انتخاب داشته باشم. یکم ترسناکه اما بنظرم از روش حذفی جواب میده!

امشب، توی شب شعر یه عالمه برگ پاییزی ریخته بودیم پای منبرمون. خیلی خوشگل شده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۱ساعت 21:5  توسط زهره  | 

خدا یک عالمه نعمت آفریده اما نمیدونم خیلیاشو خودش ازمون دریغ کرده یا خودمون!؟ 

خیلی خوبه که هر کسی برای حداقل 10 سال آینده اش یه برنامه کلی داشته باشه. چند روز پیش دوستم داشت سعی میکرد راضیم کنه با هم یه مقاله بنویسیم که بهش گفتم "در راستای اهدافم نیست". تعجب کرده بود آخه خیلی به مقاله خوانی علاقه داشتم. هنوز هم به روز بودن رو دوست دارم اما وقت تلف کردنو نه! من اصلا مردِ (!) کارهای کم تحرکانه و یکنواخت نیستم! مثلا دلم میخواد معلم بچه های اول دبستان بشم! خیلی دوس دارم بهشون بگم میتونن یک دقیقه از ته دل جیغ بکشن :دی

+ نوشته شده در  شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۱ساعت 16:19  توسط زهره  | 

هروقت از کسی می رنجم، اول به این فکر میکنم چقدر ضعیفم که هر کسی میتونه روم تاثیر بذاره. بعد هم از انقدر به این ضعیف بودن فکر میکنم که کلا فراموش میکنم ناراحت بودم.

قبلا فکر میکردم تاثیر پذیر بودن کلا ضعف محسوب میشه. اما الان بنظرم خیلی هم بد نیست. یعنی دقیقا به شرایط بستگی داره. گاهی خیلی هم خوبه و مث تلنگر می مونه.

آخر هفته ها که میام خونه، احساس آچار فرانسه بودن میکنم. انقدر که همه باهام کار دارن. اصلا نمی تونم یک کلمه درس بخونم!

انّه علیمٌ به ذات الصّدور...

+ نوشته شده در  جمعه ۱۹ آبان ۱۳۹۱ساعت 19:41  توسط زهره  | 

چه جالب! گاهی وجود بعضی از آدما روی وجود بعضی دیگه سایه می اندازه و باعث میشه دیده نشن! اما وقتی که دسته اول حذف میشن، اون یکی ها یا واقعا جاشون رو میگیرن یا اینکه آدم دلش میخواد بالاخره یه جوری این جای خالی رو پر کنه... جالبه برام! الان احساس میکنم سایه ام زیادی سنگین شده بوده. 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۹ آبان ۱۳۹۱ساعت 16:36  توسط زهره  | 

بعضی تغییرات زندگی مث کفش نو پا کردنه!

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۱ساعت 22:48  توسط زهره  | 

هیچ پرنده ای

در هیچ کجای جهان

برای عبور از خیابان نمی ایستد

اول به سمت چپ نگاه نمی کند

تا وسط خیابان نمی پرد

و دوباره نمی ایستد

و بعد به سمت راست نگاه نمی کند

هیچ پرنده ای!


تو

اینگونه بی درنگ

از دلم گذشتی!


-حسین تولایی-
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۱ساعت 15:48  توسط زهره  | 

چقدر بیخبری خوبه. وقتی از هیچ کس و هیچ جا خبر ندارم، آرامش بیشتری دارم. گاهی حتی یه پیامک خالی هم میتونه یک عالمه آدمو غصه دار کنه...

وقتی کسی ایده ها و نظراتم رو جدی نمیگیره و بعدش میفهمه که اشتباه کرده یا خیلی کم دلم براش میسوزه یا اینکه اصلا دلسوزیم رو بروز نمیدم. بالاخره یکم نامهربونی هم لازمه! تازه به نظرم آدمای زیادی مهربون یه جای کارشون ایراد داره. مثلا این ترم توی آزمایشگاه فیزیک یه هم دانشگاهی دارم که به نظر خیلی آدم مهربون و باگذشتی میاد و خیلی هم غیر طبیعی مهربونه. توی یکی از موقعیتایی که انتظار داشتم حداقل یکم ناراحت بشه و اخم کنه، خیلی خونسرد و جنتلمندانه (اما غیرطبیعی و باور نکردنی) برخورد کرد. این رفتارها اصلا به دل نشستنی نیست! (حداقل برای من!)

+ نوشته شده در  جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۱ساعت 21:41  توسط زهره  | 

ابرهای آسمان هر زمینی

شبیه مردمان همان سرزمین می بارند

ما هرگز رو در روی دریا

با دریا سخن نگفته ایم

ما باید برگردیم

چه کرده های از یاد رفته ی راهها را مرور کنیم

پلها، منزلها، واژه ها، ویرانه ها را مرور کنیم

ببینیم چند کلمه کم آورده ایم

چند چراغ شکسته

خاطره ی کدام علاقه را در خانه جا نهاده ایم

هی روزگار غریب

اصلا این احتمال را هم نمی دهیم

که گاه ممکن است یک اشتباه درست

تا کجا از یک درست بی اشتباه کاملتر باشد


-سید علی صالحی-

+ نوشته شده در  سه شنبه ۹ آبان ۱۳۹۱ساعت 23:35  توسط زهره  | 

تصمیم داشتم به خوابگاه خوشبینانه تر نگاه کنم و سعی کنم از بودن اینجا لذت ببرم. اما هر چی فکر میکنم دلم میخواد که الان خونه می بودم و خواهرکم داشت طبق عادت همیشگیش اشک می ریخت که یا ازش درس بپرسم، یا براش نقاشی رنگ کنم، یا براش کاردستی درست کنم و آخر سر هم وقتی که کارش انجام شد بگه "دیگه دوستت ندارم، هیچ وقتم دلم برات تنگ نمیشه" منم بگم "وایسا عکساتو پس بگیر!" بعد هم نگاه های مامان...

سه شنبه امتحان دارم اما حس درس خوندن ندارم! کاش ربات بودیم و میتونستیم درسای حفظی رو کپی کنیم تو حافظمون! خیلی خوش میگذشتا...


هروقت تصویر طواف دور کعبه رو میبینم یاد کهکشان و چرخشش میفتم!

+ نوشته شده در  یکشنبه ۷ آبان ۱۳۹۱ساعت 19:41  توسط زهره  | 

قبلا فکر دیگران برام خیلی مهم بود. الان بیشتر به جلب رضایت خودم از خودم فکر میکنم.


چتر نمی خواهد این هوا

تو را می خواهد...

-رضا کاظمی-

+ نوشته شده در  یکشنبه ۷ آبان ۱۳۹۱ساعت 18:42  توسط زهره  | 

وقتی یک عالمه آدم توی زندگی یه نفر نقش پیدا میکنن، یک عالمه بیهودگی، جبرا، به زندگی تزریق میشه. البته طبیعیه و خاصیت زندگی اجتماعی همینه. اما خیلی بده :((
+ نوشته شده در  جمعه ۵ آبان ۱۳۹۱ساعت 23:24  توسط زهره  | 

بخند ابراهیم! بخند!

این هم اسماعیلت

خدا شوخی های بزرگ می کند!

+ نوشته شده در  جمعه ۵ آبان ۱۳۹۱ساعت 14:17  توسط زهره  | 

من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دارم دردی

کان درد به صدهزار درمان ندهم


-مولانا-

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۴ آبان ۱۳۹۱ساعت 22:30  توسط زهره 

چقدر بعضی انتخابها سختن. توی فکر منطقی خودم، کاملا بی نقصن و تصورم اینه که اگه الان هم برام خوب نباشن از آینده مطمئنم. اما نظر دیگران همش دودلم میکنه. نمیدونم آیا دیگران هم مث من خیلی دور رو میبینن یا فقط چشمشون به دو قدم جلوتره؟! خدا جون میگه اول مشورت کن، بعد تصمیم که گرفتی به خدا توکل کن. فقط این وسط یه برهه سخت داره که دل شیر میخواد! منم بزدل!
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۴ آبان ۱۳۹۱ساعت 0:8  توسط زهره  | 

یه بنده خدایی هر چند وقت یه بار میاد اینجا و راهکار برای بهتر شدن وبلاگم ارائه میده. خوبه اما مگه نشریه است؟! متاسفانه نوشته هام با فکر قبلی نیستن. به همین خاطر هیچ کدوم از پیشنهادها برام کاربردی نخواهند بود.

گنجشکهای حیاط خوابگاهمون فکر میکنن تراس ما رستورانه. هر صبح که دیرم میشه و وقت نمیکنم براشون غذا بریزم، همینطوری چند تاییشون میان میشنن لبه تراس. شایدم اصلا ربطی به غذا ریختن من نداشته باشه و بی دلیل میان، اما من همش فکر میکنم الان منتظرن! دوستام هم هر وقت این صحنه رو میبینن میگن "بدو بچه هات اومدن!"

یکی از هم دانشگاهیام خیلی حافظ خونه. انگار حافظ بنده خدا رو جویده! دیوان حافظ دستم بود. ازم گرفت و یکی از غزلیاتش رو آورد گفت اگه بتونم بی نقص بخونمش جایزه دارم. اتفاقا هم اون غزل رو زیاد خوندم و هم خیلی دوسش دارم. اما دلم نیومد درست بخونمش! سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند/ پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۱ساعت 0:24  توسط زهره  | 

چقدر کلاسامون تشکیل نمیشه! همش استادا دفاعبه دارن و ما هم تو دانشگاه بی هدف طول و عرض راهرو ها رو قدم میزنیم. دانشکده صنایع خیلی راهروهای تو در تو و دنج داره. یکی از گوشه های دنجش رو کشف کردم. به دوستم گفتم بیا یه بار اینجا ساندویچ بخوریم قبول نکرد! احتمالا تو دلش یه چیزی هم پشت سرم گفت که مهم نیست. مهم عهدشکنی امروزم بود که همه جایزه هایی که تا امروز به خودم داده بودم رو باطل کرد (فعل مناسب تری پیدا نکردم!).

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲ آبان ۱۳۹۱ساعت 23:37  توسط زهره  | 

اولین بارون پاییزی امسال داره اینجا میباره. خدا جون! خیلی خلاقی که بارون آفریدی :)

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲ آبان ۱۳۹۱ساعت 0:8  توسط زهره  | 

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

-سعدی-
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۱ساعت 15:26  توسط زهره