باغ از تو، ادامه بهارش با من
آوای زلال صد هزارش با من
شبهای قشنگ دوستت دارم را
یکبار بگو هزار بارش با من!
-ایرج زبردست-
+
نوشته شده در جمعه ۲۶ اسفند ۱۳۹۰ساعت 22:9 توسط زهره
امروز همبازی بچگیام و دوست دوران دبستانم مامان شد! منم خاله!
حرف زدن زیادی یا باعث دروغ گویی میشه یا سبب زدن حرفهای مگو! این تجربه شخصی خودمه!
یه استاد معارف داریم این ترم که خیلی مدرن نیست. خواست بگه
"استقامت"، گفت "استقاومت"! خواست بگه "اینترنت" گفت "اینترتر!" ما هم
خندیدیم! آخر جلسه (بعد از سه هفته غیبت!) با اعتماد به نفس گفت سوال
بپرسید. منم دیدم سکوت حکمفرما شده و روی حاج آقا داره میفته زمین یه سوال
پرسیدم که به روش پیچ و مهره جوابمو داد. موقع حضور و غیاب هم خوب نگاهم
کرد! امیدوارم چوب بیسوادیشو من نخورم! آمین!
بال پرواز تو ای ماهی سرخ!/ کاش باور کنی اینبار منم
+
نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۰ساعت 23:28 توسط زهره
|
خدایا! یا یه قدمی بردار یا ولم کن بذار برم. حوصله یه جا وایسادن ندارم... :(
+
نوشته شده در سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۰ساعت 23:21 توسط زهره
یکی از جذابترین کارهایی که تو خوابگاه میشه انجام داد، جمع کردن وسیله ها موقع رفتنه! الان یکی از اون لحظه های جذابه!
امشب تو دانشگاه مشاعره برگزار کردیم. درسته که هیچ کدوم برنامه ها طبق برنامه پیش نرفت اما خیلی خوش گذشت. مخصوصا قسمت آخرش که همه تشکر می کردن!
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر/ آری شود، ولیک به خون جگر شود
+
نوشته شده در سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۰ساعت 20:46 توسط زهره
|
به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد!
+
نوشته شده در شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۰ساعت 21:16 توسط زهره
+
نوشته شده در جمعه ۱۲ اسفند ۱۳۹۰ساعت 22:40 توسط زهره
فکر بعضی آدمها بشدت انرژی داره. مدام جلوی چشمم رژه میرن!
+
نوشته شده در جمعه ۱۲ اسفند ۱۳۹۰ساعت 20:51 توسط زهره
|
بچه های اینجا فکر و دغدغه ای جز دوست پسر و خط چشم و پنکک و ... ندارن.
اوایل خیلی دلم براشون می سوخت. اما الان که فکر می کنم می بینم که مهم
پارامتر "رضایت از زندگی" ه که خدا رو شکر اینها 100% از اوضاع فعلیشون
راضی اند و از زندگیشون لذت می برن! حتی خیلی وقتها سعی می کردم توجهشون رو
به بعضی جنبه های فکری که خودم بهش علاقه داشتم جلب کنم. اونا هم در مقابل
تلاش میکردن منو جذب افکار خودشون کنن. یک شکست دو طرفه واقعی!
موج عشق تو اگر شعله به دلها بکشد
رود را از جگر کوه به دریا بکشد
گیسوان تو شبیه است به شب، اما نه!
شب که اینقدر نباید به درازا بکشد
خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد
عقل یکدل شده با عشق فقط می ترسم
هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد
زخمی کینه من! این تو و این سینه من
من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد
یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است
وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد!
-فاضل نظری-
+
نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۰ساعت 14:36 توسط زهره
|
بچه که بودم توی رویاهام سیر می کردم. گاهی میشد انقدر توی خیالاتم بودم
که دنیای واقعی رو یادم می رفت. مثلا یادمه یکی از بازی هایی که می کردم
این بود که یه آدم خیالی که همه خصوصیاتی که دوس داشتم رو داشت مدام پیش
خودم تصورش می کردم. باهم کتاب می خوندیم، نقشه می کشیدیم، حرف می زدیم...
واسه من اون آدم خیالی از هزار تا آدم واقعی، حقیقی تر بود.
بعضی آدمها نه تنها خودشون فکر نمیکنن، که حتی باید بجاشون هم فکر کنیم و حتی درجریانشون هم بگذاریم!
یکی
دیگه از بازی هایی که تو بچگی می کردم این بود که خودمو جای بچه های مختلف
تصور میکردم. مثلا یه روز فکر می کردم که مامان و بابام طلاق گرفتن و چقدر
هم گریه می کردم! یه روز خودمو یه بچه نابینا تصور میکردم و سعی میکردم
کارهامو با چشم بسته انجام بدم. یادمه یه بار هم خودمو جای یه بچه خیلی
فقیر تصور کردم و نهار و شام فقط چند تا قاشق خوردم و تمام روز گرسنه
موندم!
برای پیدا کردن هر مجهولی لازمه که به ازای تعداد مجهولات،
معادله داشته باشیم. گاهی لازمه که علاوه بر پیدا کردن مجهولات، رابطه
بینشون رو هم بفهمیم. توی علوم امروزی، "خداوند" یکی از معلوماته. اما نمی
تونن بین خداوند و پدیده ها رابطه ای پیدا کنن و اگر هم رابطه ای رو پیدا
کنن باعث نقض همه دانسته هاشون میشه. این میشه که خداوند رو همیشه به عنوان
یک "معلوم غایب" فرض می کنن و نادیده اش میگیرن. در واقع توی علوم امروزی
خداوند هیچ جایگاهی نداره! مث نظریه جهان هستی هاوکینگ که همه نظم و
قانونمندی دنیا، به خاطر یک بی نظمی و بی قانونی کاملا تصادفیه!
+
نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۰ساعت 13:15 توسط زهره
|
انقدر وقتی سرما می خورم ترحم انگیز میشم که یکی از آقایون کلاس بهم تعارف کرد ببرتم دکتر!
+
نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۰ساعت 21:36 توسط زهره
کافی است انار دلت ترک بخورد
-عرفان نظر آهاری-
ت.ن: نمیدونم چرا اینقدر خواب انار می بینم!
امروز بچه های هم اتاقیم به مناسبت تولد تاریخ انقضا گذشته ام سورپرایزم کردن و واسم تولد گرفتن! مهربون شدن!
+
نوشته شده در سه شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۰ساعت 23:5 توسط زهره
|
یکی از نشانه های رشد و نزدیک شدن (تاکید میکنم، نزدیک شدن) به حد نهایی
رشد، ثبات فکری است. در این مرحله تاثیر پذیری بشدت کاهش پیدا میکنه. این
میتونه معیار خوبی برای سنجش باشه. تازه کشفش کردم!
+
نوشته شده در دوشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۰ساعت 22:56 توسط زهره
|
در اینکه قرآن کتاب کاملیه و همه موضوعات رو جامع و کامل شامل میشه شکی نیست. اما اینکه چه کسانی و با چه علمی قرآن رو برای ما موشکافی کردند مهمه! مثلا توی قرآن هر کلمه در جای مناسب خودش بکار رفته. کلماتی مثل "بنات"و "نساء" مسلما در معنی متفاوتند.
به آیه "یا
أیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لاِءَزْواجِکَ وَ بَناتِکَ وَ نِساءِ
الْمُؤْمِنینَ یُدْنینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلاَبِیِبِهنَّ ذلِکَ أَدْنی
أَنْ یُعْرَفْنَ فَلا یُؤْذَیْنَ وَ کَانَ اللّه غَفُورا رَحیما"
(احزاب-۵۹) دقت کنید. آیا در تفسیر این آیه برای مسئله حجاب به این تفاوتها توجه شده؟ آیا در هیچ کتابی برای حجاب دختران و زنان تفاوت قائل شده؟
+
نوشته شده در یکشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۰ساعت 19:20 توسط زهره
|
اگر رساله رو به عنوان شرحی برای مسائل کلی دینی در نظر بگیریم، درواقع رساله کتاب راهنمای مسائل جزئی باید باشه. اما سوالم اینه که در این کتاب "شرح جزئیات" چقدر به جزئیات توجه شده؟!
پ.ن: انقدر برف خوشگلی داره میاد! :)
+
نوشته شده در یکشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۰ساعت 0:3 توسط زهره
|
از فمنیستها خوشم نمیاد. مسلما زنها با مردها تفاوت دارند و طبیعیه که خیلی هم حقوق برابر نداشته باشند.
+
نوشته شده در شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۰ساعت 21:17 توسط زهره
|
بهترین راه برای شروع یادگیری تحلیل سیستمها، تحلیل "خود" است. سالهاست
که من این فرآیند رو شروع کردم اما موضوع مهمی که اینجا مطرحه اینه که نقطه
پایان این فرآیند کجاست؟ یعنی دقیقا کی "فرآیند شناخت خود" به اتمام میرسه
و چطور بایدبفهمم که این فرآیند کامل شده و آیا فرآیند رضایت بخشی بوده یا
نه؟ معیار سنجش این فرآیند چیه؟ چطور بفهمم که کافی بوده؟ همه جانبه بوده؟
درست بوده؟ ...
فکر میکنم این موضوع هم یکی از open problemهای دنیا باشه. چون هرکسی درک خاص خودش رو ازش داره که با دیگری متفاوته!
+
نوشته شده در سه شنبه ۲ اسفند ۱۳۹۰ساعت 19:24 توسط زهره
|
زمینه همه بد بینی های ذهنی ام نسبت به اطرافیانم از بدقولی و بی تفاوتی شروع میشه! باید اعتراف کنم که بعد از اولین جرقه بدبینی، خیالبافی بدبینانه هم بهش اضافه میشه!
شب شعر این هفته دانشگاه، راجع به مشیری است:
گفتی که چوخورشید زنم سوی تو پر
چون ماه شبی می کشم از پنجره سر
اندوه که خورشید شدی تنگ غروب
افسوس که مهتاب شدی وقت سحر!
+
نوشته شده در سه شنبه ۲ اسفند ۱۳۹۰ساعت 17:29 توسط زهره
|
زمان تو ارتفاعات کندتر میگذره. مخصوصا اینجا که حدودا 1590 متر از سطح دریا فاصله داره! :(
تردید
این
بزرگراه
تا انتهای
جهان دور برگردان ندارد
و تمام
خروجی هایش
به دو راهی
چشمهای تو می رسند
که بمانم و
دوستت
بدارم
یا برگردم
و
دوستت
بدارم...
+
نوشته شده در دوشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۰ساعت 23:39 توسط زهره
|
داره بشده برف میاد و از گنجشکای تراس خبری نیست! یعنی کجان؟ براشون غذا ریختم...
+
نوشته شده در دوشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۰ساعت 16:12 توسط زهره