|
آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
|
چه حکمتیه وقتی در سراشیبی ها و پستی بلندی های کوچه و خیابون، به سختی کالسکه بچه رو هل میدم و قاعدتا نمیتونم با سرعت از مسیر یه ماشین کنار برم، راننده پرادو مهربانانه منتظر می ایسته، اما راننده پراید میخواد از روم رد بشه؟
با یکی از همکلاسی هام که از هممون بزرگتره صحبت میکردم، میگفت چند سال پیش هم داشته درس میخونده، همه واحدهاش رو هم پاس کرده بوده، نزدیک آزمون جامع براش مشکلی پیش میاد که مجبور میشه انصراف بده. حالا بعد از چند سال باز هم دانشگاه قبول شده و داره بی دغدغه درس میخونه. البته اون بنده خدا واحدهاش رو تطبیق نزده بود اما میشه حتی تطبیق زد و دوباره واحد پاس نکرد. در تنگنای درس و کار و بچه و خانواده و بیماری مادربزرگ و دغدغه های بسیار، یه کورسوی امید برام بود. گرچه اگه من انصراف بدم دفعه بعد فقط دانشگاه آزاد میرم.
یک نفر آدمم و چند نفر غمگینم...
جالبه که اینستاگرامری انقدر نفوذ داشته که به دل ادبیات، که گوشه گیرترین هنره، هم نفوذ کرده. اکسپلورم مملو از دکلمه شعرای جوانیه که با یه آهنگ بیکلام زیر کلامشون، شعر میخونن. جذابه، مخاطب امروزی پسنده، آدمهای بیشتری به ادبیات علاقمند میشن، اما مقام ادبیات بالاتر از این بچه بازی هاست. بنظرم کسی که از این طریق مخاطب ادبیات بشه، در حد فالو کردن اون شاعر باقی می مونه و بعیده که منجر به ادبیاتی شدن کسی بشه. گرچه به مفهوم منتشر شده این شعرا که دقت میکنم متاسفانه عمیق نیستن و در حد همون دکلمه برای جذب مخاطب هستن. مرور زمان مشخص میکنه کی خوبه نه تعداد فالوئرز!
قطره ام اما هزاران رود جاری در من است
غرق در دلشوره ام انگار دریا خورده ام
علی بخشی
چقدر فرهنگ بلاگفا تغییر کرده! هربار که پست میذارم حدود ده تا کامنت خصوصی با محتوای مختلف میگیرم؛ از سلام و احوال پرسی تا سوال بانکی، و بعضا فحاشی و بی ادبی! بعضی هم حرف خاصی نمیگن اما خصوصی میگن!
میتونه این کلاسی که امروز دارم آخرین کلاس در تمام دوران تحصیلم باشه. غم انگیز؟ نه اصلا. اتفاقا خیلی خوشحالم. کلا از به انتها رسوندن خوشم میاد. گرچه تا پایان راه خیلی خیلی خیلی مونده :)
در ارتباط با نحوه سرگرم کردن پسر بچه شیطون میتونم یه هندبوک بنویسم :دی
از بس کتاب در گرو باده کردهایم
امروز خشت میکدهها از کتاب ماست
صائب تبریزی
حدود ۷-۸ سال پیش، از سرکار برمیگشتم خونه، دیدم یه سگ که بنظر میومد بیحاله جلوی در ورودی مون خوابیده. زمستون خیلی سردی بود، برف هم نشسته بود. براش یکم غذا و آب بردیم، در پارکینگ هم باز کردیم که بره تو پارکینگ بخوابه. فردا سرکار بودم که مامانم زنگ زد بهم: گفت این طفلک مشخصه حالش خوب نیست، میتونی از یه جا پیگیری کنی بیان بهش کمک کنن؟ منم یکم سرچ کردم ببینم کجا میتونن بیان به یه سگ بیمار کمک کنن. به چند جا زنگ زدم قبول نکردن. تا اینکه بالاخره یه آقایی آدرس گرفت. عصر اومد و بردش. برام از روند درمانش هم عکس فرستاد.
امروز تو اینستا یه پیج دیدم که میرفت به آدمهای بی خانمان کمک میکرد. یه مردی میگفت پسرم کاناداست و دخترم پزشکه!! من اصلا به قصه رها کردن پدرشون کار ندارم، اما میخوام بگم بعضی ها دلشون به حال یه سگ میسوزه، اما بعضی ها براشون بخشیدن انقدر سخته که پدرشون رو رها میکنن!
یه پدر بد داشتن بهتر از پدر نداشتنه...
از خیلی قدیمها، گاهی اوقات خواب میدیدم که یه بچه رو محکم بغل کردم، جنگه و از بین خرابه ها رد میشم که فرار کنم. با این کانتکست بارها خواب دیدم. پسرم روز دوم جنگ به دنیا اومد. دنیای خواب هم دنیای عجیبیه. وقتی یه شب یاد این خوابهام افتادم تا چند ثانیه ماتم برده بود...
قرار بود فردا یه امتحان داشته باشم. چندین شبه که بچه بخاطر دندان درآوردن نمیخوابه. با اینکه درس رو خوندم اما اصلا تو حال خودم نیستم. به استاد که یه آقای مجرده توضیح دادم، قبول کرد یه روز دیگه امتحان بدم. اما از کسی که زن و بچه نداره انتظار ندارم درکم کنه. یه جوری قبول کرد که انگار دیگه چاره ای نداشت!
یه استاد دیگه هم دارم، اون هم یه آقای مجرده. کلاسم با بچه های ارشد یکی بود. جلسه آخر بعد از کلاس من یه ارائه درباره مدلی که میخوام باهاش مقاله بنویسم داشتم. حالا من عجله دارم که کارم انجام بشه برم به زندگیم برسم، یه دختری خوشگلانس کرده بود اومده بود درباره موضوع تحقیقش با استاد صحبت کنه. نشون به اون نشون که طی ۱۵ دقیقا بیش از ده بار پرسید "این موضوع از نظر شما خوبه"؟ بیش از ده بار استاد گفت "بله خوبه". کوتاه نمیومدا! بابا اینا بگیر نیستن، محققن!
هر چند خط کشیده بر آیینه ات زمان
در چشمم از تمامی خوبان، سری هنوز
حسین منزوی