آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
دلم برای تنهایی همه میسوزه اما واقعا یه نفری میتونم تنهایی کدومشونو پر کنم؟! اصلا آیا واقعا من مسئولیتی دارم؟ یه وقتا احساس گناه میکنم...

هوس کردم برم تو سرمای موذی هوا، شیر گرم بخورم. اما 9 شب در حیاط خوابگاه رو میبندن که یه وختی شغالا نخورنمون! :(

+ نوشته شده در  دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۱ساعت 22:0  توسط زهره  | 

یه بار به دوستم گفته بودم دوس دارم وقتی به کسی هدیه میدم همونی که خودم دوس دارم باشه که یاد من بیفته نه یاد خودش! اونم آهنگهای مورد علاقه خودشو برای تولدم توی یه سی دی رایت کرده! با بعضیاشون میشه یه دل سیر زار زد!


هجر خدایا بس است، زود وصالی بده/ شوق مده اینهمه یا پر و بالی بده

-وحشی بافقی-
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۱ساعت 21:49  توسط زهره  | 

99% موضوعاتی که مثلا میفهمم، درواقع نفهمیدم و تنها اتفاقی که افتاده اینه که چیزی رو که اصلا نمیدیدم حالا دارم تار ِ تار میبینم!

+ نوشته شده در  جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۹۱ساعت 15:54  توسط زهره  | 

دوستم میگفت هر وقت احساس غرور میکنه انگار بالای یه کوه بلند وایساده و بقیه آدما مث مورچه زیر پاش حرکت میکنن. واسه منی که از ارتفاع میترسم باید درحالی من ِ مغرور ِ بالای کوه رو تصور کنید که خودمو تو بغل یه شجاع قایم کردم! مورچه ها هم خنده شون گرفته!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۱ساعت 23:46  توسط زهره  | 

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که در بند توام آزادم

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۱ساعت 22:22  توسط زهره 

هی یادم میره که به خودم قول داده بودم دیگه به کسی فکر نکنم! هرکی هرطور که میخواد باشه! والا! جواب یکی از سوالامو پیدا کردم خوشحالم :)

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۱ساعت 23:4  توسط زهره  | 

وقتی یه کتابی رو واسه اولین بار باز میکنم که بخونمش حس میکنم مث توی کارتونا از صفحه کتاب نور فوران میکنه و به یه دنیای متفاوت پا میذارم.

کتاب: میدونی چرا هستیم؟

من: ؟

کتاب: چون بودنمون بهتر از نبودنمونه.


-نقل به مضمون از کتاب سراج منیر-

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۱ساعت 23:57  توسط زهره  | 

پس شاخه های یاس و مریم فرق دارند

آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند

شادم تصور میکنی وقتی ندانی

لبخندهای شادی و غم فرق دارند

برعکس میگردم طواف خانه ات را

دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند

من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان

با این حساب اهل جهنم فرق دارند

بر من به چشم مرده عشقت نظر کن

پروانه های مرده با هم فرق دارند


-فاضل نظری-

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۱ساعت 22:3  توسط زهره  | 

نمیدونم چرا هرقدر که سعی میکنم بازم به ثبات نمیرسم. از این همه تغییر جهت خسته شدم. احساس دونده ای رو دارم که اولش فقط باید میدوید، بعد کم کم مانع هم سر سراهش پیدا شد. حالا مانع ها دارن بلند و بلندتر میشن! بعد از مانع هم یحتمل نوبت چاله و چاهه!

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۱ساعت 23:11  توسط زهره  | 

یه اصل نانوشته ای برای خودم دارم که هر وقت دیدم جایی به دلم نمیشینه، بدون فکر، ازش بزنم بیرون. حالا با خودم همچین مشکلی پیدا کردم...

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۱ساعت 0:24  توسط زهره 

یک شهر بی تو رنگ زمستان گرفته است

سرما دوباره بی نفست جان گرفته است

-مهدی هاشمی-

+ نوشته شده در  شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۱ساعت 17:8  توسط زهره 

قطب نمام از کار افتاده. نمیدونم این موجی که بهم میرسه از کدوم گوشه دنیاس.

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۹۱ساعت 20:50  توسط زهره  | 

خوابم نمیاد حوصله ام سر رفته. داشتم mahjong بازی میکردم. هر وقت با تقلب بازی میکنم میبازم. اما بدون تقلب یا میبرم یا با امتیاز بهتری میبازم. به یه بنده خدایی میگفتم تا حالا تقلب نکردم. بعد از اینکه خوب تعجب کرد پرسید "چرا؟" هه!

موقع خواب با تنها نوری که مشکل ندارم مهتابه.

دلم میخواد از خودم قول بگیرم که هیچ وقت دلم واسه این روزا تنگ نشه. اما اصلا نمیتونم قول بیخود بدم!

مسئولیت خطیر ناهار پختن امروز با من بود. مامانم بهم گفته بود که گوشت سرخ شده، هویج و پیاز داغ توی یخچاله. اما نگفته بود با اینا چی بپزم!


خیلی سال پیش
توی خوابم دیده بودم تو رو با گونه ی خیست
اونجا هم نشد بپرسم بارونه یا اشک چشمات
آره بارون میومد خوب یادمه

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۹۱ساعت 1:9  توسط زهره  | 

چند موضوع بشدت تعجب برانگیز این روزهام:

بهم پیشنهادی میدن اما فقط انتظار قبول کردن دارن!

مث هم نیستیم، اما معلوم نیس چه اصراریه که میخوان مث هم باشیم!

درمورد مسائلی با اعتماد به نفس حرف میزنن که تازه وقتی ازشون سوال میکنم میخوان برای اولین بار بهش فکر کنن!

حتی اگر دستمو روی موضوعی که دارم راجع بهش حرف میزنم بذارم و حتی زاویه نگاهشونم تنظیم کنم، بازم چیزی که من میخوامو نمیبینن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۱ساعت 23:51  توسط زهره  | 

حرف زدن موقعی که هیچ کس بلد نیست حرف بزنه هنره، همینطور سکوت کردن وقتی کسی بلد نیست سکوت کنه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۱ساعت 22:48  توسط زهره  | 

داشتم وسایلمو مرتب میکردم، دیدم حدودا 10 تا عطر و ادکلن هدیه ای دارم و تا به حال هم ازشون استفاده نکردم. دلم نیومد یادگاری دوستامو کلا دور بریزم، محتویاتشونو خالی کردم و شیشه هاشونو نگه داشتم! وقتی از کسی هدیه میگیرم بیشتر از اینکه خوشحال بشم، احساس میکنم بدهکار شدم. ترجیح میدم هدیه دهنده باشم، نه هدیه گیرنده.

توجه کردید قبل از مرتب کردن هر چیزی اول باید کاملا بهمش بریزیم! جالبه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۱ساعت 0:3  توسط زهره  | 

انقدر خوشم میاد وقتی گره ذهنی پیدا میکنم یکی بهم میگه "همه شو بریز دور".

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۱ساعت 23:41  توسط زهره  | 

به مجردی که نور نبوت در بطن آمنه قرار گرفت، زمین به لرزه آمد. سنگها در کوه ها به حرکت آمدند. گیاهان رویش عجیبی کردند. نسیم ها به حرکت آمدند و دثار نجوم شد. در لحظه ای که زمین لرزید دیدند جوانی بالای کوه ابوقبیس با یک دست به زمین و با دست دیگر خود به آسمان اشاره می کند؛ یعنی می خواهد با کف دست زمین و آسمان را آرام سازد. سالیان بعد که از رسول خدا سوال کردند، آن لحظه ای که نور نبوت تو در بطن آمنه قرار گرفت و زمین و آسمان به تلاطم آمدند، آن جوان که بود که بالای کوه ابوقبیس با یک اشاره زمین و آسمان را از تلاطم حفظ کرد؟

رسول الله (ص) فرمود: "او علی من بود!"


-سراج منیر، سید علی موسوی-

+ نوشته شده در  دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۱ساعت 19:5  توسط زهره  | 

یه فیلم تو تی وی نشون میداد که یه نفر داشت شهید میشد. موقع جون دادنش بازیگر بنده خدا کلی بالا و پایین پرید که مثلا سخت بودن لحظه آخر رو نشون بده. بابام میگه وقتی کسی شهید میشد تا وقتی بهش دست نمیزدن از حالت چهره اش متوجه شهید شدنش نمیشدن و انقدر آروم جون میدادن که انگار از خستگی با چشم باز خوابشون برده!

+ نوشته شده در  دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۱ساعت 17:28  توسط زهره  | 

یه مدته خیلی تنشهای دیگران روم تاثیر میذاره. این ترم اولین ترمی بود که قبل از امتحانام خیلی دلشوره و استرس داشتم. درحالیکه حتی برای کنکورم هم استرس نداشتم و خیلی خونسرد بودم. فکر کنم اینم به متمرکز نبودنم برمیگرده. الا بذکر الله تطمئن القلوب...

معمولا سعی میکنم قضاوتهای دیگران راجع به کسی روم تاثیر نذاره. تقریبا از همه تیپهای موجود، دوست و آشنا دارم. یکی از دوستام بهم میگه "منافق". یه روز که توی بوفه دانشگاه با یکی از دوستام که اتفاقا بین همکلاسیام وجهه خوبی هم نداره صحبت میکردم. قرار شد هرکدوممون قشنگترین آهنگ گوشیمونو برای هم بفرستیم. من یه آهنگ از فرهاد براش فرستادم، دوستم مداحی محمود کریمی و دعای حضرت علی (ع)...

گاهی اوقات همینطور که وبلاگهاتونو میخونم موسیقی هم گوش میدم. واقعا گاهی باید به احترام موسیقی هاتون، همه صداهای اضافی دنیا رو خاموش کنم. :)


هرچه بیشتر می گریزم

به تو نزدیکتر می شوم

هرچه رو برمی گردانم

تو را بیشتر می بینم

جزیره ای هستم

در آبهای شیدایی

از همه سو

به تو محدودم.

هزار و یک آینه

تصویرت را می چرخانند

از تو آغاز می شوم

در تو پابان می گیرم.

-عمران صلاحی-

+ نوشته شده در  یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۱ساعت 22:58  توسط زهره  | 

خیلی بازتاب رو دوست دارم. دلم میخواد همه کارهام، چه خوب و چه بد، بازتاب داشته باشن. حتی وقتی سرما میخورم دنبال یه خبط و خطایی میگردم که سرماخوردگی تلافیش باشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۱ساعت 22:3  توسط زهره  | 

لحظاتی پیش انتخاب واحدم بود. همه نگرانی های ذاتی انتخاب واحد یه طرف، بحث و جدلهای دوستام یه طرف! دوستم باهام قهر کرد که چرا کلاسامو هماهنگ با کلاساش برنمیدارم! با یکی دیگه هم قهر کرده که چرا تو کلاسایی که من دارم برنمیداری و کلاسای زهره رو برمیداری؟! یعنی تو همون 3-4 سالگیمون جا موندیم!

ترم بعد مشروط میشم :)

+ نوشته شده در  یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۱ساعت 14:4  توسط زهره  | 

یه حس درونی دارم که همیشه خجالت زده ام میکنه. اصلا کارش اینه که فقط نگاه کنه، همین! آدم نمیشم! البته همه دارنش!

وقتی یه جای شلوغی مث اتاق مطالعه میرم، حتی اگر سکوت مطلق برقرار باشه و صدای نفس کشیدن کسی هم شنیده نشه، باز هم نمیتونم بین اون همه آدم تمرکز کنم. انگار فکرم صدای فکرشونو میشنوه! 
+ نوشته شده در  شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۱ساعت 15:18  توسط زهره  | 

اوایل که تب کنکور افتاده بود به جونم، دلم می خواست عمران بخونم. دلم می خواست کاری که انجام میدم نتیجه اش برام ملموس باشه. حالا فهمیدم که اصلا آدمی نیستم که کاری رو انجام بدم و بعد ازش تندیس بسازم. ترجیح میدم اگه قراره قدمی بردارم واسه دل خودم باشه و بس. باز دارم کنکوری میشم :(

+ نوشته شده در  جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۱ساعت 0:10  توسط زهره  | 

هر چند مثل آينه هر لحظه فاش تر

هشدار مي دهد به خزانم بهار تو

اما در اين زمانه عسرت مس مرا

ترسم كه اشتباه بسنجد عيار تو

-بهمنی-

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۱ساعت 2:11  توسط زهره 

خطر "کم توجهی" بیشتر از "بی توجهی"ه. درست مث نادانی و کم دانی!


طفل هراسون دلم به تنهایی خو نداره...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۱ساعت 0:20  توسط زهره  | 

مرا با برکه ام بگذار، دریا ارمغان تو/ بگو: جوی حقیری آرزوی رود با خود داشت

-محمدعلی بهمنی-

+ نوشته شده در  سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۱ساعت 22:42  توسط زهره  | 

یکی از آرزوهام اینه که یه روزی بیاد که تولدم باشه اما امتحان نداشته باشم. از وقتی که یادم میاد دلم میخواسته روز تولدم یکم به روزایی که گذروندم فکر کنم و ... اما همیشه وقت نداشتم. آرزوهای ریز ریز زیاد دارم اما عجیبه که هیچ آرزوی بزرگی ندارم. بیشتر دلم میخواد هدفمند باشم تا آرزومند. اینا مهم نیستن، مهم اینه که وقتی نشستم فکر کردم دیدم توی همه 21 سالی که ازم گذشته چقد فرار کردم! همیشه از فکرهایی که همه قبولش داشتن ترسیدم. از آدمایی که همه دوسش داشتن پرهیز کردم. از راهی که همه رفتن دوری کردم. نه اینکه کلیت زندگیم فرار از اعتقاد جمع باشه، نه! این مسئله اصلا و ابدا مطلق نیست. اما به قول بزرگی "جایی که همه مث هم فکر میکنند درواقع هیچ کس فکر نمیکنه". تا به امروز هم کم پیش اومده که حسم خطا کرده باشه. اما بر عکس؛ از فکرا، کارا، آدما، کتابا و کلا چیزهایی که بکرن و کسی تا حالا سراغشون نرفته خیلی خوشم میاد. دلم میخواد کاشف باشم نه مفت خور!
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۱ساعت 23:53  توسط زهره  |