آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
یکی از آرزوهام اینه که یه روزی بیاد که تولدم باشه اما امتحان نداشته باشم. از وقتی که یادم میاد دلم میخواسته روز تولدم یکم به روزایی که گذروندم فکر کنم و ... اما همیشه وقت نداشتم. آرزوهای ریز ریز زیاد دارم اما عجیبه که هیچ آرزوی بزرگی ندارم. بیشتر دلم میخواد هدفمند باشم تا آرزومند. اینا مهم نیستن، مهم اینه که وقتی نشستم فکر کردم دیدم توی همه 21 سالی که ازم گذشته چقد فرار کردم! همیشه از فکرهایی که همه قبولش داشتن ترسیدم. از آدمایی که همه دوسش داشتن پرهیز کردم. از راهی که همه رفتن دوری کردم. نه اینکه کلیت زندگیم فرار از اعتقاد جمع باشه، نه! این مسئله اصلا و ابدا مطلق نیست. اما به قول بزرگی "جایی که همه مث هم فکر میکنند درواقع هیچ کس فکر نمیکنه". تا به امروز هم کم پیش اومده که حسم خطا کرده باشه. اما بر عکس؛ از فکرا، کارا، آدما، کتابا و کلا چیزهایی که بکرن و کسی تا حالا سراغشون نرفته خیلی خوشم میاد. دلم میخواد کاشف باشم نه مفت خور!
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۱ساعت 23:53  توسط زهره  |