آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
حافظ فرمودند: یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور!


رمز مطلبم: nasr


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱ساعت 23:36  توسط زهره  | 

چقدر برهه های مختلف زندگیم با هم متفاوتند. چند روز بود که از صبح تا شب دانشگاه بودم و درست مث جسد میرسیدم خوابگاه و به تختم پناه می بردم. الان باورم نمیشه که اومدم خونه. چقدر کنار خانواده بودن خوبه. اصلا انگار نه انگار که از صبح کلاس داشتم و بعدشم چند ساعت تو راه بودم. امروز توی اتوبوس چند نفر با هم حرف میزدن و توی حرفاشون از مرگ و زندگی می گفتن و... توی برهه های مختلف زندگیم معنا و مفهوم مرگ و زندگی برام خیلی تغییر کرده. اوایل برام مث یه اتفاق بود که برای همه میفته. بعدها شد مث طوفانی که یهو میزنه به زندگی و همه چیزو نابود میکنه. الان برام خنده داره که بخوام فکر کنم مرگ، مقابل زندگی قرار گرفته! چقدر  بچه بودم! دلم برای خودم میسوزه. خیلی دیر از بچگیم جدا شدم... گرچه هنوزم بچه ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۱ساعت 23:2  توسط زهره  | 

در راستای اون پستم که گفتم دوستم بهم گفته مغرور بنظر میرسیدم؛ خیلی دوست دارم از جنبه های مختلف نظر آدمهای مختلف رو راجع به خودم بدونم و اصلا هم از انتقاد ناراحت نمیشم. خیلی هم انتقاد رو دوست دارم. اما از یه جایی به بعد توی زندگیم فهمیدم که هر کسی رو نباید صاحب نظر بدونم. آخه همه آدمها که خیرخواه من نیستن و از روی دلسوزی نمیان درموردم فکر کنن! اما بر عکس! بدشون نمیاد که کسی رو بیخودی یا شایدم باخودی زیر سوال ببرن و ... شایدم از بدشانسیم بوده که با دسته دومی ها بیشتر از دسته اولی ها برخورد داشتم. اما شخصیتیم انتقاد بدون دلیل رو نمی پذیره. اما انتقاد با دلیل رو با جون و دل می پذیره.

یکی از هم اتاقیام بهم گفت شاید چون هیچ وقت از عقایدم کوتاه نمیام و ازشون دفاع میکنم مغرور بنظر میرسم! بنظرم اگه آدمی از عقایدش بدون اینکه غلط بودن عقایدش بهش ثابت شده باشه کوتاه بیاد سست عنصر و ضعیف النفس محسوب میشه و فکر نکنم سست عنصر نبودن=مغرور بودن! یکی دیگه گفت شاید چون خیلی مطالعه داری فکر میکنن مغروری! حالا اینکه کی و از کجا فهمیده من چقدر مطالعه دارم بماند، اما آخه منطقیه بخاطر اینکه مغرور بنظر نرسم مطالعه نکنم! یکی دیگه گفت شاید چون همیشه نظراتت رو ابراز میکنی اینطوری فکر میکنن! اما هیچ کدوم اینا نشونه غرور نیست بخدا... :(

برای جمع آوری دیتا رفته بودیم داروخانه. باید ساعت ورود و مدت زمانی که طول میکشید تا هر نفر کارش انجام بشه رو یادداشت می کردیم. انقدر با دقت همه رو زیر نظر گرفته بودیم که یه آقایی ترسیده بود و از دکتر داروخانه پرسیده بود اینا کین؟ هرکسی که میومد داخل سریع به دوستم اشاره میکردم که حواسش باشه و کسی جا نیفته، بعضیا خیلی چپ چپ نگاه می کردن و منم سریع توجیهشون میکردم که یه وقت کتک نخوریم از کسی! امروز که بخیر گذشت. اما بازم باید بریم. شاید اینبار بریم بانک. خدا بخیر بگذرونه!

دمای هوا منفی 3 درجه است. بیچاره حیوونا! دلم میخواد در تراس آشپزخونه رو باز بذارم و به همشون علامت بدم بیان تا صبح تو آشپزخونه گرم بشن...

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۱ساعت 0:0  توسط زهره  | 

خیلی از مسائل اساسی هستند که نسبی بودن و حد وسط بودن درموردشون بی معناست. مصداق یا رومی روم، یا زنگی زنگ! مثلا بنظرم مسخره است که یکی به بخشی از دینش معتقد باشه و به بخشیش نه! این یه مورد رو خیلی می بینم اما نمی فهمم جدا فکر نمیکنن چقدر کارشون دور از عقله!؟ خیلی اوقات که توی خوابگاه در مورد چنین مسائلی بحث میشه اصلا ترجیح میدم نظرم رو نگم چون در 99% موارد نظرم با نظرات همه خیلی فرق میکنه. اما گاهی هم که ابراز وجود میکنم انگار که اولین باره با چنین دیدی مواجه میشن و میرن تو فکر. اما متاسفانه به نتیجه خاصی نمیرسن :|

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۱ساعت 11:33  توسط زهره  | 

پشت شیشه برف میبارد...

رفتم توی تراس برای گنجشکها غذا بریزم فکر کردم چشمام داره تار میبینه! بعد دقت کردم دیدم هوا مه شده عجیب! معلوم نیست زمین رفته به آسمون یا آسمون اومده زمین! حدودا 2-3  کیلومتر امروز زیر برف پیاده روی داشتم. البته توفیق اجباری بود وگرنه ایام امتحانات این کارا حرامه!

داشتم کامنتهای قدیمی وبلاگم رو میخوندم. چقدر خنگم! از یه جایی به بعد یادم رفته به بعضی از وبلاگها سر بزنم! در کل اهل کامنت بازی نیستم. به دل نگیرید ازم.

این هفته قراره توی شب شعرمون یه سفره شب یلدا هم پهن کنیم. احتمالا هم خیلی شلوغ بشه. رفتیم امروز چند تا متن ادبی که راجع به شب یلدا نوشته بودیم رو ضبط کردیم. بد نشد اما قشنگ هم نشد. دلم نیومد بزنم تو ذوقشون. حالا فردا باید بریم خرید انار و سفره و شمع و... به داداشیم قول دادم براش لواشک محلی بخرم. کاش پیدا کنم خوشحال بشه. خیلی دلم براش تنگ شده. جمعه زنگ زده بود بهم می گفت پاشو بیا! دلم می خواست همون لحظه خدا جون یه جفت بال بهم میداد...


تو از قبله من گرفتی خدا رو...

+ نوشته شده در  شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۱ساعت 22:43  توسط زهره  | 

می گویند:

کلنگ

واژه شاعرانه ای نیست

اما

تو

آن سوی دیواری!


-محسن حسن زاده-

+ نوشته شده در  شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۱ساعت 19:9  توسط زهره 

دوستی داشتم که دایی اش شهید شده بود. خیلی وقت پیش خواب دیدم که یه عکس بالای یه مزاره که توی خواب فکر میکردم عکس دوستمه که گذاشتن بالای مزار دایی اش. بعد یه دفعه یه دست، که فکر میکردم دست داییشه، عکسش رو روی سنگ مزارش برعکس کرد. انگار ازش ناراحت بود. اما من هیچ وقت این خوابم رو براش تعریف نکردم. یعنی نشد که تعریف کنم. الان خیلی عذاب وجدان دارم...

+ نوشته شده در  جمعه ۲۴ آذر ۱۳۹۱ساعت 23:41  توسط زهره  | 

دیگر نمی گویم گشتم نبود، نگرد نیست!

بگذار صادقانه بگویم

گشتیم اتفاقا بود، فقط مال ما نبود

شما بگردید لابد مال شماست!


-حسین پناهی-

+ نوشته شده در  جمعه ۲۴ آذر ۱۳۹۱ساعت 22:20  توسط زهره  | 

از آدمهایی که نمیتونن خودشون رو با قالبهای تعریف شده وفق بدن خوشم نمیاد. بهانه شون هم آزادی و بی قید بودنه. بنظرم اگر کسی خودش رو شاعر میدونه باید در قالبهای تعریف شده شعر بگه و اگر میخواد سنت شکنی کنه و آزاد باشه، باید یه اسم تازه برای خودش و اثرش پیدا کنه. یا اگه کسی خودشو شهروند این جامعه میدونه باید به قوانین احترام بگذاره. همون قانونی که میگه باید پشت چراغ قرمز بایستی وگرنه بی فرهنگی، خیلی حرفهای دیگه هم زده. و خیلی مثالهای دیگه...

هر وقت کسی که مدت طولانی منو میشناسه درباره نگاه اولش به من نظر میده، میگه که منو یه آدم مغرور میدیده و الان نظرش عوض شده. نمیدونم چی میشه که اینطوری برداشت میکنن اما خودم که فکر میکنم اصلا مغرور بودن رو بلد نیستم و گاهی هم خوبه که یکم غرور به خرج بدم! هردوش ضعف محسوب میشه...

تو برنامه امشبم درس و مشق نیس. میخوام یکم بازی کنم ببینم حریف چند تا غول میشم!


نیمه خالی لیوان مرا پر نکنید/ دل من عاشق اینگونه گرفتاری هاست!

+ نوشته شده در  جمعه ۲۴ آذر ۱۳۹۱ساعت 19:59  توسط زهره  | 

روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست

در غنچه ای هنوز و صدت عندلیب هست

-حافظ-

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۱ساعت 16:40  توسط زهره 

یه وقتا از اینکه کم مطالعه دارم و خیلی کم متمرکزم و برای فکر کردن و نوشتن و ... وقت صرف نمی کنم خودمو سرزنش میکنم. بعد انگار اونی یکی بُعدم میاد مقابل این یکی بعدم می ایسته و میگه که چی بشه؟! فکر کردی همه اینطورین یا اونایی که این کارا رو نکردن مردن؟ دوباره این یکی بعدم نگاه عاقل اندر سفیه بهش میکنه و آرامش قبل از طوفان برقرار میشه. بالاخره نفر سومی هم پیدا میشه که بینشون داوری کنه... دلم میخواد یه روز انقدر وقت داشته باشم که تمام طول روزم رو برای eye contact داشتن توی جاهای مختلف از دانشگاه تا چهارراه ها و کوچه ها و مسجد و کتابخونه و مرکز خریدها و... بگذرونم. اینم یه جور فکر کردن و شناخت پیدا کردنه. الان خیلی درگیری های فکری کوچولو کوچولو دارم. کلافه کننده است!

باید یه شعر بگم که به شب چله ربط داشته باشه! حسش نیست :( تازه باید یه نمایشنامه هم به صورت گروهی بنویسیم و مث نمایشهای رادویی ضبطش کنیم. بعدش باید بریم خرید کنیم که سفره شب چله بچینیم. بعد باید درس بخونم دو تا امتحان دارم! تازه پنجشنبه و جمعه از صبح تا عصر کلاس جبرانی دارم! تازه جفت پروژه هامو انجام ندادم. سرما خوردم و مدام بیحال و خواب آلودم. قطعه کارم به مراحل حساس و پرداخت کاری رسیده درحالیکه اصلا تمرکز ندارم. به قول شاعر همه چی آرومه...

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۱ساعت 23:2  توسط زهره  | 

کاش میشد وقتی میام توی دنیای مجازی، واقعا مجازی میشدم. ناملموس، محو و بی صدا!

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۱ساعت 20:54  توسط زهره  | 

وقتی با کسی همصحبت میشم که توی هر جمله اش ده بار از ضمیر "من" استفاده میکنه و حتی روی "من"هاش تاکید هم میکنه، احساس میکنم الان خدا جون داره امتحانم میکنه که آیا میتونم تحمل کنم یا نه! خیلی زجرآوره!

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۱ساعت 22:13  توسط زهره  | 

چقدر واژه کم داریم. دلم میخواد یه واژه شبیه "دنیا" داشتیم که کلی تر می بود. مثلا وقتی میخوایم از مجموعه دنیاها حرف بزنیم چاره ای نداریم جز اینکه بگیم "دنیاها"! دنیاهای موازی که کاری به هم ندارن و توی هرکدومشون زندگی هایی جریان داره! ما آدمها هم مث همین دنیاهای موازیم که وقتی بهم برخورد میکنیم جهت حرکت دنیامون توی فضا تغییر میکنه و با هم انرژی تبادل میکنیم. گاهی هم دنیاهامون متلاشی میشن و دوباره متولد میشن. قشنگه...

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۱ساعت 22:53  توسط زهره  | 

آدمهای باهوشی که نمیتونن از هوششون به صورت کاربردی توی زندگیشون بهره ببرن، توانایی برقراری ارتباط بین توانایی ها با افکار و نیازها و اهداف و خواسته هاشون رو ندارن. بنظرم توی زندگیشون هم خیلی موفق نباشن!

ما عیب کس به مستی و رندی نمی کنیم/ زلف بتان خوش است و می غمگسار هم بلی!

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۱ساعت 21:5  توسط زهره  | 

توی خوابگاهمون که دقیقا وسط صحرایی ناشناخته قد علم کرده، انواع و اقسام حشرات رویت میشن. در طول روز میشه از دستشون خلاص شد اما شبا نه! به ذهنم رسید شبا یه گوشه اتاق شمع روشن کنیم تا صبح خودکشی دست جمعی راه بندازن! اوایل از پروانه هم میترسیدیم. دیگه الان با گرگ و شغال و مار و عقرب و سوسک و جوجه تیغی و سگ و مورچه و حشره ای که خودمون اسمشو گذاشتیم "پشی" و... دوستیم. اصلا شبا قبل از خواب حضور-غیاب میکنیم. نباشن نگرانشون میشیم!

فردا باید به عنوان فعال فرهنگی (!) برم امور فرهنگی دانشگاه، قرعه کشی کنم چند نفر برن مشهد. خوش به حالشون...

یکی از دوستام که پارسال باهاش هم اتاقی بودم، امسال دیگه توی خوابگاهمون نیست اما همیشه به صورت مخفیانه و قاچاقی میاد پیش ما! اگه مسئولای خوابگاه بفهمن جامون وسط بیابونه! اوایل بهش میگفتیم "چتر" الان یه واژه بهتر جایگزینش کردیم میگیم "دلنگون" (به زبان اراکی یعنی آویزون!)



چنین که عطر تنت ره به هر نسیم گرفته است/ تو با منی و نیازی به بوی پیرهنت نیست!

+ نوشته شده در  شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۱ساعت 21:33  توسط زهره  | 

چند روزه که اول صبح تمام کارهایی که باید تا آخر روز انجام بدم رو یادداشت میکنم و دونه دونه خطش میزنم. جالبه که به همشون میرسم اما اصلا وقت اضافه نمیارم! انگار که ساعت ناخودآگاهم زمانم رو فقط به همون کارها اختصاص میده! حالا فردا میخوام یک عالمه کار خارج از برنامه به لیستم اضافه کنم ببینم چی میشه.

چقدر بعضی حسهای متضاد مرز باریکی دارند. به لحظه ای آدم از یکی به اون یکی میره! 




+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۱ساعت 19:23  توسط زهره  | 

این هفته دو تا از کلاسام تموم میشن. چقدر زود میگذره...

دیشب همون دختره که شبیه پسراست مثلا منو در جریان یه راز دانشجویی گذاشت. گفت که توی دانشگاه هم یه کلاس بحث آزاد انگلیسی و هم یه کلاس بحث آزاد فارسی هست که هر دو زیرزمینی و یواشکی تشکیل میشن و در ظاهر جلسات نشریه هستن! گفت برم خیلی جالبن! دوست دارم برم اما از عواقبش می ترسم! دانشگاه ما دست به تعلیقش حرف نداره! خودش دو ترم تعلیق شده، نترس شده! فکر میکردم از من خوشش نمیاد، اما انگار اشتباه فکر میکردم!

احساس میکنم زندگیم روی یه نقطه متوقف شده. انگار که در مسیر یه طوفان ایستادم و تنها کاری که ازم برمیاد اینه که قدمی به عقب برندارم. این تنها کاریه که هر روز انجام میدم...


سر خود را مزن اینگونه به سنگ/ دل دیوانه تنها، دل تنگ

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۱ساعت 23:8  توسط زهره  | 

تازگیا یه دستبند خریده بودم، خیلی دوسش داشتم! یکی از دوستای دوره دبیرستانم ازش خوشش اومد و به شوخی گفت که بدش به من یادگاری. اولش حرفشو جدی نگرفتم، بعد از فکرم گذشت که چقدر تاسف انگیزه که به یه دستبند دل خوشم و حاضر نیستم ازش دل بکنم! اینطور مواقع به دو شخصیت مقابل هم تقسیم میشم. یکی اون یکی رو سرزنش میکرد و می گفت که باید بدون فکر می بخشیدی! دیگه ارزش نداره! اون یکی گریه اش گرفته بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۱ساعت 22:45  توسط زهره  | 

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی می کند

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین

هوایی می کند...


-قیصر امین پور-

+ نوشته شده در  شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱ساعت 21:6  توسط زهره 

به صورت کاملا اتفاقی وبلاگ دوستمو پیدا کردم! جالبه همینکه نوشته هاشو خوندم از لحنش شناختمش! اما براش نظر نذاشتم. خیلی کنجکاوم بدونم اونم میتونه از روی نوشته هام منو بشناسه؟ اسم وبلاگشم خودم براش انتخاب کردم! هنوزم همونه... چقدر من اسم انتخاب میکنم! اسم نشریه، اسم وبلاگ، اسم شب شعر...

+ نوشته شده در  جمعه ۱۰ آذر ۱۳۹۱ساعت 21:55  توسط زهره  | 

یکی از دخترهایی که هم دانشگاهی و هم خوابگاهیم هست، خیلی دختر عجیبیه. شبیه پسراست، صداش، لباس پوشیدنش، راه رفتنش، نترس بودنش، نگاهش... اصلا انگار یه پسر مقنعه سر کرده! تا چند وقت پیش جز توی دانشگاه و توی راه پله های خوابگاه، جای دیگه ای باهاش برخورد نداشتم تا اینکه اومده بود جلوی در اتاقمون با هم اتاقیم کار داشت. جدا داشتم از ترس می مردم. دقیقا احساس میکردم الان یه پسر داره نگاهم میکنه. چند لحظه ای که اومد و رفت، برام چند سال طول کشید. دیشب داشتم خوابشو میدیدم و توی خواب همون حسها رو داشتم! صبح همه محتویات کیف پولمو خالی کردم توی صندوق صدقات!


اگه کسی برای آدم مهم باشه، انقدر ازش نشونه حفظ میکنه که اگه گمش کرد ردشو بگیره و پیداش کنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۹۱ساعت 23:55  توسط زهره  | 

هیچ وقت دلم نمیاد خاطرات بد گذشته ام رو فراموش کنم و هرزگاهی با جزئیات مرور میکنم که یادم نره! نمیدونم چرا اینطوریم اما اصلا دلم نمیاد که با تمام تلخیشون دورشون بریزم. انگار بهشون عادت کردم. نباشن سبک میشم باد میبرتم!

کتاب "مردی در تبعید ابدی" بعد از مدتها تونست منو چند ساعت یه جا بنشونه! به قول استادمون، انقدر توی این قرن اطلاعات هست که گاهی آدم از بهترین ها بی خبره! یا دیر خبردار میشه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۹۱ساعت 0:41  توسط زهره  | 

من هم مثلِ شما
نازکتر از گُل وُ
ناگفته‌تر از سکوت،
بسيار شکسته‌ام.


(آدم وقتی خيلی تنهاست
اول آرام‌آرام با خودش حرف می‌زند،
بعد ... بی که همسايه‌ای بفهمد
شروع می‌کند به خواندنِ يک آوازِ خيلی دور،
خودش می‌داند اين حرف‌های نزديک به دُرُشتیِ دريا
ممکن است برای فانوسِ شکسته‌ی ساحلی
مشکل و معنای پوشيده‌ای پيش بياورد،
اما باز می‌خواند، می‌خواند، بلند هم می‌خواند.)


و من چقدر بی‌چراغ
از همين کوچه‌های خاموشِ‌ ناآشنا گذشتم وُ
يک شيرِ پاک خورده نبود
که مرا به اسمِ‌ کوچکِ خودم از خوابِ گريه بخواند
بگويد هی گهواره به دوشِ بی‌منزل
تو هم انگار يک اتفاقی برايت افتاده است
که اين همه از خواندنِ دوباره‌ی دريا ... خسته نمی‌شوی!


خدايا پروانه‌ی بی‌پناهِ اين پسينِ بی‌شقايق را
شبی، فقط يک شبِ امشب آيا
خيالِ بی‌اعتمادِ بوته‌ی خاری کجاست؟
پس چرا اين همه پنجره از بيمِ باد
باز است وُ
هوای هيچ پرده‌ی تاريکی ... تکان نمی‌خورد!؟


من می‌ترسم!
تمامِ ترسِ من از دانستنِ قيمتِ حقيقتی‌ست
که به اين هم شکستنِ گل وُ
در بستنِ سکوتِ بی‌ساحل و ستاره نمی‌ارزد!


من می‌بينم
اين ابرِ عزايی که آسمان
تَنگِ به اين غروبیِ دريا ... تن کرده است،
چه‌ها که در پَرده‌ی ناتمامِ اين ترانه خواهد خواند!


يادتان باشد
پلک و پيراهن ديدگان شما را نيز
به قامتِ دريا ندوخته‌اند،
منِ تشنه هم ديگر
از هيچ کسی حتی
انتظارِ باران که هيچ،
توقعِ يک پياله‌ی شکسته نيز
از خواب دريا نخواهم داشت!


-سید علی صالحی-

+ نوشته شده در  سه شنبه ۷ آذر ۱۳۹۱ساعت 18:46  توسط زهره  | 

وقتی آدم به چیزی که می خواهد نمی رسد، زیاد دور نمی رود. همان حوالی پرسه می زند و به آشناترین چیز نزدیک به او و شبیه او، چنگ می زند...

-فریبا وفی-

+ نوشته شده در  سه شنبه ۷ آذر ۱۳۹۱ساعت 15:1  توسط زهره  | 

گاهی که کسی منظورمو نمیفهمه، یا از رفتارام غیر از منظور واقعیم برداشت میکنه، حس میکنم دارم با یکسری آدمای مرده زندگی میکنم. یا حداقل خودشون رو از مسیر جریان زندگی کشیدن کنار. بنظرم ماهی وبلاگم از اونا زنده تره.
+ نوشته شده در  دوشنبه ۶ آذر ۱۳۹۱ساعت 1:12  توسط زهره  | 

خیلی دلم میخواد بیخیال درس و کتاب بشم و فردا که خونه خالی از سکنه میشه و همه میرن دنبال درس و کارشون، برم یه کتاب فروشی و یک عالمه کتاب ببینم!

توی کتابای فارسی جدید، قسمتی رو برای تمرین نویسندگی درنظر گرفتن. خواهرکم همیشه این بخش کتابش رو با گریه سهم من میکرد. بار آخر هیچ جوری کوتاه نیومدم و سرانجام تسلیم شد و خودش نوشت. سر کلاس همه 19 شده بودند و فقط خواهرک افتخار آفرینم 20 شده بود. حالا اعتماد به نفسش بالا رفته میخواد نویسنده بشه کتاب چاپ کنه!

+ نوشته شده در  یکشنبه ۵ آذر ۱۳۹۱ساعت 19:41  توسط زهره  | 

قوانین علم را بر هم زده ای

نبودنت وزن دارد

تهی،

اما سنگین!


-از ؟-

+ نوشته شده در  شنبه ۴ آذر ۱۳۹۱ساعت 23:48  توسط زهره 

نمیدونم چرا تازگیا هر وقت کسی باهام خداحافظی میکنه یاد برنامه سنجد و خاله میفتم، اون لحظه که سنجد میگفت "برمیگردم" و دهن گشادش رو باز میکرد و می رفت و دو دقیقه بعد بر میگشت و می گفت "دیدید برگشتم"! خنده ام میگیره!

تجربه نشون داده که این مرغ عشقهایی که تازه دارن با هم جفت میشن و مدعی هستن که گذشته هاشون برای هم بی اهمیته، یه گلی تو گذشته کاشتن! اینه که دو تایی با هم طی یک معامله منصفانه چشمشون رو روی یک واقعیت میبندن و برای رو نشدن گلکاریهاشون با یه علامت سوال تا آخر عمر با خوبی و خوشی با هم زندگی میکنن!

خیلی خوشم میاد وقتی دستم یخ میکنه بذارمشون روی چشمام! خیلی مزه میده!


امتحان کردم ببینم سنگ می فهمد تو را/ از تو گفتم با دلم، کوتاه آمد گریه کرد...

-کاظم بهمنی-

+ نوشته شده در  جمعه ۳ آذر ۱۳۹۱ساعت 23:43  توسط زهره  | 

امشب توی مسجد ارگ، سخنران داشت راجع به سیر و سلوک صحبت میکرد! خیلی عحیبه برام که چرا انقدر همه به عرفان و سیر و سلوک رو آوردن؟! بنظرم میاد حدیثی خوندم با این مضمون که "هر وقت مردم زیادی درگیر مستحبات شدن به معنی غافل شدن از واجباته". مصداق این موضوع رو زیاد میبینم. خیلی از دوستام عادت هر شبشون اینه که قبل از خواب زیارت عاشورا بخونن اما حتی در سال یک جزء هم قرآن نمیخونن! یا نماز صبحا بیدار نمیشن اما نماز امام زمان میخونن! در نوع خودشون خاصن.


یه وقتا دلم میخواد مث بادبادک سبک می بودم و ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۱ساعت 23:57  توسط زهره  |