آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
خیلی احساس بدیه که می فهمم استادم نمیفهمه! استاد پروژه ام درحالی از پروژه ام بخاطر نداشتن برنامه نویسی ایراد میگیره که حتی یک بار هم نرم افزاری که باهاش کار میکنم رو ندیده! هرچی بهش میگم اصلا برنامه نویسی لازم نداره میگه یه جوری تو پروژه ات برنامه نویسی بگنجون! اگر اسلام دست و پای ما رو نبسته بود حتما خفه اش میکردم!

جدا این حرفایی که درمورد تفاوتهای عشق و دوست داشتن میگن راسته؟

قدیما عاشقا به دست و پای معشوقشون می افتادن و از گل نازکتر بهشون نمی گفتن، این روزا با وقاحت میگن این آخرین باره من ازت میخوام عاقل شی دیوونه! بچه پرروو!

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۲ساعت 22:1  توسط زهره  | 

تو قسمت زمین غزل خیز جنگلی

تو سهم دختران شمالی... شمال من!

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۲ساعت 19:47  توسط زهره 

آرامش آدمها همیشه هم برام آرامش بخش نیست. برعکس گاهی  نگرانم میکنه که چرا من چنین آرامشی ندارم؟ گرچه از درستی مسیرم مطمئنم اما از کیفیتیش مطمئن نیستم.

هر وقت کسی از دنیا میره، بُعد منطقیم میگه مرگ صرفا یه مرحله از زندگیه و اصلا هم ناراحت کننده نیست. مث از پله بالا رفتنه. اما بُعد احساسیم گوشاشو میگیره و گریه میکنه...

الخبیثات للخبیثین و الخبیثون للخبیثات و الطیّبات للطبّین و الطیّبون للطیّبات... یعنی من جزء خبیثاتم یا طیّبات؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:6  توسط زهره  | 

امروز به همه کتابای خاک خورده، دفترچه یادداشتهای رنگی و خط خطی های بی سرو ته قدیمیم خندیدم. از اینکه همه کتابای نویسنده هایی که مثلا مورد علاقه ام بودن رو داشتم خنده ام گرفته بود. از نوشته ها و دغدغه هام، از مشکلاتی که با دوستام داشتم، رفتارهایی که ازشون رنجیده بود... خیلی وقتا گذشته برام مضحک میشه. انگار منحنی تغییراتم یه جایی شیب بی نهایت داشته اما نمیدونم امروز در چه وضعیتیم. هنوز هم با همون شدت دارم تغییر میکنم یا به نقطه قابل اطمینانی از پایداری رسیدم؟ میترسم تصمیم منطقی امروزم، فردا برام خنده دار بشه.

ای خوشا دلهای دور از دسترس

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:59  توسط زهره  | 

گاهی پیش میاد همه رفتارهای منطقیم، بنظرم بیخود و بی منطق میشن! انقدر که شک میکنم تا قبل از این اصلا عقل داشتم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۲ساعت 0:24  توسط زهره  |