دوست صمیمی ِ خیلی فهمیده ی ِ باشعور داشتن از اون نعمتهاییه که نصیب هر
کسی نمیشه! خیلی هم لازم نیست کار شاقّی انجام بده. همینکه جای همه علامت
سوالای مسخره دیگران، یه لبخند مهربون داشته باشه کافیه...
+
نوشته شده در سه شنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۲ساعت 22:40 توسط زهره
|
عشق را ای کاش زبان سخن بود!
+
نوشته شده در یکشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۲ساعت 23:9 توسط زهره
عشق یعنی حا و سین و یا و نون...
+
نوشته شده در سه شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۲ساعت 23:22 توسط زهره
|
زیباترین جمله پاییزی:
مگر میشود زندگی مرا بهم ریخته آفریده باشد، خدای دانه های انار؟
+
نوشته شده در چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۲ساعت 16:37 توسط زهره
|
بچه بودم هر شعر عاشقانه قشنگی که میخوندم، فکر میکردم لابد شاعرش باید هم
سن و سال خودم باشه یا فوقش چند سال بزرگتر! توی دلم آرزو میکردم که کاش
شوهر منم چنین شعرهایی برام بگه! وقتی میفهمیدم فلان شاعر 50-60 ساله است و
گاهی حتی میفهمیدم که ساکن اون دنیاست، حسابی میخورد تو ذوقم! :|
+
نوشته شده در جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۲ساعت 18:48 توسط زهره
|
به هوا پری مگسی باشی، بر آب روی خسی باشی، بیجا گفته که دل به دست آر تا کسی باشی... حکماً باید دل از دست داد. نه که به دست آورد.
-من ِ او، رضا امیرخانی-
+
نوشته شده در چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۲ساعت 22:26 توسط زهره
|
دل من یکی هنوز زبون باز نکرده! تخم کبوتر باید بدم بهش!
+
نوشته شده در سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۲ساعت 1:52 توسط زهره
|
کتاب خوندنم سه مرحله داره: شیدایی، گیرایی، فنا!
چه درسی چه غیر درسی!
+
نوشته شده در پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۲ساعت 1:28 توسط زهره
|
خودم رو در برخورد با آدمهایی که اصلا شبیهم نبودند شناختم!
بقیه (با نگاهی کاملا بی رحمانه) شبیه بزی بودن که سرشونو بیخودی به نشونه تایید تکون میدادن!
+
نوشته شده در یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۲ساعت 15:10 توسط زهره
|
دو نوع لکه داریم: تمیزی و سفیدی غالبه اما یه گوشه یه لکه چرک وجود داره.
گاهی هم کثیفی و سیاهی غالبه و یه لکه تمیز و روشن ناهمخونی ایجاد کرده.
بنظرم این روزا معنای لکه همین نوع دومه!
+
نوشته شده در شنبه ۱ تیر ۱۳۹۲ساعت 0:4 توسط زهره
|
منحنی همه سختیها درجه دومه. اوجش به امید سراشیبی بعدش شیرینه!
+
نوشته شده در یکشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۲ساعت 22:34 توسط زهره
|
خابَ الوافِدُونَ عَلى غَيْرِكَ
وَ خَسِرَ المُتَعَرِّضُونَ اِلاّ لَكَ
و َضاعَ المُلِمُّونَ اِلاّ بِكَ...
+
نوشته شده در یکشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 21:30 توسط زهره
|
حقیقت، به هر حال، چیزی جز حقیقت نیست. بشر، یا کوچک است و کوچکی پذیرفته و از وصول به ادراک حقیقت چشم پوشیده، یا بزرگ است آنقدر که بتواند حقیقت را -بی واسطه غیر- ادراک کند، و یا کوچک است و می کوشد به جهت ادارک حقیقت بزرگ شود. حال ِ اول، حال جاهلان نامتمایل به رهایی از جهل است؛ حال دوم، حال اولیاء است؛ و حال سوم، حال بندگان راه حق است.
-مردی در تبعید ابدی، نادر ابراهیمی-
+
نوشته شده در جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 23:6 توسط زهره
|
دوست دارم سطح پیاده رو زندگیم سنگی باشه که وقتی روش راه میرم صدای غلتیدن سنگهای زیر پام رو بشنوم. این صدا رو خیلی دوس دارم. ممکنه بارون هم که میزنه همه سطحش گل بشه! یادم نمیاد کسی رو مجبور کرده باشم از مسیری بره که من می پسندم. هر کی ناراحته خب مسیرش رو تغییر بده! بعضیا باید از مالرو برن!
+
نوشته شده در شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۲ساعت 16:1 توسط زهره
|
همه آنها که مرا می شناسند
می دانند چه آدم حسودی هستم!
همه آنها که تو را می شناسند،
.
.
.
لعنت به همه آنها که تو را می شناسند!
-نزار قبانی-
+
نوشته شده در پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۲ساعت 21:21 توسط زهره
|
یه وقتایی هست که خودمم نمیدونم چمه، اما یکی هست که درکم میکنه!
نحن اقرب الیه من حبل الورید...
+
نوشته شده در پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۲ساعت 20:47 توسط زهره
|
اول... یک جمله بگویم!
راستش
گاهی از شدت علاقه به زندگی
حتی سنگها را هم میبوسم،
کلمهها را
کتابها را
آدمها را!
دارم دیوانه میشوم از حلول،
از میل حلول در هرچه هست
در هرچه نیست
در هرچه که هرچه
چه...
و هی فکر میکنم،
مخصوصا به تو فکر میکنم،
آنفدر فکر میکنم
که یادم میرود به چه فکر میکنم.
به تو فکر میکنم
مثل مومنی که به ایمان باد و به تکلیف بید،
به تو فکر میکنم
مثل مسافر به راه
مثل علف به ابر
مثل شکوفه به صبح وُ
مثل واژه به شعر.
به تو فکر میکنم
مثل خسته به خواب و نرگس به اردیبهشت،
به تو فکر میکنم
مثل کوچه به روز
مثل نوشتن به نی
مثل خدا به کافر خویش و
مثل زندان به زندگی.
به تو فکر میکنم
مثل برهنگی به لمس وُ تن به شست و شو.
به تو فکر میکنم
مثل کلید به قفل
مثل قصه به کودک
مثل پری به چشمه وُ پسین به پروانه.
به تو فکر میکنم
مثل آسمان به ستاره وُ ستاره به شب.
به تو فکر میکنم
مثل اَبونواس به می
مثل نقطه به خط
مثل حروف الفباء به عین
مثل حروف الفباء به شین
مثل حروف الفباء به قاف.
همین!
هرچه گفتم
انگار انتظارِ آسان رسیدن به همین سه حرف آخر بود.
حالا باید بخوابم
فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد
مثل دریا به ادامهی خویش...
-سید علی صالحی-
+
نوشته شده در یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۲ساعت 1:30 توسط زهره
|
من از عطر آهسته هوا می فهمم
تو باید تازگی ها
از اینجا گذشته باشی
گفتگوی مخفی ماه و
پرده پوشی آب هم
همین را می گویند.
دیگر نیازی به دعای دریا نیست
گلدانها را آب داده ام
ظرفها را شسته ام
خانه را رفت و رو کرده ام
دنیا خیلی خوب است،
بیا!
علامت خانه بودن من
همین پنجره رو به جنوب آفتاب است،
تا تو نیایی،
پرده را نخواهم کشید!
-سید علی صالحی-
+
نوشته شده در شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۲ساعت 14:44 توسط زهره
|
خدا بزرگ، خدا مهربان، خدا خوب است
تو خوب هستی و من خوبم و هوا خوب است...
همیشه احساس میکنم کلمه های "خوب" و "مهربان" دارن بهم لبخند میزنن.
+
نوشته شده در پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳۹۲ساعت 1:49 توسط زهره
|
یه وقتا توی علم استاتیک و یا حتی فیزیک، همه محاسبات نشون میدن که فلان جسم قابلیت تحمل فلان نیروها رو داره و هیچ وقت فرو نمیریزه. اما یه روز بیخبر میبینی که همون نیروها شکستنش. آخه یه مفهوم تجربی به نام "خستگی" رو نمیشه توی محاسبات وارد کرد.
+
نوشته شده در پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ساعت 10:58 توسط زهره
|
فحبک راحتی فی کل حین
و ذکرک مونسی فی کل حال
+
نوشته شده در یکشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۱ساعت 21:20 توسط زهره
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام آزادم
+
نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۱ساعت 22:22 توسط زهره
حرف زدن موقعی که هیچ کس بلد نیست حرف بزنه هنره، همینطور سکوت کردن وقتی کسی بلد نیست سکوت کنه...
+
نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۱ساعت 22:48 توسط زهره
|
انقدر خوشم میاد وقتی گره ذهنی پیدا میکنم یکی بهم میگه "همه شو بریز دور".
+
نوشته شده در سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۱ساعت 23:41 توسط زهره
|
مرا با برکه ام بگذار، دریا ارمغان تو/ بگو: جوی حقیری آرزوی رود با خود داشت
-محمدعلی بهمنی-
+
نوشته شده در سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۱ساعت 22:42 توسط زهره
|
یکی از آرزوهام اینه که یه روزی بیاد که تولدم باشه اما امتحان نداشته باشم. از وقتی که یادم میاد دلم میخواسته روز تولدم یکم به روزایی که گذروندم فکر کنم و ... اما همیشه وقت نداشتم. آرزوهای ریز ریز زیاد دارم اما عجیبه که هیچ آرزوی بزرگی ندارم. بیشتر دلم میخواد هدفمند باشم تا آرزومند. اینا مهم نیستن، مهم اینه که وقتی نشستم فکر کردم دیدم توی همه 21 سالی که ازم گذشته چقد فرار کردم! همیشه از فکرهایی که همه قبولش داشتن ترسیدم. از آدمایی که همه دوسش داشتن پرهیز کردم. از راهی که همه رفتن دوری کردم. نه اینکه کلیت زندگیم فرار از اعتقاد جمع باشه، نه! این مسئله اصلا و ابدا مطلق نیست. اما به قول بزرگی "جایی که همه مث هم فکر میکنند درواقع هیچ کس فکر نمیکنه". تا به امروز هم کم پیش اومده که حسم خطا کرده باشه. اما بر عکس؛ از فکرا، کارا، آدما، کتابا و کلا چیزهایی که بکرن و کسی تا حالا سراغشون نرفته خیلی خوشم میاد. دلم میخواد کاشف باشم نه مفت خور!
+
نوشته شده در دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۱ساعت 23:53 توسط زهره
|
قبلا نمیدونستم که فقط مهم نیست یکی شنونده حرفم باشه، اینم مهمه که ظرفیت شنیدنشم داشته باشه. یکی ظرفیت شنیدن و هضم حرف نوع A رو داره، یکی نوع B! هیچ کدوم هم بهتر از اون یکی نیست. فقط سلیقه است که باعث میشه راجع به هر کدوم قضاوت کنیم. گاهی هم آدم ِ با ظرفیتش پیدا میشه اما جای اینکه شنیده هاشو بریزه تو دلش میذاره سر زبونش، یا توی نگاه های معنی دارش! متنفرم...
+
نوشته شده در شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۱ساعت 0:41 توسط زهره
توی ایام امتحانات، برای فهم یه حرف معمولی باید n بار تو ذهنم تکرارش کنم، فقط نمیدونم پیامک فلسفی هایی که برام می فرستنو کجای دلم بذارم!
الهی و ربّی! من لی غیرک اسئله کشف ضرّی و النّظر فی امری؟
+
نوشته شده در جمعه ۲۲ دی ۱۳۹۱ساعت 0:34 توسط زهره
|
گلوم درد میکنه، رفتم دکتر بهم گفت که چته؟ منم گفتم گلوم مث زمین کویر خشک و ترک ترک شده! توی سرم هم یه گلوله سربی می غلته! از توصیف کردنم خوشش اومده بود، به زور می خواست چند تا درد دیگه رو هم براش توصیف کنم! یاد مترجم دردها افتادم!
+
نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۱ساعت 0:41 توسط زهره
|
همینطور که نهنگها خودکشی دسته جمعی دارن، وبلاگ نویسها هم حذف دسته جمعی
دارن! یکی که از یه گروه میره بقیه هم کم کم کمرنگ و بعد هم محو میشن!
گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را
چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سختترین زلزله ها را
پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را
...
-محمد علی بهمنی-
+
نوشته شده در جمعه ۱۵ دی ۱۳۹۱ساعت 19:40 توسط زهره
|