داشتیم با دوستم آهنگ "تنها ماندم" محمد اصفهانی رو گوش میکردیم که خوند "راز خود به کس نگفتم..." یاد یکی از دوستام افتادم که همیشه میومد حرفاشو بهم میزد و تاکید میکرد که همه این حرفا یه رازن که فقط داره به من میگه! اما من هیچ وقت رازی نداشتم که بهش بگم. فکر میکرد بهش اعتماد ندارم. هنوزم ندارم!
یادمه یه حدیثی خوندم، مضمونش این بود که خوب نیست حرفهایی برای پنهان کردن داشته باشیم.
+
نوشته شده در یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 22:22 توسط زهره
|
سه حالت گریه دار برای من وجود داره: یا از دیگران ناراحتم، یا دلم گرفته،
یا از خودم ناراحتم که دور افتادم از خیلی چیزها! حالت دیگه ای به ذهنم نمی
رسه.
الان مث یه متغیر توی تابع سومی که تعریف کردم صدق می کنم...
+
نوشته شده در یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 19:25 توسط زهره
بیچاره پروانه هایی که دور لامپ می چرخند! چرا اینقدر مشتاق نورند؟
+
نوشته شده در شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 22:13 توسط زهره
|
بعضی روزها انگار قرار نیست هیچ وقت بیان!
+
نوشته شده در جمعه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 22:34 توسط زهره
|
دنیا... مث یه سلف سرویس بزرگه. بعضی اوقات خیلی فرصت انتخاب داریم، اما گاهی هم اگه دیر بجنبیم سهمی بهمون نمیرسه. و خیلی تحلیلای دیگه که حوصله ندارم بگم. بعضی چیزها رو هم خدا جون خودش واسمون انتخاب میکنه.
اختیار آن به که باشد دست یار!
+
نوشته شده در جمعه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:24 توسط زهره
|
کفش نوزاد، تقریبا نو، برای فروش!
-ارنست همینگوی-
+
نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 18:48 توسط زهره
|
توی قرآن خدا جون فقط به دین ابراهیم یکتا پرست اشاره کرده و تاییدش کرده. عجیبه! فکر می کنم پیامبر (ص) هم به دین ابراهیم نبی (ع) بود نه عیسی (ع). شاید به حرفهای دکتر شریعتی تو کتاب میعاد با ابراهیم یه ارتباطی داشته باشه!اما نمی دونم چه ارتباطی!
امروز به جای دوستم که به نامزدش قول داده بود براش آشپزی کنه، آشپزی کردم! بیچاره آقای نامزد!
انقدر با دوستام تو خوابگاه با لحن کودکانه حرف می زنیم که سر نماز هم داشتم با همون لحن نماز می خوندم! یه لحظه حس کردم یه چیزی عادی نیست! طفلکی خدا! الان میگه این دیگه چی بود من خلق کردم؟!
تنها به تو فکر می کنم زیرا تو...
تنها به تو فکر می کنم اما تو...
تو تو تو تو تو تو تو تو تو تو
تنها به تو فکر می کنم، تنها تو
-جلیل صفربیگی-
+
نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 0:13 توسط زهره
|
امروز دوستم بهم پیامک زده بود که "بیا گاهی به کارهایی که انجام میدیم فکر
کنیم!" خیلی مشکوک بود، که فهمیدم برای یکی دیگه از دوستام هم همین پیامک
رو فرستاده! بعد هم کاشف به عمل اومد که من و دوستم نشستیم با هم تمرین حل
کردیم درحالی که نباید حل می کردیم! یا باید به اون هم تعارف می کردیم که
تو هم بیا! یا ... نه اینکه حق نداشته ناراحت بشه یا کار ما اشتباه نبوده!
اما خیلی وقته با آدمای خوابگاه مبنا رو بر رفتارهای متقابل گذاشتم! به
نظرم کسی که انتظار توجه از جانب دیگران رو داره، باید خودش پیش قدم بشه!
حداقل درباره من و آدمای اینجا!
امروز
تو حیاط خوشگل خوابگاه، جشنواره بادبادک ها بود. خیلی باد شدید بود. اصلا
نمیشد کنترلش کرد. در هر صورت واسه تجربه اول خوب بود! خوش گذشت!
چقدر
مردم راجع به کلرودیازپام سرچ میکنن! جالبه که وقتی تو گوگل این کلمه رو
سرچ میکنید، وبلاگم در صدر فهرست جستجوهاست!!! نخورید! ضرر داره! بجاش چند
تا پیشنهاد دارم:
اگه اضطراب دارید: ذکر "الا بذکر الله تطمئن القلوب" رو زیاد تکرار کنید.
گل گاوزبان هم آرامش بخش و خواب آوره. اما جوشانده ترکیبی از گل گاو زبان،
سنبله طیب و چهار تخمه هم خیلی برای آرامش اعصاب خوبه که با نبات دارچینی
طعم دارش کنید تا خوشمزه بشه. عرق بهار نارنج، گلاب، عرق چهل گیاه، عرق
زیره، عرق بید مشک، عرق بید همگی برای تقویت اعصاب و بی خوابی های عصبی بسیار مفید هستند. قرآن خوندن و نماز خوندن هم (البته با اعتقاد قلبی) بسیار آرامش بخشند.
نمی دونم چرا دوستم یهویی بهم پیامک زد که بشین از جزء 6 تا 10 قرآن رو بخون!
نقاشی اش خوب نبود
اما راهش را
خوب کشید و
رفت...
-مرتضی غلام نژاد-
+
نوشته شده در سه شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 23:8 توسط زهره
|
آمد به سر قرار تنهایی من
به کوپه ای از قطار تنهایی من
آمد چمدان به دست آرام نشست
تنهایی تو کنار تنهایی من
-جلیل صفربیگی-
+
نوشته شده در دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 22:56 توسط زهره
روزای معمولی نیم ساعت مونده به اتمام کلاس، زمزمه "خسته
نباشید" و "خدا قوت" گفتنا شروع میشه. اما امروز استادمون داشت راجع به
ازدواج و عشق و ... حرف میزد و 10 دقیقه از ساعت کلاس گذشته بود، مدیونید
اگه فکر کنید جیک کسی در میومد!
دیدید وقتی از کسی دوری می کنید بر عکس یهتون نزدیک میشه! خیلی عجیبه!
امروز سر کلاس مبانی برق استاد گفت "دارای ِ" و من نوشتم "من که دارای توام رنج نداری نکشم!"
+
نوشته شده در دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 21:22 توسط زهره
|
ما را ز خیال تو چه پروای شراب است
خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است
+
نوشته شده در یکشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 23:49 توسط زهره
امروز توی خانه سالمندان، پسرا بدتر از دخترا داشتن گریه می کردن! دل
نازکن! یکی از خانوما وقتی داشتم بهش هدیه اش رو که یه روسری بود میدادم،
روسری رو پرت کرد و گفت "ایستمیرم!" (یعنی نمی خوام). بعضی هاشون انقدر ناز
و مهربون بودن! واقعا چه بچه های بی رحمی! چطور دلشون میاد؟!
یکیشون:

+
نوشته شده در یکشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 20:14 توسط زهره
|
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من، دل مغرورم، پرید و پنجه به خالی زد
که ماه عشق بلند من، ورای دست رسیدن بود
.
.
.
-حسین منزوی-
+
نوشته شده در یکشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 15:22 توسط زهره
عزت نفس خیلی مقوله پیچیده ای داره! با هزار تا خصیصه دیگه ممکنه اشتباه بشه! چرا انقدر دنیا پیچیده است؟ پر از قفله و ما هم مدام باید دنبال کلید باشیم! یه شاه کلید پیدا نمیشه؟!
همیشه وقتی میدیدم مامانم موقع ظرف شستن یا آشپزی داره شعر میخونه، بهش می خندیدم! امروز خودم داشتم ظرف می شستم و زیر لب شعر می خوندم که دوستم بهم یه عالمه خندید!
بارون بارونه زمینا تر میشه...
+
نوشته شده در شنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 23:43 توسط زهره
|
+
نوشته شده در شنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 21:56 توسط زهره
تمام عمر یا زود آمدم یا رفته بودی تو
بیا تا ناگهان زیبا کنی این بی مجالی را!
-سید عبدالحمید ضیایی-
+
نوشته شده در جمعه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 23:47 توسط زهره
همیشه قبل از وارد شدن به یه تغییر بزرگ یا یه اتفاق نو یا مواجهه با یه مسئله بغرنج یا هر اتفاقی که آخرش برام غیرقابل پیش بینیه، حس میکنم با مشکلات خیلی سختی رو به رو خواهم شد. اما وقتی واردشون میشم می فهمم که به سختی ای که بنظر می رسیدن هم نبودن! گرچه n بار این موضوع رو تجربه کردم اما دوباره یادم میره و ترسهای قبلی سراغم میاد. تازگیا فهمیدم که خیلی اهل درس عبرت گرفتن نیستم!
امروز یه نکته جالبی رو فهمیدم! اینکه تنها نماز مستحبی ای که در قرآن بهش اشاره شده و حتی بهش قسم خورده شده، نماز شبه! و الشفع و الوتر! شفع به معنای دوتایی و جفت (نماز دو رکعتی) و وتر به معنای فرد و تنها (نماز یک رکعتی)! خیلی جالب بود برام! و تنها نماز مستحبی هست که میشه قضاش رو هم بجا آورد. خوندن نماز شب بی اندازه فضیلت داره و در زندگی دنیایی هم خیلی تاثیر گذاره. اگر خوندید التماس دعا!
دوستم تو حافظیه برام فال گرفته:
غم زمانه که هیچش کران نمی بینم/ دواش جز می چون ارغوان نمی بینم!
+
نوشته شده در جمعه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 0:44 توسط زهره
|
معمولا پیش قضاوتهای ذهنیم راجع به آدمها درست از آب درمیاد. حسی که آدمها به هم منتقل میکنن از ناخودآگاهشون نشأت میگیره و چون قابل کنترل نیست ممکن نیست که کسی بتونه با این حس دیگران رو فریب بده! معمولا این پیش قضاوتها اصلاح و یا تکمیل میشن اما زمینه اصلیشون ثابت باقی می مونه. فقط نمی فهمم چطور بعضی آدمها امروز کسی رو دوست دارن و فردا ندارن؟! فعلا مغزم در این رابطه ارور میده! تا بعد هم خدا بزرگه...
اگر رفتید نمایشگاه، به طبقه بالای شبستان که غرفه های بین المللی هستن هم سری بزنید. مخصصوصا غرفه نیجریه. اونجا یه خانومی هست که با یه ظرف آب و یه تکه چوب انرژی های منفی تون رو میگیره. اگه بدونید آب تو کاسه ای که کف دست من گذاشت چقدر غلغل کرد! ترسیده بودم!
در دلم بود که جان در ره جانان بدهم...
+
نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 15:17 توسط زهره
|
امروز از راه نرسیده با مامانم رفتیم 100 تا روسری خوشگل برای روز مادر خریدیم. یکشنبه قراره با بچه های دانشگاه بریم خانه سالمندان. هر کدوم از استادا که فهمیدن کمک نقدی کردن. حتی مسئول آموزشمون! فاستبقوا فی الخیرات...
امروز غروب خورشید رو کامل تماشا کردم. خیلی خوشگل بود. انگار خدا جون یه گلوله آتشین رو داشت یواش یواش میذاشت زمین!
+
نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 21:42 توسط زهره
|
دنبال من می گردی و حاصل ندارد
موجی که عاشق می شود ساحل ندارد
باید ببندم کوله بار رفتنم را
مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد
من خام بودم، داغ دوری پخته ام کرد
یک عمر پایت سوختم، قابل ندارد
من عاشقی کردم تو اما سرد گفتی:
از برف اگر آدم بسازی دل ندارد
باشد ولم کن با خودم تنها بمانم
دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد
شاید به سرگردانیم دنیا بخندد
موجی که عاشق می شود ساحل ندارد!
-مهدی فرجی-
+
نوشته شده در سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 23:21 توسط زهره
انقدر از بعضی چیزهای بیکران خوشم میاد. مث بعضی دوست داشتنا که کران بالا ندارن. تازه دامنه تابعشون هم پیوسته است و میشه ازشون انتگرال گرفت. فقط نمی دونم چند بعدیه که بگم انتگرالش چندگانه میشه!
تو نمایشگاه تصمیم قاطع داشتم که هیچ کتابی نخرم جز یه حافظ ساده و سبک و خوش خط و بی تعبیر و تفسیر! اما یک عالمه کتاب خریدم جز همون حافظی که می خواستم! کتاب می بینم عنان از کفم میره!
+
نوشته شده در سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:49 توسط زهره
|
آیا می دانستید وقتی یک پنگوئن نر عاشق یک پنگوئن ماده می شود، سرتاسر ساحل را جستجو می کند تا زیباترین سنگریزه ساحل را پیدا کرده و به او هدیه دهد؟
+
نوشته شده در یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 22:30 توسط زهره
|
با دلارامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یکباره برد آرام را!
+
نوشته شده در یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 20:56 توسط زهره
انقدر بدم میاد کاری رو از نیمه راه بهم واگذار میکنن! معمولا نتیجه خوبی ازش نمی گیرم. توی خیلی مسائل کلی تر زندگیم هم بشدت قابل تعمیمه!
هرکجا بروی
مرا خواهی دید
یک شب
تمام شهر را دیوانه وار
با خیالت
قدم زده ام!
-رضا کاظمی-
+
نوشته شده در یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 18:28 توسط زهره
|
می رسم اما سلام انگار یادم می رود
شاعری آشفته ام، هنجار یادم می رود
من پر از دردم، پر از دردم، پر از دردم ولی
تا نگاهت می کنم انگار یادم می رود
مست و سرشاری ز عطر صبح تا می بینمت
وحشت شبهای تلخ و تار یادم می رود
شب تو را در خواب می بینم همین را یادم است
قصه را تا می شوم بیدار، یادم می رود
من پر از شور غزلهای توام، اما چرا
تا به دستم می دهی خودکار یادم می رود؟!
-نجمه زارع-
دوشنبه
با دانشگاه میریم نمایشگاه. بیشتر از اینکه هیجان خریدن کتاب رو داشته
باشم، هیجان قدم زدن تو یه محیط شلوغو دارم. بس که اینجا مث شهر ارواح
خلوته! گاهی بشدت دلم برای شلوغیای تهران تنگ میشه!
یه
پروانه بر عکس افتاده بود رو زمین. اما چندشم میشد بهش دست بزنم. سعی کردم
با ناخن برش گردونم اما بدتر بالش شکست :( یه پسره داشت نگاه میکرد که من
دارم وسط خیابون چیکار میکنم! آخرشم خودش اومد از پاهاش گرفتشو تو هوا رهاش
کرد. نفهمیدم تونست بپره یا نه!
+
نوشته شده در شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 23:8 توسط زهره
|
انقدر از شخصیتهای آروم خوشم میاد. آدمایی که همیشه آرامش دارند و آرامش رو
به منم منتقل می کنند. حتی لحن صداشون و نوع نگاهشون هم آرامش بخشه!
حیف که قول دادم دیگه خوابامو تعریف نکنم... :(
+
نوشته شده در شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 22:22 توسط زهره
|
خورشید را هم به بازی گرفته اند چشمهات
هی رنگ می بازد
گرم و سرد می شود هوای زمین.
حالا من هیچ، خورشید هیچ، اما
چه گناهی کرده اند بیچاره مردم؟!
-رضا کاظمی-
+
نوشته شده در جمعه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 22:27 توسط زهره
تازه فهمیدم خیلی از خصوصیات اخلاقیم بالقوه اند. بیشتر توی ذهنم تمرین کردم داشته باشمشون اما یا اصلا بالفعل نشدند یا خیلی کم!
چقدر دوچرخه سواری مزه میده! کاش پسر بودما... :(
+
نوشته شده در جمعه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 18:59 توسط زهره
|
یه وقتایی که گذشته ها رو مرور میکنم یاد آدمایی میفتم که توی همون گذشته ها جا موندن و چند وجبی روشون خاک نشسته! دلم واسه بعضیاشون تنگ شده...
+
نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 22:34 توسط زهره
|
همینطور که هر آدمی برام رنگ خاص خودش رو داره، گاهی میتونم موسیقی های خاصی رو هم با شخصیت های مختلف مطابقت بدم!
مامانم مث صدای لطیف جریان آبه!
نمیدونم چرا کمتر کسی بهم حق میده که گاهی منم بی حوصله باشم. فکر کنم آدم حسابم نمیکنن...
داره بارون میاد :)
+
نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 19:20 توسط زهره
|