آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
تنها از یه چیز مطمئنم اینکه به همه چی باید فرصت داد که حل بشن، پیدا بشن، شناخته بشن...


چقدر خوشبختم!

میتوانم عکس سیاه و سفید تو را ببوسم

و باور کنم

که در آن سوی سواحل رویا

با تماس نابهنگام گرمایی

به گونه ات

از خواب میپری!


-یغما گلرویی-

+ نوشته شده در  جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۲ساعت 1:11  توسط زهره  | 

عاشق تماشای غروب آفتابم. انگار خورشید همه غصه ها رو از دل آدم میکشه بیرون و پشت یه خط مجازی فرو میبره!


بوی مهربانی می آید

کجا ایستاده ای

در مسیر باد؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۲ساعت 0:11  توسط زهره  | 

نمیدونم کی واژه "روشنفکر" رو وارد زبان شکرپاش پارسی کرده اما بعید میدونم خودش هم به عمق این واژه پی برده باشه. با صرفه نظر از معنای مصطلحش، انگار فکر رو به چراغی تشبیه کرده که داره نورافشانی میکنه و نقطه مقابل این کلمه فقط تاریکی مطلقه و حتی واژه ای نیست که بخواد در برابرش قد علم کنه. الان دلم میخواد فیتیله فکرمو بکشم پایین و راحت بخوابم اما انگاری یه جا گیر کرده. کاش بسوزه تموم بشه. گاهی از اعماق دلم آرزو میکنم مث اون خانوم مسنی که توی سالمندان دیدمش مغزم هر روز کوچیک و کوچیکتر بشه. واقعا انرژی ندارم به هیچی فکر کنم. حتی انتخاب کلمه برای ادامه نوشتن...

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۲ساعت 23:6  توسط زهره  | 

از همه آدمای زندگیم، یه نسخه خیالی توی دنیای خیالیم دارم. توی دنیای خیالیم همه چیز رو به راهه و همه در ایده آلترین صورت ممکن هستن. هر زمان که کسی از دنیای واقعی از حالت ایده آلی که براش متصور شده ام خارج میشه انگار یکی از ستونهای دنیای خیالیم ریزش میکنه. گاهی هم احساس میکنم یهو از وسط یه دنیای گل و بلبلی به وسط یه کویر هبوط میکنم. خیلی دلم میخواد دنیای خیالیم رو رها کنم اما حیفه، خیلی قشنگه دوسش دارم...

تموم شهر خوابیدن/ من از فکر تو بیدارم...

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۲ساعت 1:35  توسط زهره  | 

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است...

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۲ساعت 1:51  توسط زهره 

وَالسَّمَاء بَنَیْنَاهَا بِأَیْدٍ وَإِنَّا لَمُوسِعُونَ (آسمان را با قدرت بنا کردیم و همواره آن را وسعت می بخشیم. 47، ذاریات)

طبق نظریات فیزیکی عالم در حال انبساط و گسترشه... جالب انگیزه!

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۲ساعت 23:19  توسط زهره  | 

دوستام کشف کردن که هر کدوم چالخندام 20 میلیون می ارزه! عمل زیبایی چالخند هم داشتیم و خبر نداشتم! پناه بر خدا! البته چالخند چپم رو حدود 15 تومن برآورد کردن!

انقدر برای روز آخر امتحاناتمون هیجان داشتیم که برای اون روز یه آهنگ انتخاب کرده بودیم که بعد از امتحان بیایم چند بار پشت سر هم بهش گوش کنیم. بهش می گفتیم "آهنگ روز سیزدهم"!

یکی از مسئولیتهای خطیرم تو خوابگاه از خواب بیدار کردن بچه ها برای کلاس و نماز صبح بود. هر کدوم به شیوه خاصی بیدار میشدن. معمولا دلم نمیاد کسی رو بیدار کنم. اولش با ملایمت سعی میکردم، که در 90% موارد جواب نمیداد و مجبور به اعمال خشونت میشدم. عصر یه روز بهاری که یکیشون که خیلی هم خواب سنگینی داشت چنان عمیق خوابیده بود که اصلا دلم نیومد بیدارش کنم. با این نیت رفتم سر کلاس که براش حضور بزنم و خودم غیبت بخورم، خدا جون رحم کرد و استاد جان حضور غیاب نفرمودن!

فردا مهمان ویژه داریم اما اصلا حوصله ندارم. :(

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۲ساعت 0:28  توسط زهره  | 

همه به من به چشم منبع توزیع لواشک نگاه میکنن. حیف که علم انقد پیشرفت نکرده که بشه لواشک آپلود کنم. چه بامزه میشدا! ولی صد در صد براش رمز میذاشتم!

کیفیت سقوط آزاد کردم! دارم فکر میکنم ترم دیگه چی بخونم که این ترم نخونده بودم؟

عاشقان من سست پیمان نیستم/ ترک کردم گر که یار خویش را!

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۲ساعت 22:59  توسط زهره  | 

انقد کار دارم که نمیدونم باید از کجا شروع کنم. به قول داداشیم از اولش باید شروع کنم، فقط نمیدونم دقیقا اولش کجاست؟

با گذر زمان دغدغه های متفاوت و البته گاهی هیجانی به زندگیم اضافه میشن. نمیدونم چرا اینروزا سوزن ذهنم تو گذشته گیر کرده. دوسش ندارم...


خودگیری دارن!

+ نوشته شده در  جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۲ساعت 23:23  توسط زهره  | 

همیشه ته ته ته ذهنم خاطرات بد رسوب میکنن و باعث میشن محتاط بشم. نمیدونم ربطی به کینه ای بودن داره یا نه!

یکی از تصویرهای قشنگ و البته دلهره آوری که از بچگیام تو ذهنم مونده، راه رفتن تو گندمزاریه که قدم از گندمهاش کوتاه تر بود!


مهربانم! چشم بارانی چه می آید به تو!


+ نوشته شده در  جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۲ساعت 1:36  توسط زهره  | 

من، اولین صبح بعد از گذروندن یه ترم سخت:

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۲ساعت 14:4  توسط زهره  | 

منحنی همه سختیها درجه دومه. اوجش به امید سراشیبی بعدش شیرینه!


+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۲ساعت 22:34  توسط زهره  | 

یکی از لذتهای زندگیم اینه که آفتاب از پنجره به اتاق بتابه، منم دقیقا زیر نور آفتاب روی فرش دراز بکشم. از پشت پلکم دنیا تیره ی مایل به روشن میشه! آخه فقط یه پلک تا روشنی فاصله میگیرم...
+ نوشته شده در  سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۲ساعت 20:10  توسط زهره  | 

بعد از یکی از امتحانامون که خیلی سخت بود، هر کی میومد بیرون می گفت میفتم! اما همه تقریبا شاد بودن! یکی از دوستام خیلی اعتماد به نفسش پایینه همینکه منو دید زد زیر گریه. بهم میگفت "قسم بخور که تو هم میفتی!" یعنی برای دل نیلی هم که شده باید بیفتم!

یکی از خاطرات تلخی که توی ذهنم همیشه باقی می مونه و باعث میشه فکر کنم اون شخص ازم خوشش نمیاد، اینه که یه روزی وسط خواب ناز بیدارم کرده باشه! یکم غیر منطقیه اما دست خودم نیس!

نمیدونم چرا هر وقت زنگ میزنم به بابام ازش پول میخوام! انقد این اتفاق تکرار شده که اگه حتی خودمم حرفی از پول نزنم، قبل از اینکه گوشی رو قطع کنه میگه آخر شب حسابتو چک کن! دیگه جدی جدی ازش خجالت میکشم...

ای خدا! نمیدونم اینجا دانشگاست، چراگاهه، کارواشه، منطقه محافظت شده است!  یه گوشه اش نگاه میکنی دارن ماشین مسئولین رو میشورن، یه گوشش گوسفندا دارن میچرن، یه گوشه اش میدون لاوه، از درو دیوار انواع حشرات بالا میرن. یه سوسک اینجا هست پاهای بلندی داره بهش میگیم شاسی بلند!

از اونجایی که تصمیم دارم کمتر ابراز وجود کنم، اصلا راجع به سیاست حرفی نمیزنم. امروز دوستام داشتن بحث میکردن منم فقط تماشا میکردم. نظراتشون خیلی جالب بود:

- اون آقاهه کیه اسمش "ز" داره، من اونو خیلی قبول دارم میخوام بهش رای بدم!

+ بنظر من خیلی اشتباه کردن آقای رفسنجانی رو رد صلاحیت کردن. اصلا شما میدونید که چه سیاستی داشت! (با در نظر گرفتن این نکته که اون زمان ایشون احتمالا 4-5 ساله بودن)

× اینا اصلا نمی دونن که وقتی یکی مسئول میشه واقعا مسئول میشه!

~ و ...

+ نوشته شده در  دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۲ساعت 18:55  توسط زهره  | 

من: "دلم واسه ماه رمضون تنگ شده!" دوستم: "وا! مگه آدم دلش واسه گشنگی هم تنگ میشه؟"

این ترم دو تا درس دارم که از سال بالایی ها شنیدم میگن سر جلسه امتحان احساس میکنی سر امتحان یه درس جدید نشستی! اصلا حوصله ندارم درست و حسابی بخونمشون. :(

رازی نهفته در پس حرفی نگفته است
مگذار درد دل کنم و دردسر شود!

هرچی آدما ساده تر باشن، برخورد کردن باهاشون پیچیده تر میشه!

هنرنمایی دختر خاله ام:


+ نوشته شده در  دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۲ساعت 15:31  توسط زهره  | 

هرقدر که سعی میکنم لجباز نباشم بازم گاهی فایده نداره. اگر کسی کمی منو بشناسه میفهمه که نباید مستقیم از کاری منعم کنه. وقتی برام خط قرمز میکشن سنسورام حساستر و کنجکاوتر میشن!

یه دوست دارم همیشه یا سر درد داره، یا پا درد، یا معده درد، یا اعصابش خورده، شکست عشقی خورده، سوزش معده داره، همه جای تنش درد میکنه و... امروز فهمیدم هیچیش نیست فقط دلش یکم توجه ویژه میخواد!

امروز محاسبه کردم 10% روزهام در طی یکسال و متعاقبا 10% تمام زندگیم بی اینکه خودم بخوام  هدر میشه! آخه این انصافه؟


دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست...

+ نوشته شده در  شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۲ساعت 18:44  توسط زهره  | 

گاهی موضوعات مهم و اساسی که دیگران براشون دنبال دلیل میگردن رو بی دلیل می پذیرم (البته برای بی دلیل پذیرفتنم دلیل دارم)، اما درمورد موضوعاتی که شاید کمتر کسی به دلایلش اهمیت بده نمیتونم بگذرم. قبلتر خیلی پیدا کردن دلیلها برام مهم بود، الان کمتر حساسم و فقط گاهی از سر کنجکاوی!

حالا الان کنجکاوم بدونم چرا؟! چرا باید نتیجه این همه درس خوندنم "هیچ" باشه؟! 

کنترل کیفیت قطعا میفتم! :(

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۲ساعت 23:51  توسط زهره  | 

یا در قفس آتش بزن پروانه ها را

یا بازگردان آسمانها را به آنها!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۲ساعت 21:35  توسط زهره 

فردا 6 واحد امتحان دارم اما اصلا نگران نیستم. دوستام داشتن درمورد "علل متفات خونسردی من در شبهای امتحان" بحث میکردن. طفلکا خیلی استرسی هستن و خونسردی من حرصشون میده. تنها چیزی که تو امتحانات اذیتم میکنه اینه که مجبور باشم بین 4-5 تا از پسرا بشینم. خیلی احساس ناراحتی میکنم...

بین همه دوستهایی که داشتم، فقط اونهایی که ازم بزرگترن تا امروز باقی موندن! بقیه میان و میرن، میان و میرن...


بازآی که تا به خود نیازم بینی/ بیداری شبهای درازم بینی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۲ساعت 18:44  توسط زهره  |