|
آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
|
یکی از خاطرات تلخی که توی ذهنم همیشه باقی می مونه و باعث میشه فکر کنم اون شخص ازم خوشش نمیاد، اینه که یه روزی وسط خواب ناز بیدارم کرده باشه! یکم غیر منطقیه اما دست خودم نیس!
نمیدونم چرا هر وقت زنگ میزنم به بابام ازش پول میخوام! انقد این اتفاق تکرار شده که اگه حتی خودمم حرفی از پول نزنم، قبل از اینکه گوشی رو قطع کنه میگه آخر شب حسابتو چک کن! دیگه جدی جدی ازش خجالت میکشم...
ای خدا! نمیدونم اینجا دانشگاست، چراگاهه، کارواشه، منطقه محافظت شده است! یه گوشه اش نگاه میکنی دارن ماشین مسئولین رو میشورن، یه گوشش گوسفندا دارن میچرن، یه گوشه اش میدون لاوه، از درو دیوار انواع حشرات بالا میرن. یه سوسک اینجا هست پاهای بلندی داره بهش میگیم شاسی بلند!
از اونجایی که تصمیم دارم کمتر ابراز وجود کنم، اصلا راجع به سیاست حرفی نمیزنم. امروز دوستام داشتن بحث میکردن منم فقط تماشا میکردم. نظراتشون خیلی جالب بود:
- اون آقاهه کیه اسمش "ز" داره، من اونو خیلی قبول دارم میخوام بهش رای بدم!
+ بنظر من خیلی اشتباه کردن آقای رفسنجانی رو رد صلاحیت کردن. اصلا شما میدونید که چه سیاستی داشت! (با در نظر گرفتن این نکته که اون زمان ایشون احتمالا 4-5 ساله بودن)
× اینا اصلا نمی دونن که وقتی یکی مسئول میشه واقعا مسئول میشه!
~ و ...