تازگیا
با تهران غریبی میکنم. توی شلوغی احساس ناامنی دارم، زود خسته میشم، بنظرم
هوا بوی دود میده و اگه خیلی بهش فکر کنم حالت تهوع میگیرم، از سر و صدای
زیاد سرم درد میگیره، اما با تمام اینها از اینکه منم یه مهره فعال بین
جمعیت سردرگم و شلوغ تهران باشم برام امیدوار کننده است. از این شهر ارواح
خسته ام. تفرش، تف بهش!
طبق نظریه پاندول ساعت، ما همیشه میخوایم به عقب برگردیم!
میخوایم
بریم کنگره شیراز! اول قرار بود با بچه های کلاسمون بریم! اما بهمون گفتن
که قراره همه جوره خوش بگذرونن و با زبون بی زبونی بهمون فهموندن که اگه ما
باهاشون باشیم، نه به اونا خوش میگذره نه به ما! حالا هم قرار شده خودمون
بریم که هم به خودمون خوش بگذره هم به همکلاسیامون! یکم سبک خوشگذرونیمون با هم فرق داره!
کاش تو خونمون دستگاه یخ در بهشت ساز داشتیم!
در عجبم از مردمی که در بین غذا آب می نوشند و زنده اند! حضرت علی ع
یعنی
انقدر که من به رفتار های دیگران فکر میکنم، خودشون هم فکر میکنن؟ وقتی در
تمام ساعات بیکاریشون یا دارن با گوشیشون بچه بزرگ میکنن، یا دارن پرنده
میکشن، یا دارن مدل لباس و سایه چشم سرچ میکنن و نهایتا رمان میخونن فرصت
فکر کردن ندارن! واقعا قدرت نفوذ مدرنیته شگفت انگیزه! نه اینکه بهمون بگه
فکر نکنید، بلکه فرصتشو ازمون میگیره! نه اینکه بگه اجتماعی نباشید، اما حس
و حال جمع گرایی رو درونمون میکشه! اینه که حتی سر کلاس هم ترجیح میدیم
جای درس گوش دادن هندزفری بذاریم گوشمون!
اینجا داره برف میاد :)
+
نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۲ساعت 15:55 توسط زهره
|
وقتی میدونم برای کسی مهمم اما سعی میکنم که نباشم، از خودم بدم میاد. گاهی واقعا لازمه...
+
نوشته شده در دوشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۲ساعت 22:28 توسط زهره
|
از هر رفتار کوچیکی یه تحلیل مرتبط با شخصیت اون آدم میاد تو ذهنم. مثلا آدمایی که جای گفتن ببخشید، دیگرانو هل میدن تا راه براشون باز بشه باید خودخواه باشن. آدمایی که در برابر یه موضوع تحسین برانگیز بی تفاوتن باید حسود باشن. آدمایی که خیلی با دقت به همه توجه میکنن باید برونگرا باشن. آدمایی که خیلی غیبت میکنن باید خیلی عیب جو باشن. و خیلی مثالای دیگه...
+
نوشته شده در یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۲ساعت 23:56 توسط زهره
|
سر کلاس نشسته بودم و جای جزوه نوشتن، داشتم سعی میکردم بلکه یه چیزی بنویسم تا برای شب شعر دست خالی نباشم. وسط نوشتن و و اوج تمرکزم صدای استاد بلند شد که خانوم فلانی از روی جزوه ات بخون! یعنی استاد تیز داشتن هم نعمتیه...
از آرزوهای برآورده نشده ام اینه که با پالتو و بوت و شال و کلاه، توی یه مسیر برفی ِ طولانی راه برم بی اینکه نگران محرم و نامحرم بودن دیگران باشم! مثلا این مسیر جایی نزدیک کوه آلپ باشه!
دلم تخمه میخواد اما دوستان هم خوابگاهیم میگن بی احترامی به امام حسینه! بی احترامی به حسین ع یعنی اینکه حسین برای امر به معروف و نهی از منکر به کربلا رفت ولی ما هنوز خودمون رو درست نکردیم تا جرئت امر به معروف و نهی از منکر داشته باشیم! جای اصل و فرع عوض شده...
روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست!
+
نوشته شده در شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۲ساعت 18:44 توسط زهره
|
هر علامت سوال سرکوب شده با شکل و شمایل دیگه ای برام ظاهر میشه. چرا میشه اخم، چطور میشه بغض، چگونه میشه درد...
دلم برای استادم تنگ شده. باریکلا شنیدن از زبون استاد مغرور و بداخلاق خیلی می چسبه! چقدر شاگرد بی وفایی ام...
برنامه ریزی کردن برای روزهای خوب پیشرو خیلی امید بخشه! به امید اون روزها...
+
نوشته شده در جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۲ساعت 15:54 توسط زهره
|
عشق را ای کاش زبان سخن بود!
+
نوشته شده در یکشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۲ساعت 23:9 توسط زهره
عشق یعنی حا و سین و یا و نون...
+
نوشته شده در سه شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۲ساعت 23:22 توسط زهره
|
تعزیه های تفرش خیلی
قدمت دارن. معمولا هم توی یه تکیه که قدمت سیصد ساله داره برگزار میشن.
برای اولین بار با دوستام رفتیم تعزیه حر که خانواده یه پسر جوون که تازگیا
از دنیا رفته بانیش بودن. وقتی از پشت نرده های چوبی ِ طبقه دوم تکیه به
تعزیه خوانها نگاه میکردم، احساس میکردم رفتم به 2-3 قرن پیش! چقدر همه
قدیمیها و کهنه ها خوبن...
+
نوشته شده در شنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۲ساعت 22:58 توسط زهره
|
بعضی دانشجوها شخصیتهای عجیب دارن. طوری با شعف از حکم تعلیقی که براشون صادر شده حرف میزنن که انگار مدال گرفتن! از آماده شدن جو دانشگاه برای تحصن ذوق میکنن! به نشریه های انتقادی و کوبنده بی اندازه علاقمندن! حداقل 10 ترمه میشن! رئیس حراست دانشگاه هر روز ف ی س ب و ک شون رو چک میکنه و حتی آمار لایک زدناشونو داره! همه دانشگاه برای کارهای کله شقانه (!) روشون حساب بلند مدت باز میکنن! خلاصه توی دانشگاه هر کاری میکنن جز درس خوندن! یکیشون برای اینکه بفهمه حراست این ترم چه کسایی رو احضار کرده، یه هفته جلوی حراست کشیک میداده و کلاساشو نرفته! توی جلسات نشریه من فقط مث دو تا چشم که دارن از حدقه در میان بهشون نگاه میکنم! بچه مثبته و ترسوئه منم! در حین جلسه یکی در بزنه من سکته میکنم!
+
نوشته شده در پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۲ساعت 15:48 توسط زهره
|
این ترم سه تا پروژه دارم و یه پروژه خیلی بزرگتر که هنوز نمیدونم برنامه ام برای این پروژه چیه و یکی نیست بهم بگه که آیا این پروژه میتونه جای پروژه سه واحدیم باشه؟ یه عالمه درس هم دارم که یکیش رو کامل پا به پای استاد گرانقدر خوندم و فهمیدم. دو تاشون هم که فکر میکردم آسون و نمره بیار باشن، تو زرد از آب در اومدن! استاد بازاریابی مون فارغ التحصیل رشته مدیریته و نمیدونم چرا انقدر دوست داره ما که رشته مون صنایع است رو تحقیر کنه! تازگیا کلاساش برام غیر قابل تحمل شده بس که حرف بی ربط میزنه!
بعد از سالهای سال، طلسم کتاب آنا کارنینا شکسته شد و بالاخره تا آخر خوندمش. اگه یه روزی هم جنگ و صلح رو تا آخر بخونم یه جایزه به خودم میدم.
توی اتوبوس یه خانوم میانسال کنارم نشسته بود. به جز چند دقیقه ای که به گردنش استراحت داد، 3 ساعت تمام داشت منو نگاه میکرد! نمیدونم چیزی تو صورت من کشف کرده بود آیا؟! وقتی هم نگاهش میکردم روشو برنمیگردوند و فقط لبخند میزد! دیگه خودمو زدم به بیخیالی و مشغول تماشای مناظر از پشت پنجره کثیف شدم!
آدمها میگذرند
آدمها از چشمهایم میگذرند
و سایه یکایکشان
بر اعماق قلبم می افتد
مگر میشود
از این همه آدم
یکی تو نباشی
لابد من نمیشناسمت
وگرنه بعضی از این چشمها
اینگونه که میدرخشند
میتوانند چشمهای تو باشند!
-رسول یونان-
+
نوشته شده در شنبه ۴ آبان ۱۳۹۲ساعت 19:59 توسط زهره
|