|
آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
|
بعد از سالهای سال، طلسم کتاب آنا کارنینا شکسته شد و بالاخره تا آخر خوندمش. اگه یه روزی هم جنگ و صلح رو تا آخر بخونم یه جایزه به خودم میدم.
توی اتوبوس یه خانوم میانسال کنارم نشسته بود. به جز چند دقیقه ای که به گردنش استراحت داد، 3 ساعت تمام داشت منو نگاه میکرد! نمیدونم چیزی تو صورت من کشف کرده بود آیا؟! وقتی هم نگاهش میکردم روشو برنمیگردوند و فقط لبخند میزد! دیگه خودمو زدم به بیخیالی و مشغول تماشای مناظر از پشت پنجره کثیف شدم!
آدمها میگذرند
آدمها از چشمهایم میگذرند
و سایه یکایکشان
بر اعماق قلبم می افتد
مگر میشود
از این همه آدم
یکی تو نباشی
لابد من نمیشناسمت
وگرنه بعضی از این چشمها
اینگونه که میدرخشند
میتوانند چشمهای تو باشند!
-رسول یونان-