آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
این ترم سه تا پروژه دارم و یه پروژه خیلی بزرگتر که هنوز نمیدونم برنامه ام برای این پروژه چیه و یکی نیست بهم بگه که آیا این پروژه میتونه جای پروژه سه واحدیم باشه؟ یه عالمه درس هم دارم که یکیش رو کامل پا به پای استاد گرانقدر خوندم و فهمیدم. دو تاشون هم که فکر میکردم آسون و نمره بیار باشن، تو زرد از آب در اومدن! استاد بازاریابی مون فارغ التحصیل رشته مدیریته و نمیدونم چرا انقدر دوست داره ما که رشته مون صنایع است رو تحقیر کنه! تازگیا کلاساش برام غیر قابل تحمل شده بس که حرف بی ربط میزنه!

بعد از سالهای سال، طلسم کتاب آنا کارنینا شکسته شد و بالاخره تا آخر خوندمش. اگه یه روزی هم جنگ و صلح رو تا آخر بخونم یه جایزه به خودم میدم.

توی اتوبوس یه خانوم میانسال  کنارم نشسته بود. به جز چند دقیقه ای که به گردنش استراحت داد، 3 ساعت تمام داشت منو نگاه میکرد! نمیدونم چیزی تو صورت من کشف کرده بود آیا؟! وقتی هم نگاهش میکردم روشو  برنمیگردوند و فقط لبخند میزد! دیگه خودمو زدم به بیخیالی و مشغول تماشای مناظر از پشت پنجره کثیف شدم!


آدمها میگذرند

آدمها از چشمهایم میگذرند

و سایه یکایکشان

بر اعماق قلبم می افتد

مگر میشود

از این همه آدم

یکی تو نباشی

لابد من نمیشناسمت

وگرنه بعضی از این چشمها

اینگونه که میدرخشند

میتوانند چشمهای تو باشند!

-رسول یونان-

+ نوشته شده در  شنبه ۴ آبان ۱۳۹۲ساعت 19:59  توسط زهره  |