|
آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
|
انقدر برای روز آخر امتحاناتمون هیجان داشتیم که برای اون روز یه آهنگ انتخاب کرده بودیم که بعد از امتحان بیایم چند بار پشت سر هم بهش گوش کنیم. بهش می گفتیم "آهنگ روز سیزدهم"!
یکی از مسئولیتهای خطیرم تو خوابگاه از خواب بیدار کردن بچه ها برای کلاس و نماز صبح بود. هر کدوم به شیوه خاصی بیدار میشدن. معمولا دلم نمیاد کسی رو بیدار کنم. اولش با ملایمت سعی میکردم، که در 90% موارد جواب نمیداد و مجبور به اعمال خشونت میشدم. عصر یه روز بهاری که یکیشون که خیلی هم خواب سنگینی داشت چنان عمیق خوابیده بود که اصلا دلم نیومد بیدارش کنم. با این نیت رفتم سر کلاس که براش حضور بزنم و خودم غیبت بخورم، خدا جون رحم کرد و استاد جان حضور غیاب نفرمودن!
فردا مهمان ویژه داریم اما اصلا حوصله ندارم. :(