آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
این هفته دو تا از کلاسام تموم میشن. چقدر زود میگذره...

دیشب همون دختره که شبیه پسراست مثلا منو در جریان یه راز دانشجویی گذاشت. گفت که توی دانشگاه هم یه کلاس بحث آزاد انگلیسی و هم یه کلاس بحث آزاد فارسی هست که هر دو زیرزمینی و یواشکی تشکیل میشن و در ظاهر جلسات نشریه هستن! گفت برم خیلی جالبن! دوست دارم برم اما از عواقبش می ترسم! دانشگاه ما دست به تعلیقش حرف نداره! خودش دو ترم تعلیق شده، نترس شده! فکر میکردم از من خوشش نمیاد، اما انگار اشتباه فکر میکردم!

احساس میکنم زندگیم روی یه نقطه متوقف شده. انگار که در مسیر یه طوفان ایستادم و تنها کاری که ازم برمیاد اینه که قدمی به عقب برندارم. این تنها کاریه که هر روز انجام میدم...


سر خود را مزن اینگونه به سنگ/ دل دیوانه تنها، دل تنگ

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۱ساعت 23:8  توسط زهره  |