ما الان پیر دانشگاه محسوب میشیم! دیگه مث ترمهای پیش دلهره ندارم. حس
مسئولیت پذیریم هم از بین رفته و بیخیال شدم! وقتی رسیدم خوابگاه دلم
میخواست چمدونام رو بذارم یه گوشه ای و فقط بخوابم! اما با دوستام کلی
اتاقمون رو شستیم و رفتیم و مرتب کردیم! ساکنین قبلی با زباله ها زندگی
مسالمت آمیز داشتند! با تمام اینکه خیلی خسته بودم اما تموم شب، جز لحظات
نزدیک به اذون رو بیدار بودم! وقتی چشمام رو باز کردم هوا روشن شده بود و
نماز صبح عزیزم قضا!
+
نوشته شده در یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۲ساعت 18:57 توسط زهره
|