آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!

می ایستم پای تو با جان و تنم من

پا میگذارم روی قلب آهنم من

یک عمر -تنگاتنگ- بوی بودنت را

حس کرده ام بین تن و پیراهنم من

از کودکی با خویش گفتم "عاشقی کن"

خواندم الفبای تو را در دامنم من

ای شمع! می خواهم که رازی را بگویم

از بوسه دیشب به این سو، روشنم من

دریا تویی، صحرا تویی، جنگل تویی، تو

ماهی منم، آهو منم، تیهو منم، من

در باز بود و آسمان پروانه بازار

اما مگر از این قفس دل میکنم من؟


-مهدی فرجی-

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۱ساعت 23:37  توسط زهره