آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
آخ جون! داداشیم قول داد بازی قارچ خور واسم دانلود کنه. خودم دانلودش کردم نصب نمیشه!

این وبلاگ نویسی آدمو از قلم و کاغذ و حس خوبی که دارن دور میکنه. قبلتر خیلی توی سرسیدم می نوشتم اما الان یا نمی نویسم یا اینجا می نویسم! 

چقدر امروز وقتم بیخودی تلف شد. صبح یکم درس خوندم (!) و کمی هم "درباره شعر" که خیلی مزخرف بود، خودم همشو می دونستم، بعدش یه دفعه بی حوصله شدم! درست مث شله زرد وا رفتم! هنوزم بی حوصله ام!

باید یه چند روزی برم پیش مامانی و بابایی. بهشون قول دادم. یه سر هم برم دیدن نی نی دوستم و یه سر هم برم پیش استادم که داره کم کم آبروم میره پیشش! هنوز شیرینی قبولی کنکورم رو بهش ندادم! آخه یکم پر توقعه و به کمتر از آق بانو راضی نمیشه! حال ندارم توی این گرما برم تا آق بانو! شاید بشه با دستپخت خودم هم سر و تهش رو هم بیارم.

امروز تو خونمون سوسک اومده بود! جالبناکه بدونید که توی بمباران هسته ای هیروشیما تنها موجودی که زنده مونده بود "سوسک" بوده!

دو-سه روزه قرآن نخوندم! باید اسراء رو شروع کنم. یعنی میشه تا قبل ماه رمضون ختم بشه؟!

چقدر چیزهایی که یه روزی برام باارزش بودن، امروز بی ارزش و دورریختنی شدن! این یعنی تغییر! خوشحالم که از خیل دلبستگی هام کاسته شده، حتی اندازه یه برگه باطله!

اینم فهمیدم: صبوریم کمه، بی قراریم زیاده...

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۱ساعت 0:5  توسط زهره  |