|
آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
|
روزگاری که سر عاشقی ام بود گذشت
آمد آن فصل دل انگیز ولی زود گذشت
با من از شوکت و زیبایی دریا گفتی
نشنیدی که در این راه چه بر رود گذشت
برق چشمان تو بر زندگی ام آتش زد
کاش میشد که از این آتش نمرود گذشت
مشت خاکستری از کوه به جا ماند ولی
ابر خونسرد از این حادثه چون دود گذشت
دل تنگم همه عمر به فردا خوش بود
دل من دیگر از آن لحظه موعود گذشت
صبح از دخترکان لب جو می شنوی
ماهی کوچکی از آب گل آلود گذشت!
-سید ابوالفضل صمدی-