تو از قبیله لبخند، من از قبیله اندوه...
+
نوشته شده در شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۰ساعت 22:0 توسط زهره
واقعا هنرمندند آدمهایی که دربرخورد با هرکسی یه جور متفاوتی هستند. انقدر متفاوت که اصلا نمیشه فهمید دقیقا کی خودشون هستند!
+
نوشته شده در شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۰ساعت 20:42 توسط زهره
|
غزالی عاشق یوزپلنگی بود. حاضر بود جانش را برای او بدهد. عاقبت همینطور هم شد. یوزپلنگ گرسنه بود...
-اردلان عطارپور-
+
نوشته شده در یکشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۰ساعت 23:10 توسط زهره
|
اگر یه موجود فرا زمینی بودیم و می تونستیم زندگی دنیایی و زمینی آدمها رو
نگاه کنیم احتمالا فکر می کردیم با یه مشت دیوونه طرفیم! چون احتمالا زمان
برای ما زودتر می گذشت. انگار که همین زندگی عادی روی دور تند در جریان
باشه! اینه که جزئیات رو نمی دیدیم و فکر می کردیم که این آدمها عقل
ندارن!
نتیجه اخلاقی اینکه جزئیات به کلیات معنا میده و متمایزشون میکنه.
ت.ن:
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها...
+
نوشته شده در یکشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۰ساعت 20:46 توسط زهره
|
مرداب زندگی همه را غرق می کند
ای عشق! همتی کن و دست مرا بگیر!
+
نوشته شده در شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۰ساعت 14:3 توسط زهره
نمی فهمم! چطور میشه که "جبر" با "اختیار" همراه باشه؟
یکی از شبهایی که از دیدن نمره های درخشانم که یکی یکی ثبت میشدند خواب نداشتم، خواب دیدم که دارم آیه ای رو زمزمه می کنم که باعث آروم شدنم میشه. بعد از اون شب هم بی هیچ استرسی راحت می خوابیدم! اما یادم نمیاد که اون آیه چی بود! خوابهای قشنگ زیاد می بینم!
نمی دونم چه سریه اما هر کدوم از پسرای عذب فامیل که ازدواج میکنه اینقدر خوشحال میشم که فک کنم خودشم اینقدر خوشحال نشه!
به غم دچار چنانم که غم دچار من است...
هوا بد است،
تو با کدام باد می وزی؟
+
نوشته شده در جمعه ۱۴ بهمن ۱۳۹۰ساعت 23:43 توسط زهره
|
چتر من و آغوش تو
باز بسته
چه بارانی!
-شهاب مقربین-
مونده تو دلم به اینایی که لواشک لقمه ای درست میکنن بگم جدی جدی شما لقمه تون رو همین قدری میگیرید!؟
+
نوشته شده در جمعه ۱۴ بهمن ۱۳۹۰ساعت 15:41 توسط زهره
آخی! داره فیلم گلنار رو نشون میده...
گلنار مث گلی بود که گفتن پرپر گشته...
+
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۰ساعت 15:49 توسط زهره
دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود
دنیا پر از آدمهای اشتباهی است. گاهی هم خودمان یکی از همان اشتباهی ها می شویم. این هم یک جور پایستگی است انگار!
می دیدم...
اوجها همانقدر شگفت انگیزند که قعرها! لذت سقوط آزاد کم از رنج صعود نیست. فقط باید چشمها را محکم بست!
در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود
در دنیای پشت سر هیچ چیز جا نمی ماند. هر چه امروز نیست، لابد مال امروز نبوده!
تکنوازی سنتور-استاد مشکاتیان
+
نوشته شده در چهارشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۰ساعت 22:59 توسط زهره
|
این روزا که تی وی آهنگهای انقلابی پخش میکنه، آدم هوس میکنه بدونه برای انقلاب بعدی چی می خوان بخونن؟!
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم!
+
نوشته شده در چهارشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۰ساعت 13:25 توسط زهره
|
یکی از عذابهای دنیایی، انتخاب واحده!
خدایا! خودت بخیر بگذرون...
+
نوشته شده در سه شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۰ساعت 18:34 توسط زهره
|
جای ایمیلای استاد بی ادب اول تو اسپم بعد هم تو سطل زباله است. جدا احساس خوبی بود وقتی داشتم با اشتیاق راهی سطل زباله اش می کردم!
خوب بود میشد توی زندگی واقعی هم جلوی اسم بعضیا تیک زد و راهی اسپمشون کرد.
تو خونمون بوی عید میاد! مخصوصا وقتی صدای فرهاد هم تو فضا جاری میشه...
هزار سنگ پراندند/ نشکست این تُنگ/ اما تو نرم گذشتی و.../ بیچاره ماهی!
-رضا کاظمی-
+
نوشته شده در دوشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۰ساعت 21:51 توسط زهره
|
بیچاره دلم!
در غم بسیار افتاد...
+
نوشته شده در دوشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۰ساعت 14:8 توسط زهره
هر جور فکر میکنم میبینم نمیشه استاده زده باشه به سرش برگه تصحیح نکرده باشه یا اینکه یه دفعه سر برگه من چشماش چپ شده باشه یا کدورتی با من داشته باشه! فقط یک احتمال وجود داره که درسی رو که مطمئن بودم نمره خوبی میگیرم، با 11 پاس کنم اونم نفرین دوستامه! آخه شب امتحان داشتم بازی میکردم و ساعت 10 هم خوابیدم! اونا هم نفرین کردن و از بد روزگار گرفت!
اما بابام ترجیح میده نظریه های مرتبط به استاد رو باور کنه!
+
نوشته شده در یکشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۰ساعت 19:47 توسط زهره
گرچه می گفت که زارت بکشم می دیدم
که نهانش نظری با من دلسوخته بود
+
نوشته شده در جمعه ۷ بهمن ۱۳۹۰ساعت 17:25 توسط زهره
فکر میکنم یکی از زیر مجموعه های فرآیند زندگی، اتفاقات شرطی
هستند که به هم وابسته اند. جالبه که احتمال اتفاق افتادنشون، حتی به
مکملهاشون هم وابسته است!
ت.ن: هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق/ هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق!
+
نوشته شده در پنجشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۰ساعت 23:37 توسط زهره
|
تازگیها آفتاب از خود جوابش کرده است
همنشین سایه های اضطرابش کرده است
حال و روزش مثل آدمهای معمولی که نیست
غیر عادی بودن دنیا، خرابش کرده است
برگ را و مرگ را، پاییز را حس می کند
زرد و سرخ و ارغوانی ها مجابش کرده است
شرح حال بودنش اندازه یک صفحه نیست
داغ دارد؛ باغ بی برگی کتابش کرده است
ماهی روحم به اقیانوس هم راضی نبود
طفلکی لالایی این برکه خوابش کرده است
طفلکی یک لحظه غفلت کرد عاشق شد... و بعد
تازه فهمیدم کسی آدم حسابش کرده است
تازگی آه، اما تازگی ها، تازگی...
تازگی ها آفتاب از خود جوابش کرده است!
-فرهاد صفریان-
+
نوشته شده در پنجشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۰ساعت 23:2 توسط زهره
نیمی از پاسخ هر مسئله ای، توضیح صورت مسئله است. شاید بنظر موضوعی پیش پا افتاده و بدیهی باشه، اما در 99% موارد رعایت نمیشه!
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کُله کج نهاد و تند نشست
کلاه داری و آیین سروی داند
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروری داند
غلام همت آن رند عافیت سوزم
که در گدا صفتی کیمیاگری داند...
-حافظ-
+
نوشته شده در پنجشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۰ساعت 12:45 توسط زهره
|
گاهی مسیر فرآیند زندگی بشدت غیر قابل کنترل میشه و هرجوری که چرتکه می
اندازم، با حساب کتاب ها و برنامه هام جور درنمیاد. انگار همیشه قدرتی ورای
قدرت من هست که یا داره خراب کاری میکنه، یا با من شوخیش گرفته، یا دوسم
داره و این تغییرات به نفعمه اما من درک نمی کنم!
+
نوشته شده در چهارشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۰ساعت 22:10 توسط زهره
|
اگر از دید غیرمهندسی دیوارها رو تقسیم بندی کنیم، همه مث همند. بی هیچ تفاوتی! گرچه دیوار رو به چشم مانع میبینن، اما اگر دیوار نبود تکلیف پنجره ها و درها چی میشد؟!
یکی از چیزهایی که مامان بهم یاد نداده اینه که هروقتی که عشقم بکشه میتونم بدوم تو بغلش و گریه کنم! جدا یادم نداده...
تا به امشب، پنج شبه که از فکر نمره و امتحان خواب ندارم!
در سر نبوده غیر هوای وفای تو/ آیا چه گفته ام که چنین بی وفا شدی؟
+
نوشته شده در یکشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۰ساعت 22:59 توسط زهره
|